برچسب رضا ناجی

گل سرخ 1368

دو مرد يكي حسابدار و ديگري راننده ي‌ يك شركت خصوصي با مقاديري پول نقد براي پرداخت دستمزد كارگران شركت عازم مي شوند. يك زن روستايي بيمار و خواهرزاده هايش با آن ها همسفر مي شوند. آن ها در بيابان برهوت گم مي شوند و پس از مدتي به قلعه اي مي رسند كه دو گروه قاچاقچي در حال معامله ي‌ مواد مخدر هستند. دو مرد (حسابدار و راننده) وارد ماجرا مي شوند و پس از ماجراهايي ژاندارم ها سر مي رسند و آن ها را نجات مي دهند.

تولد یک پروانه 1376

«سولماز» و «ایبیش» کودکان زنی در حال زایمان هستند که از خشم ناپدری به تنگ آمده اند. «ایبیش» که توسط ناپدری زندانی شده، به کمک دایی خویش از خانه فرار کرده و همراه او برای کار به یک تاکستان می رود. کمی بعد «سولماز» پیدایش می شود و دایی که مغموم و پریشان شده اعلام می کند، آنها می توانند چند روزی را در آنجا بمانند.
بچه ها بی خبر از همه چیز با شادی تمام در باغ بازی می کنند تا اینکه سر و کله ناپدری پیدا می شود و دست محبت بر سر بچه ها می کشد و به آنها آب نبات می دهد، ولی بچه ها که تا آن موقع هیچ مهری از او ندیده اند، نمی توانند این تغییر رفتار ناپدری را هضم کنند؛ مخصوصا «ایبیش» که بزرگتر است و از رفتار ناهمگون پدر پی می برد که اتفاقی افتاده است.
پس دور از چشم وی از بیراهه ها به سوی روستا می رود و در آنجا می بیند که تمام خانه ها و دیواره های سنگی سیاه پوش شده اند و جسد مادر پیچیده در سیاهی است. کودک ابتدا که از درک یک پدیده نامأنوس عاجز مانده است، در نهایت با اشک به مفهوم تازه ای از زندگی می رسد. اپیزودی که ظاهرا نامش «تولد» است و با تولد یک کودک شروع می شود ولی با مرگ یک زن پایان می پذیرد.

باران 1379

در يك برج در حال ساخت عده اي كارگر روستايي و افغاني مشغول بكار هستند. لطيف كارگر روستايي كه مسئول خدمات و تغذيه ي كارگران نيز هست، باخبر مي شود كه بعد از مجروح شدن يك كارگر افغاني، اينك پسر او رحمت، جايش مشغول كار است. به دليل جثه ضعيف رحمت وظيفه ي خدمات دادن به كارگران را به او مي سپارند و لطيف كار راحت خود را از دست مي دهد. اين كار لطيف را عصباني مي كند و او در پي آزار رحمت برمي آيد. يك روز متوجه مي شود كه رحمت در واقع دختري است به نام باران كه از سر ناچاري در ميان مردان به جاي پدر كار مي كند و همين موضوع باعث مي شود كه لطيف به كمك باران بيايد و در اين بين به او دل مي بندد، ولي با منع كار براي افغاني ها، لطيف به دنبال باران مي گردد و وقتي وضعيت زندگي آن ها را مي بيند، همه ي پس انداز خود را به خانواده ي او مي دهد، ولي بعد متوجه مي شود كه باران و خانواده اش قصد دارند براي هميشه ايران را ترك كنند.

آواز گنجشک ها 1386

این فیلم به داستان مرد ساده و میانسالی به نام کریم می‌پردازد. وی در یک مزرعه پرورش حیوانات کار می‌کند و شیفته شترمرغهاست و ارتباط روانی و عاطفی با آن‌ها برقرار کرده‌است. برحسب اتفاق یکی از شترمرغها از مزرعه فرار می‌کند. کریم چند روزی جستجو می‌کند، اما موفق به یافتنش نمی‌شود و در نتیجه از کار اخراج می‌شود. این بهانه‌ای می‌شود که برای اولین بار به شهر برود. در شهر از طریق مسافرکشی با موتورسیکلت امرار معاش می‌کند. در شهر با حوادث زیادی روبرو می‌شود و تجارب زیادی پیدا می‌کند. در کوران این حوادث، شاهد تحول کریم هستیم.

بچه های آسمان 1375

علي كفش هاي خواهرش را بعد از گرفتن از كفاشي گم مي كند. زهرا كفش ديگري ندارد و پدر هم توانايي خريد كفش نو را به اين زودي ندارد. پس قرار مي شود صبح ها زهرا كتاني علي را بپوشد و ظهر علي با كتاني به مدرسه برود و براي اينكه علي به موقع به مدرسه برسد زهرا تمام مسير تا خانه را مي دود، اما علي باز هم دير به مدرسه مي رسد و به وسيله ي ناظم توبيخ مي شود. علي تصميم مي گيرد براي تهيه ي كفش خواهرش، در مسابقه اي كه بين چند مدرسه انجام مي شود شركت كند و جايزه ي نفر سوم را كه يك جفت كفش ورزشي است ببرد، اما روز مسابقه علي نفر اول مي شود و لباس گرمكن جايزه مي گيرد و ناراحت به خانه بازمي گردد. وليكن همان روز پدر را مي بينيم كه با دو جفت كفش براي زهرا و علي به خانه مي رود.

بید مجنون 1383

يوسف 45 ساله استاد دانشگاه در رشته ادبيات درس مي دهد. او در سن 8 سالگي بر اثر جرقه آتش بينايي خود را از دست داده است. حالا سالهاست كه او در دنيايي ديگر زندگي مي كند. شكايتي ندارد، زندگي آرام و دوست داشتني اي دارد تا اينكه مبتلا به يك بيماري نسبتاً خطرناك مي شود كه احتمال دارد سلامتي خود را براي هميشه از دست بدهد. داييِ يوسف كه مرد نسبتاً مرفهي مي باشد زمينه سفر او را براي معالجه به خارج از كشور مهيا مي كند. يوسف به فرانسه مي رود در طول مداواي يوسف مشخص مي شود بيماري يوسف خطرناك نيست و غده سرطاني در چشم هاي او خوش خيم مي باشد. با نمونه برداري كه از چشمان يوسف مي شود، مشخص مي شود كه چشمان يوسف در مقابل نور حساسيت نشان مي دهد و در عين ناباوري براي يوسف حالا او بعد از 37 سال مي تواند بينايي خود را بدست بياورد. بعد از گذشت نزديك به سه ماه بعد از آزمايش هاي مكرر بالاخره پيوند قرنيه به چشمان يوسف زده مي شود و او بينايي خود را بدست مي آورد. يوسف وارد جهان ديگري مي شود. جهاني كه حالا هيچ شناختي از آن ندارد حتي زن و فرزند و اطرافيان خود را نمي شناسد. حالا او براي مواجه شدن با اطرافيان خود به خصوص همسر خود نگران است. يوسف در تقابل دنياي جديد كه انگار تولد دوباره اي يافته دچار مشكلات زيادي مي شود و حالا بدنبال دنيايي است كه مي خواهد براي خود بسازد.

باغهای کندلوس 1383

كاوه و آبان زوج جوان عاشق كه قهرمانان قصه ما را ترك كرده اند بهانه اي مي شوند تا بيژن و علي و سعيد به دنبال آنان روانه باغهاي چون بهشت كندلوس شوند و در اين سفر پر رمز و راز ما را به لايه هاي دروني عشق برسانند.