برچسب رضا فیض نوروزی

شوخی کردم 1396

در مجموعه شوخی کردم، کلیپ‌های طنز در محیط‌ها و قالب‌های خاصی اجرا می‌شود که میتوان به اتاق عمل، عصر حجر، متهم و بازپرس، زن و شوهر باتجربه، اخبار، نقد ادبی، گزارشگر تلویزیونی، میزگرد تلویزیونی اجتماعی و کارشناس مهمان، میزگرد تلویزیونی سینما و کارشناس مهمان اشاره کرد.

مرد 2000 چهره 1388

سعود شصتچی(مهران مدیری) که در گذشته به دلیل تغییر هویت‌ها به دادگاه رفته بود و حکم شش ماه زندانی گرفته بود به خانه بازگشته اما سحر(فلامک جنیدی) نامزد او با رئیس پیر اداره ثبت احوال به خواست پدرش و نه به رضایت خود ازدواج کرده ولی هنوز به مسعود شصتچی علاقه دارد.
مسعود از اداره ثبت احوال اخراج شده و همه به دلیل سابقه گذشته وی او را سرزنش می‌کنند و حاضر به استخدام وی نیستند.
از آنجا که مسعود شصتچی با شماره شناسنامه ۱۳ در اشتباه گرفته شدن با افراد دیگر بدشانس است فردی او را با مهران مدیری کارگردان و بازیگر اشتباه می‌گیرد و از او تقاضای وقت مصاحبه می‌کند، از طرفی مسعود از طریق جراید متوجه می‌شود که مهران مدیری در خارج از کشور است و وقتی می‌بیند کسی او را تحویل نمی‌گیرد و عشق او هم رفته‌است تصمیم می‌گیرد این بار به عمد خود را مهران مدیری معرفی کند تا دوباره به یک شخصیت محبوب تبدیل شود. با این حال طی ساخت یک تله فیلم در فرودگاه با کاپیتانی به اسم کاپیتان ساجدی اشتباه گرفته می‌شود. او مجبور می‌شود یک هواپیما را تا شیراز ببرد ولی در راه اشتباهاً به تهران بازمی‌گردد. هواپیما در راه دچار نقص فنی شده و او با تلاش خود هواپیما را به زمین می‌نشاند و از فرصت سوءاستفاده کرده و فرار می‌کند ولی بازهم به جای یک مربی فوتبال اشتباه گرفته می‌شود. او در نقش مربی شکیبا به کارش ادامه می‌دهد، لازم است ذکر شود که در این قسمت‌ها روابط نا مشخص و پیچیدهٔ پشت پرده فوتبال کشور به نقد کشیده می‌شود که در نوع خود جالب توجه‌است؛ ولی در حینی که پلیس متوجه می‌شود که آن مربی پروفسور شکیبا نبوده و مسعود شصتچی است به محل استقرار تیم سیکاد مراجعه می‌کند ولی وی به صورت اتفاقی آنجا نبوده و به‌طور ناخواسته وارد بازی دیگری می‌شود او پایش به یک باند خلاف باز شده که خود را جادوگر جا زده‌اند و به کف بینی، احضار روح و امرار معاش می‌کنند، در این ماجرا همه متوجه نیروی فوق‌العاده وی در این کار می‌شوند و در واقع وی را مدیوم می‌دانند. او در حال انجام فریب اشخاصی دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد.
مأمور بازجو به سادگی وی پی می‌برد و مسعود به عدم توانایی خود در نه گفتن به کارهایی که حتی نمی‌خواهد انجام دهد اقرار می‌کند. به هر حال قانون او را مجرم شناخته و حکم او را ۱۰ سال تبعید به روستایی در بدترین نقطه کشور اعلام می‌کند، آن روستا جایی نیست جز برره. یک نشیمن گز او را نیش می‌زند و بیهوش می‌شود. شیر فرهاد پایین برره و کیانوش استقرار زاده (که حالا پیر شده‌اند) سر می‌رسند و او را با خود می‌برند.

روز رفتن 1385

روحانی جوانی به نام رحیم از باب استحباب ماهی یک بار در گورستان شهر، اموات را غسل می‌دهد در یکی از این روزها او متوجه می‌شود که یک مرده شباهتی بی‌بدیل به خودش دارد با ورود پلیس به ماجرا و اندکی تحقیق معلوم می‌شود که...

علی و دنی 1379

دني نوجواني انگليسي كه بازيگر سينماست،‌ براي يكي از بستگانش ماجراي سفرش به اصفهان را تعريف مي كند: دني كه فيلمي در جشنواره كودك دارد همراه با كارگردان و چند نفر ديگر به اصفهان مي آيند و با علي كه او هم بازيگر است، هم‌اتاق مي شود. علي و دني در ابتدا با هم اختلاف دارند و كارشان حتي به مشاجره مي كشد، اما وقتي كه فيلمهايشان در جشنواره به نمايش درمي آيد، با هم دوست مي شوند. روزي كه آنها براي گردش به بازار اصفهان رفته اند بر اثر يك سوءتفاهم باز هم مشاجره مي كنند. دني از دست علي فرار مي كند و گرفتار گروهي قاچاقچي مي شود كه قصد دارند سكه هاي عتيقه را از كشور خارج كنند. علي نيز در جست و جوي دني گرفتار همان گروه قاچاقچي مي شود. علي كه متوجه مي شود آنها قصد دارند سكه ها را به خورد يك كودك افغاني بدهند و بعد او را بكشند كمك مي كند تا او فرار كند. قاچاقچي ها خشمگين مي شوند و تصميم مي گيرند براي قاچاق سكه ها از علي استفاده كنند. علي و دني فرار مي كنند و دو نفر از قاچاقچي ها به جست و جوي آنها مي روند و علي را مي گيرند. دني كه فرار كرده با گروهي از بچه ها كه قصد رفتن به جشنواره را دارند به كمك رئيس كلانتري، دني را نجات مي دهند و قاچاقچي ها را دستگير مي كنند. در حالي كه در جشنواره همه از يافتن علي و دني نااميد شده اند، آنها را به هتل بازمي گردند و متوجه مي شوند كه جايزه بهترين بازيگر به طور مشترك به آنها داده شده است.

کلاه قرمزی و سروناز 1381

كلاه قرمزي پس از سالها در امتحانات مدرسه اش قبول مي شود و به عنوان شاگرد ممتاز مدرسه معرفي مي شود طوري كه حتي تصويرش از تلويزيون نيز پخش مي گردد. حالا بنا به قولي كه داده شده آقاي مجري بايد برايش يك دوچرخه بخرد ولي او توانايي مالي ندارد. در همين زمان تلفني از سوي عموي كلاه قرمزي كه قرمزي بزرگ نام دارد به او مي شود و كلاه قرمزي را همراه آقاي مجري و نرگس به منزل مجللش دعوت مي كند. در آن ديدار عموي كلاه قرمزي يك دوچرخه با ارزش به او هديه مي دهد. اما چندي بعد در جريان يك دزدي از منزل آقاي مجري و نرگس كه كلاه قرمزي نزد آنها زندگي مي كند، دوچرخه او نيز به سرقت مي رود. كلاه قرمزي دوچرخه را در خانه عمو نزد مشاورش اژدرخان مي بيند كه توسط سارقين به وي تحويل داده مي شود. اژدرخان كم كم كلاه قرمزي را در منزل قرمزي بزرگ به عنوان يك مزاحم مي بيند. مزاحمي كه خيلي زود وجود شخص ديگري در آن منزل به نام سروناز را كشف مي كند كه بنا به توطئه اژدرخان از پدرش يعني همان عموي كلاه قرمزي به دور نگه داشته مي شود. كلاه قرمزي سروناز را نزد عمو مي آورد ولي اژدرخان با كمك همان سارقين براي سر به نيست كردن كلاه قرمزي، او و سروناز را مي دزدد. آقاي مجري و نرگس و پسرخاله هم براي كشف موضوع به خانه عمو مي آيند. كلاه قرمزي كه با اقدامات خود سارقان را عاجز كرده است به اژدرخان عودت داده مي شود و حالا همگي براي نجات سروناز به دنبال اژدرخان مي روند. در محل درگيري كلاه قرمزي توسط اژدر به گروگان گرفته مي شود ولي بالاخره آقاي مجري او را از چنگ اژدرخان نجات مي دهد و توطئه اژدر براي تصاحب ثروت عموي كلاه قرمزي بي نتيجه مي ماند. قرمزي بزرگ با حضور كلاه قرمزي و سروناز و آقاي مجري و پسرخاله جشن تولدش را برگزار مي كند.

ده رقمی 1387

«فيروز سيزده»، يك دزد ناشي است كه هر جا مي رود با خود نحسي به همراه مي برد. او در جريان سرقت از خانه اي متروك، فرشي را مي دزدد كه بعداً مي فهمد آن را پيشتر عده اي از موزه فرش دزديده اند. فيروز براي به دست آوردن قيمت فرش، به موزه مي رود و در آنجا به دانشجويي به نام نازي برمي خورد كه عاشق فرش هاي نفيس ملي است. مادر فيروز، فرش را كه فيروز در زيرزمين خانه پنهان كرده پيدا مي كند و به منزل دخترش فيروزه، كه پس از چندين زايمان بار ديگر فرزندي به دنيا آورده، به عنوان چشم روشني مي برد و فيروزه نيز از آن به عنوان زيرانداز نوزاد استفاده مي كند. فيروز و نازي به منزل مي روند تا فرش را كه اينك آلوده شده، بازگردانند اما موفق نمي شوند و دزدان اصلي سر مي رسند و فرش را با خود مي برند. فيروز و نازي با حيله اي فرش را از آنها پس مي گيرند و براي پنهان كردنش يك مراسم عقد دروغين بين خود برپا مي كنند و فرش را زير سفره عقد پهن مي كنند. نازي پس از درگيري كه بين دزدان اصلي و خانواده فيروز ايجاد مي شود، همراه با فرش از معركه مي گريزد و فرش را به موزه پس مي دهد و تصميم مي گيرد با فيروز زندگي مشتركش را آغاز كند.

مومیایی 3 1378

سروان قرباني، افسر وظيفه شناسي است كه كارش را به خوبي و باصداقت تمام انجام مي دهد. او كه بايد هر چه زودتر كلانتري محل خدمتش ـ كلانتري 77 ـ را به مالك اصلي اش تحويل دهد، به او اطمينان مي دهد كه قصد تخليه كلانتري را دارد ولي متأسفانه هيچ كس حاضر نيست ملكش را به كلانتري اجاره دهد. پس از كشف يك جسد موميايي شده در اطراف شهر شوش، جلسه اي با حضور كارشناسان و محققان بين المللي و خبرنگاران برگزار و اعلام مي شود موميايي كه به آن لقب «مرد شوشي» داده اند قرار است فردا به موزه لندن منتقل شود. سرهنگ سپهري، رئيس سروان قرباني، با لباس مبدل در ميان حاضران ديده مي شود. او نگران دزديده شدن موميايي توسط عوامل حاضر در جلسه است كه او سعي در شناسايي آنان دارد. سروان قرباني هم با تأخير به آن جلسه مي آيد. او به سروان قرباني مي گويد كه به زن قدبلندي در ميان حاضران مشكوك است و از او مي خواهد زن را زيرنظر داشته باشد. سروان قرباني با لباس مبدل سرآشپز به رستوراني مي رود كه قرار است در آن، زن با مرد مشكوكي به نام «راسو» كه نام واقعي اش سيروس است ملاقات كند. زن به راسو مي گويد اين جسد متعلق به جد بزرگ اوست و او كه نيمه لوحي را در اختيار دارد به دنبال نيمه ديگر آن مي گردد كه بر گردن موميايي است. زن به «راسو» مي گويد كه حاضر است بيست ميليون دلار براي تصاحب نيمه ديگر لوح بدهد و راسو به او اطمينان مي دهد كه جسد موميايي شده را براي او خواهد آورد. به سروان قرباني اطلاع مي دهند كه جواني به نام بهروز از بالاي يك پشت بام مشرف به ساختماني كه موميايي در آن نگهداري مي شود قصد خودكشي دارد. در حالي كه سروان با بهروز صحبت مي كند و مي خواهد او را نجات دهد، راسو با لباس مبدل پليس به همراه دو تن از همدستانش و يك آمبولانس خود را به همان خيابان مي رسانند و با نيرنگ، موميايي را مي ربايند. بهروز كه در واقع جزو گروه ربايندگان است به دام مأموران مي افتد و سروان از او مي خواهد كه محل اختفاي ربايندگان موميايي را نشان بدهد. زن مرموز، موميايي را تحويل مي گيرد و ربايندگان مي روند. وقتي سروان و بهروز، زن را كه كبرا نام دارد مي يابند، او قصد فرار مي كند ولي به زودي متوجه مي شود كه موميايي تقلبي است. كبرا به همراه سروان قرباني و بهروز به تعقيب تبهكاران مي پردازند و به زودي محل اختفاي آنها را پيدا مي كنند، ولي گير مي افتند و در كارگاهي داخل ساختمان زنداني مي شوند. سروان در يك فرصت مناسب به وسيله موبايل تبهكاران موقعيتش را به كلانتري گزارش مي دهد و آنها پس از رديابي به خانه موردنظر مي آيند و تبهكاران را كه رئيس آنها فريدون نام دارد دستگير مي كنند. در كلانتري 77 كه حالا در محل جديدي واقع است جشني گرفته مي شود و سرهنگ سپهري مي گويد كه اين جشن هم به خاطر محل جديد كلانتري است و هم به خاطر فداكاري هاي سروان قرباني كه حالا با دو درجه ترفيع سرهنگ شده است.