برچسب رضا صفایی پور

شکار در شب 1363

با به قتل رسيدن مردي در مراسم جشن، تحقيقات پليس جهت شناسايي قاتل شروع مي شود، به دليل حضور شخصيت هاي سياسي در جشن دستور توقف پيگيري پرونده صادر مي شود. ولي يكي از مأموران پليس، بدون توجه به اخطار مقامات بالا پرونده را پيگيري مي كند. با تحقيقات انجام شده مشخص مي شود كه پليس نيز در جريان جنايت قرار داشته ولي سكوت اختيار مي كند. كارآگاه پرونده با پي بردن به ماجرا پس از بركناري از سمت خود كشته شده و راز جنايت همچنان سر به مهر مي ماند.

انفجار 1359

در كوران انقلاب يك گروه مبارز مسلمان مي‌كوشد انبار اسلحه خود را در شمال كشور تخليه كند و به دست مردم برساند. زني جزو اعضاي گروه است كه شوهرش در زندان به سر مي‌برد و محل انبار اسلحه را به گروه اطلاع مي دهد. برادرزن از زندان مي گريزد و به جمع آن‌ها ملحق مي‌شود. مأموران امنيتي كه با خبر شده‌اند، دو مأمور را - به عنوان زنداني سياسي فراري، كه دستبند به دست دارند- وارد گروه مي‌كنند تا با زير نظر داشتن افراد گروه ضربه‌اي مهلك بر آن‌ها وارد آورند. مأموران موفق مي‌شوند پس از تعقيب و گريز، همه اعضاي گروه، به جز برادر زن، را به هلاكت برسانند.

شکار خاموش 1368

شكارباني وظيفه شناس، با پسر نوجوانش براي برپا كردن شكارباني وارد منطقه پرديس كلا مي شود. در پرديس كلا مالكي خبيث بر همه مسئولان و منطقه نفوذ دارد ولي كسي از او دلخوشي ندارد. سركار استوار دمدمي مزاج از همسايه جديدش، شكاربان دلخوشي ندارد. خانم معلم تازه وارد از شكاربان كه آئين انتظام و تربيت او را درك نمي كند دلخوشي ندارد و خاله خانم كه خانم معلم نزد او زندگي مي كند از حسين عمو شوهرش دلخوشي ندارد. آدم هاي خوب عليه آدم هاي بد وارد مبارزه مي شوند. نتيجه مبارزه برآورده شدن آرزوي كوچك و زيباي پسر شكاربان است.

پلاک 1364

يك گروه هشت نفري تكاور، به فرماندهي سروان هاشمي، مأموريت مي يابند تا با نفوذ به منطقه تحت اشغال دشمن نقشه استحكامات و مناطق مين گذاري شده را تهيه كنند. پس از انجام مأموريتشان همه افراد به جز فرمانده گروه در درگيري با دشمن كشته مي شوند و فرمانده كه جنازه يكي از همرزمانش را به دوش مي كشد با نقشه ها به سوي پايگاه نيروهاي خودي به راه مي افتد.

کانی مانگا 1366

يك هواپيماي عراقي در منطقة كاني مانگا ـ واقع در كردستان ايران ـ سقوط مي كند و خلبان آن كه جان سالم بدر برده مي گريزد. گروهي تكاور زير نظر سروان ياوري مأمور مي شوند تا خلبان را به اسارت درآورند. يكي از گروه هاي مسلح مخالف جمهوري اسلامي به سركردگي «كاك هوشنگ» وارد كارزار مي شود تا خلبان را نجات بدهد. تكاوران با اعضاي گروه مسلح درگير مي شوند و خلبان عراقي را دستگير مي كنند. هلي كوپترهاي عراقي براي مقابله به منطقه اعزام مي شوند و با هلي كوپترهاي ايراني نبرد هوايي را آغاز مي كنند. درگيري به سود نيروهاي ايراني خاتمه مي يابد و هوشنگ قبل از مرگ اعتراف مي كند كه برادر ياوري، دوست ديرينش، را به دليل خودداري از همكاري با گروهش كشته است.

پوتین 1370

گروهي بسيجي در اسارت سربازان دشمن هستند. تلاش آنها براي فرار به دليل پاره اي اختلاف نظرها بي نتيجه مانده است؛ تا اينكه يك اسير مجروح به اردوگاه آنها آورده مي شود و او مي گويد كه پيش از دستگيري اطلاعات و اسناد مهمي را در منطقه اي خارج از اردوگاه مخفي كرده كه اطلاع از آنها براي نيروهاي رزمنده مهم است. به نيروهاي دشمن دستور مي رسد كه منطقه اشغالي را تخليه كنند و فرمانده دشمن به معاونش مأموريت مي دهد كه اسرا را قتل عام كند. اما معاون فرمانده از اجراي فرمان سرپيچي مي كند و دستور كشتار دسته جمعي اسرا را به گوش آنها مي رساند. در موقع اجراي حكم بين اسرا و سربازان دشمن درگيري پيش مي آيد و گروهي از اسرا موفق به فرار مي شوند. پس از تعقيب و گريز يكي از اسرا جان سالم به در مي برند و اطلاعات مورد نظر را به نيروهاي خودي مي رساند.

مرضیه 1373

«مرضيه» زني است مقاوم كه بايد عليه بدي‌ها بجنگد. شوهرش در بوسني شهيد شده است و او تنها با دو فرزند خردسال و مادر داغدار خود زندگي مي‌كند. پدر شوهرش از آمريكا بازگشته است تا آن‌ها را با خود به آمريكا ببرد و حال «مرضيه» يا بايد در وطن بماند و در كنار خانواده‌اش با آسيب‌ها و صدمات اجتماعي بجنگد و يا اينكه جلاي وطن كند. «مرضيه» در مقابل ناملايمات و سختي‌ها بايد توان ايستادگي داشته باشد...

صلیب طلایی 1371

گروهي رزمنده كه براي يافتن «جعبه سياه» مأموريت دارند درمحاصرة دشمن قرار مي گيرند و شكست مي خورند. گروهي ديگر به محل اعزام مي شوند كه رهبري آن به عهده ي برادر فرمانده ي گروه قبلي است. موقع عبور از پرتگاهي كه ميان دو صخره قرار گرفته است و با سقوط يكي از افراد گروه به قعر دره، به ناچار گروه به دو دسته منشعب مي شود. دسته ي سه نفري كه از گروه اصلي جدا شده در محاصره ي عراقي ها قرار مي گيرد و به جز جواني مسيحي به نام داويد دو نفر ديگر كشته مي شوند. اعضاي گروه اصلي پس از جنگ و گريز به محل كشته شدن همرزمان خود مي رسند و اثري از داويد نمي يابند. سعيد سرباز جواني كه دوست داويد است، صليب طلايي همرزمش را به گردن يك افسر عراقي مي بيند. گروه اصلي به محلي مي رسد كه گروه قبلي آن جا را علامت گذاري كرده است. تعدادي از اعضاي گروه در درگيري كشته مي شوند و سعيد و داويد نجات مي يابند.