خودرو تهران-11 1376
در هر قسمت از این مجموعهٔ تلویزیونی، همراه با یک اتومبیل پراید هاچبک که خرید و فروش میشود، به زندگی آدمهای مختلفی با ماجراهای گوناگون وارد میشویم.
در هر قسمت از این مجموعهٔ تلویزیونی، همراه با یک اتومبیل پراید هاچبک که خرید و فروش میشود، به زندگی آدمهای مختلفی با ماجراهای گوناگون وارد میشویم.
داستان این مجموعه درباره مجید کشاورز،استاد جوان و موفق دانشگاه است که به تنهایی در طبقه بالای خانه آقای کیهانی (رئیس دانشگاهی که در آن تدریس میکند) زندگی میکند.پریسا دختر کیهانی دانشجوی مجید در دانشگاه است و علاقهای بین آنها به وجود آمده است.مجید از او خواستگاری میکند. آقای کیهانی از مجید میخواهد که همراه خانواده خود آخر هفته برای مراسم خواستگاری به خانه آنها بروند و مشکلات مجید از همین جا شروع میشود.
داستان این مجموعه علاوه بر نمایش زندگی دکتر محمد قریب، بررسی تحولات دانش پزشکی و رویدادهای سال ۱۲۹۵ تا ۱۳۵۴ خورشیدی را روایت میکند.
حسني همراه خواهرش گلدونه در پرورشگاه سكنا دارد. روزي زن و شوهري براي انتخاب كودكي به پرورشگاه مي آيند و گلدونه مورد توجه آنها قرار مي گيرد، اما هنگامي كه آنها با توافق مديره پرورشگاه قصد دارند او را با خود ببرند، حسني با تكرار اين واقعيت كه آنها داراي پدري هستند كه روزي آنها را از سر فقر و ناچاري جلوي پرورشگاه گذاشته و بالاخره سراغ آنها خواهد آمد، از بردن او جلوگيري مي كند. وقتي با مخالفت ديگران روبرو مي شود در يك شب باراني همراه خواهرش از پرورشگاه مي گريزد. آنها سرگردان و خسته از پيدا كردن پدر، از فرط گرسنگي در رستوران تعطيل شده اي را به صدا درمي آورند. كارگر رستوران ظرفي از غذاي گرم براي آنها مي آورد. با بلندشدن بخار و پراكنده شدن بوي غذا در فضا، گربه هاي گرسنه تر سر مي رسند و غذا را به يغما مي برند. در كشاكش جنگ و گريز بين آنها و گربه ها، گندهلات گربه ها به حمايت از حسني و خواهرش قد علم مي كند و از آن پس دوستي آنها به تدريج شكل مي گيرد و مستحكم مي شود. به دليل گرسنگي مفرط و درماندگي، گلدونه به پرورشگاه باز مي گردد و مي پذيرد به خانه زن و شوهر برود. با مشخصه اي كه حسني از ديوار خانهشان مي دهد گربه لاته با همراهي ديگر گربه ها براي پيدا كردن خانه مورد نظر و نهايتاً پيدا كردن پدر حسني، شهر را زير پا مي گذارند و سرانجام، او را كه اينك مردي متمول است پيدا مي كنند. اما مردي كه به ظاهر مستخدم خانه است، دو كودك ديگر را به نام آنها به پدر حسني جا زده است. با مداخله يكي از مسئولان پرورشگاه و شوهر عمه پاسبانش حقه مستخدم برملا مي شود و حسني و گلدونه به اتفاق همه گربه ها به خانه مجلل پدر نقل مكان مي كنند.
علي و مرجان دو دانشجو هستند كه قرار است با يكديگر ازدواج كنند. مرجان ناگهان پي مي برد كه در آستانه مرگ قرار دارد. پذيرفتن اين واقعيت آن هم در آستانه يك زندگي جديد براي او سخت و دشوار است. در نهايت مرجان با اهداء چشمان خود به يك دختر نابينا و كليه هايش به بيماران نيازمند خود را براي پذيرفتن واقعيت آماده مي كند.
نويسنده اي پا به سن گذاشته تصميم مي گيرد تا يكي از بزرگترين آرزوهاي دوران كودكي خود را برآورده كند. در اين راه نوه اش كه پسر بچه اي باهوش و زيرك است، او را همراهي مي كند. ارتباط عاطفي و معنوي پدربزرگ و نوه تسلط قدرت روحي انسان بر جسم، موضوع اصلي اين قصه است.
اعضاي يك گروه قاچاق اشياي عتيقه پس از كشتن يك نگهبان در ويرانه هاي تخت جمشيد سنگي قيمتي را مي ربايند و قصد دارند آن را در حراج لندن به فروش برسانند. صادق و حاج مرتضي مأمور مي شوند تا ماجرا را پيگيري كنند. آن ها با دستگير كردن نگهباني، كه در سرقت و خارج كردن اشياي عتيقه دست دارد، اعضاي گروه را شناسايي مي كنند. در همين هنگام دختر صادق بستري مي شود و نياز به عمل جراحي پيدا مي كند. صادق قادر نيست هزينه ي عمل دخترش را بپردازد؛ اما در بيمارستان فردي به نام ساسان روزبه، از مسؤولان گروه قاچاق اشياي عتيقه، صورت حساب را مي پردازد. صادق به ظاهر با روزبه و همسرش طرح دوستي مي ريزد و پس از دستگيري روزبه به او كمك مي كند. صادق به عنوان رابط ميان روزبه و هارون، فروشنده ي اشياي عتيقه در لندن، عمل مي كند و همسر روزبه را كه با هارون در هنگام معامله با ديپلمات هاي خارجي لو رفته اند نجات مي دهد. هارون كه به صادق شك برده است اشياي عتيقه را براي خروج از كشور آماده مي كند و به معاونش دستور مي دهد كه صادق را به قتل برساند. صادق محل اشياي عتيقه را كشف مي كند و قبل از اين كه معاون هارون بتواند نقشه ي خود را عملي كند مأموران به فرماندهي حاج مرتضي سر مي رسند و پس از دستگير كردن قاچاق ها صادق را نجات مي دهند.
«كريم سرابي»، مشهور به كريم دوزن، اهل روستاي «سراب» و شكارچي با تجربه ي محلي، شصت سال پيش در موقع ازدواج مهريه ي همسرش را زيارت مكه تعيين كرده است. اما در طول اين همه سال موفق به سفر نشده اند. با آغاز جنگ كريم سرابي راهنمايي سربازان را به عهده مي گيرد، و به دليل حسن انجام وظيفه به او اعلام مي شود كه مي تواند به مكه سفر كند. كريم هنگامي كه به ميان دوستان و آشنايان خود بازمي گردد كه همسرش در بمباران شهر شهيد شده و او، طبق وصيت نامه ي همسرش، تصميم مي گيرد بقاياي استخوان هاي جسد همسرش را به طواف خانه ي خدا ببرد.