دنیای کفر و سردمداران کفر و نفاق و یزیدیان زمان و جیرهخواران منافق داخلیشان بدانند که توحید و خداپرستی چیزی نیست که اگر یکبار مرا قطعه قطعهام کردند فریادش خاموش شود.
از همه جوانان غيرتمند همسنگرم ميخواهم كه راه و هدف را هميشه مد نظر داشته باشند و در كوره راهها و فراز و نشيبهاي راه، مصلحت انقلاب و اسلام را بر هر كار مقدم داشته و هر جا احتياج بود، حاضر شوند و بكوشند تا جوانمردانه اسلحه شهيدان را به طرف دشمنان نشانه روند.
اگر روی هم حساب کنیم کلی از بیتالمال خرج تو شده تا فوت و فن کار رو یاد گرفتی. از هزار گلولهای که زدی ۹۰۰ تای اون به هدف نخورده. همه اینها انجام شده تا تو کاردان شدی.
رفتم داخل بخش، دیدم عصبانی منتظر من ایستاده. تا مرا دید، پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: داشتم ناهار می خوردم. دست انداخت زیر یقهام را گرفت و کِشان کِشان مرا با خودش برد. خیلی عصبانی بود.
شهید بخشی در سال ۱۳۷۱ جهت انجام خدمت مقدس سربازی راهی بوکان شد و سرانجام در ۲ مرداد ۱۳۷۲ به همراه چندتن از همرزمانش، در حال گشتزنی بودند که به کمین ضدانقلاب برخورد کردند.