آن شب کتاب را شروع کردم، با خاطرات این شهید خیلی گریه کردم. آخر شب بود که کتابم را بستم و زیر بالش گذاشتم، همینطور با این شهید درددل کردم تا خوابم برد
خدایا بر تو توکل میکنم و زندگیم را در راه تو ادامه میدهم چه خطاهایی که مرتکب شده ام ولی من نمیخواهم مأیوس از لطف بی پایانت شوم من امیدوارم به فضلت، به کرمت، به خودت و به اینکه بندگان را تنها نمیگذاری.
اگر قرار است پرچم اسلام و عدالت علی (ع) بر کاخهای ابرقدرتها افراشته شود و اسلام در قلوب ملّتهای دنیا نفوذ کند و اگر قرار است قدس عزیز آن نخستین قبله مسلمین آزاد گردد، جان هیچ ارزشی ندارد.
با ابراهیم خودمان را به همین محل رساندیم. ساعتی بعد عدهای از اهالی، با یک نفر آدم گنده لات به سمت مقر نیروهای ما آمدند تا یک دعوای حسابی راه بیاندازند. همین که آنها جلو آمدند ابراهیم به سمت آنها رفت و با صدای بلند داد زد: جهانشاه مخلصیم! جهانشاه هم یک سرو گردن از همه بلندتر بود جلو آمد و شروع کرد با ما دست و روبوس کردند.