یک «حسن» شهید شد و «حسنِ» دیگری متولد!
یک حسن کاظمی به شهادت رسید و حسن کاظمی دیگری متولد شد.
یک حسن کاظمی به شهادت رسید و حسن کاظمی دیگری متولد شد.
ارادتش به مادر حاجحسین خرازی زبانزد خیلی بچهرزمندههاست؛ آنقدر که او را دست راست و کمکحال حاجخانم طیبه تابش در طول سالهای حیات مادر معرفی میکنند و بهنوعی واسطه ارتباط مسئولان با ایشان.
جانشین سپاه صاحبالزمان (عج) استان اصفهان در جلسه هماهنگی پوشش رسانهای کنگره ۲۴ هزار شهید استان اصفهان و بازدید از مکان اختصاص داده شده به برنامه اختتامیه در مصلای اصفهان اظهار داشت …
«ولی آقای بابایی اصفهانی نبود»! آقا با اولین جمله کمی جوّ جلسه را عوض میکنند.
صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را میبیند، دوباره سر ناسازگاری برمیدارد؛ دفعه قبل هم همین شد.
«نترسید! دیوانهای آمده و سنگی انداخته!» این جمله از امام خمینی در ساعات اولیه شروع جنگ تحمیلی بسان سپری نامرئی هم در خیابانها و معابر شهر مستقر شد و هم در دلهای مردم جای گرفت. این جمله که با قاطعیت و اطمینان همراه بود، نهتنها در شهرها و در میان مردم عادی که در میان نیروهای نظامی و رزمندگان نیز اعجازی شگفتآور آفرید. آنان با چنین سرمایهای از اعتماد، خود را بازیافتند، آرامش جنگی گرفتند و به پیش تاختند
ماه محرم بود. بچهها در کنار آقا، حلقه عزاداری تشکیل دادند و شروع به سینهزنی کردند. پس از اتمام عزاداری، آقا گفتند: «من از این عزاداری شما سیر نشدهام، به منطقه میروم و اگر فرصت شد، در روز تاسوعا برمیگردم». در روز تاسوعا، ایشان مجدداً به اردوگاه شهید باکری برگشتند و یک ساعتی سخنرانی فرمودند. سپس عزاداری مفصلی با حضور دستههای عزاداری گردانها برگزار شد که آن هم به یاد ماندنی بود
چه کسی بیدار است؟ شعور و آگاهی چیست؟چطور میتوان به آن رسید؟ چه عاملی در انتخاب روش زندگی تأثیر دارد؟ آیا تفاوتی میکند در کدام مرحله از تاریخ باشیم برای رسیدن به بلوغ و بیداری؟ اینها سؤالاتی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده است!