برچسب دفاع مقدس

او فرزند این مادر بود!

ارادتش به مادر حاج‌‌حسین خرازی زبانزد خیلی بچه‌رزمنده‌‌هاست؛ آن‌قدر که او را دست راست و کمک‌حال حاج‌خانم طیبه تابش در طول سال‌های حیات مادر معرفی می‌کنند و به‌نوعی واسطه ارتباط مسئولان با ایشان.

زانو به زانوی حبیب!

صلاه ظهر؛ قرارمان است؛ توی آسایشگاه جانبازان. همین که من را می‌بیند، دوباره سر ناسازگاری برمی‌دارد؛ دفعه قبل هم همین شد.

در شرایط جنگی آرامش از درون می‌آید نه از پناهگاه‌ها!

«نترسید! دیوانه‌ای آمده و سنگی انداخته!» این جمله از امام خمینی در ساعات اولیه شروع جنگ تحمیلی بسان سپری نامرئی هم در خیابان‌ها و معابر شهر مستقر شد و هم در دل‌های مردم جای گرفت. این جمله که با قاطعیت و اطمینان همراه بود، نه‌تنها در شهر‌ها و در میان مردم عادی که در میان نیرو‌های نظامی و رزمندگان نیز اعجازی شگفت‌آور آفرید. آنان با چنین سرمایه‌ای از اعتماد، خود را بازیافتند، آرامش جنگی گرفتند و به پیش تاختند

من با عکس‌ها، لباس‌ها و وصیتنامه‌های شهدا زندگی می‌کنم

ماه محرم بود. بچه‌ها در کنار آقا، حلقه عزاداری تشکیل دادند و شروع به سینه‌زنی کردند. پس از اتمام عزاداری، آقا گفتند: «من از این عزاداری شما سیر نشده‌ام، به منطقه می‌روم و اگر فرصت شد، در روز تاسوعا برمی‌گردم». در روز تاسوعا، ایشان مجدداً به اردوگاه شهید باکری برگشتند و یک ساعتی سخنرانی فرمودند. سپس عزاداری مفصلی با حضور دسته‌های عزاداری گردان‌ها برگزار شد که آن هم به یاد ماندنی بود

بهانه اتمامِ حجت

چه کسی بیدار است؟ شعور و آگاهی چیست؟چطور می‌توان به آن رسید؟ چه عاملی در انتخاب روش زندگی تأثیر دارد؟ آیا تفاوتی می‌کند در کدام مرحله از تاریخ باشیم برای رسیدن به بلوغ و بیداری؟ این‌ها سؤالاتی است که این روزها ذهنم را درگیر کرده است!