بین همه هیئتهایی که می رفت به هیئت ریحانة النبی بسیار علاقه داشت. برای اولین بار که با او به این هیئت رفتم دم در ایستاده بود و عکسی را نشانم داد. پرسید که آیا...
شب میلاد امام حسین (ع) بود و ما در مسیر برگشت از هیئت بودیم. به منطقهای رسیده بودیم که ماشینها و کاروانهای عروسی ظاهر مناسبی نداشتند. ناگهان پیشنهاد داد امر به معروف کنیم. من تعجب کردم و خواستم مانع شوم.
مرا صدا زد از من و برادرم عذرخواهی کرد و طلب حلالیت داشت. کیف پولش را در آورد و تکه کاغذی به من داد. گفت که اگر زنده نماند آن کاغذ وصیت نامهاش است شانس با او بود و در بیمارستان که حالش بهتر شد از من آن تکه کاغذ تا شده را خواست...
از آرزوهایش بود که تحصیلاتش در مقطع کارشناسی ارشد را به سپاه برود. خوشش نمیآمد که سپاه را به عنوان شغل معرفی کنند و روی سپاه و سپاهی تعصب داشت. اگر کسی در سپاه میخواست استخدام شود، تشویقش می کرد و اگر کمکی بود، دریغ نمیکرد.