هادی به جهت فعالیتهای هنری در زمینه عکس و فیلم، از سید خواست تا به عنوان تصویربردار با گروه حشدالشعبی اعزام شود. سید با این شرط که هادی فقط حماسه رزمندگان را ثبت کند موافقت کرد.
هادی کم کم به حضور در نجف و زندگی در کنار امیرالمومنین(ع) بسیار وابسته شد. وقتی به ایران برمیگشت، نمیتوانست تهران را تحمل کند. انگار گم گشتهای داشت که میخواست سریع به او برسد.
آخر شب مثل همیشه رفتم توی حرم و مشغول زیارت شدم. اصلا هم حرفی درباره پول با مولا امیرالمومنین (ع) نزدم. همین که به ضریح چسبیدم، یه آقایی به سر شانه من زد و گفت: آقا این پاکت مال شماست.
خستگی برای این جوان معنا نداشت. از صبح زود تا ظهر سر کلاس بود. بعد هم کمی غذا میخورد و سوار بر دوچرخهای که تازه خریده بود راهی میشد و در خانههای مردم مشغول کار می شد.
هادی هر جا قدم میگذاشت از شهدا میگفت. او برای رزمندگان و فرماندهان حشدالشعبی از خاطرات شهیدان دفاع مقدس میگفت و آنها را با فرهنگ شهادت آشنا میکرد. آنها تشنه فرهنگ انقلابی بسیجیان ما شده بودند.
هادی به مسائل معنوی بسیار توجه میکرد. نماز شب و اخلاص او مورد توجه رزمندگان عراقی قرار گرفت. در راستای همین تأثیرگذاری بود که بحث چفیه و پیشانیبند را مطرح کرد.