هادی از همان ایام با هیئت حاج حسین سازور که در دههی محرم در محلهی ما برگزار می شد آشنا گردید. من هم از قبل با حاج حسین رفیق بودم. با پسرم در برنامههای هیئت شرکت میکردیم. پسرم با اینکه سن و سالی نداشت، اما در تدارکات هیئت بسیار زحمت میکشید.
هادی اذیتی برای ما نداشت. آنچه را میخواست خودش به دست میآورد. از همان کودکی روی پای خودش بود. مستقل بار آمد و این، در آیندهی زندگی او خیلی تاثیر داشت.
شخصی در محل ما ساکن بود که هیکل درشتی داشت. چفیه میانداخت و شلوار پلنگی بسیجی میپوشید. اخلاق درستی هم نداشت، اهل همه جور خلافی بود. هادی یک بار او را دید و تذکر داد که لباست را عوض کن، اما او توجهی نکرد.