شهلا مادر دوستم مرا بی عفت کرد!
در افکار کودکانه خود غرق شده بود و آرزوهای دور و درازی را برای خودش ترسیم می کرد که ناگهان در تله دردناک یکی از آشنایان قرار گرفت.
در افکار کودکانه خود غرق شده بود و آرزوهای دور و درازی را برای خودش ترسیم می کرد که ناگهان در تله دردناک یکی از آشنایان قرار گرفت.
دختر جوان که از سوی دایی پسر مورد علاقهاش هدف آزار و اذیت قرار گرفته بود از ترس آبرویش در پارک های شرق تهران زندگی می کرد.
پدرش که فوت کرد خود را آزاد و بزرگ خانه دید و تصمیم گرفت برای آینده اش نقشه بکشد. بعد از فوت پدرش که او را قهرمان زندگی اش می دانست در خیالش دنیا را برای خود تمام شده دید. به جاده تاریک زد؛ جاده ای که در انتهایش جز آبروریزی و از دست دادن اعتبار و حیثیت برای دختر چیزی نداشت.
آخرین فرزند خانواده بودم و هیچ وقت نمی توانستم با پدر و مادر پیرم ارتباط نزدیکی داشته باشم احساس می کردم آن ها مرا درک نمی کنند. اگرچه خیلی احساس تنهایی می کردم و با آن ها به میهمانی های خانوادگی هم نمی رفتم ولی پدر و مادرم هرچه می خواستم برایم فراهم می کردند.
سرش را پایین انداخته بود و انگار سوالاتی را که افسر پلیس از او می پرسید نمی شنید. دختر نوجوان به جز شناسنامه اش هیچ مدرک دیگری به همراه نداشت و ماموران انتظامی او را از اتوبوس پیاده کردند و به ستاد انتظامی شهرستان انتقال دادند.
دعواهای پدر و مادرم امانم را بریده بود و من همواره شاهد درگیری آن ها به بهانه های مختلف بودم. محیط خانه را جهنمی می پنداشتم که باید به هر طریقی از آنها رها می شدم. آن ها آنقدر درگیر خود بودند که هیچ گاه مرا نمی دیدند و برایشان اهمیتی نداشتم. مدام نگران و مضطرب بودم و آرزو می کردم هرچه زودتر ازدواج کنم.
وقتی از خوزستان به تهران گریخت دیگر اسم واقعی اش را فراموش کرد او با تن دادن به سیاهترین سرنوشت ها تن داد و حالا به افسانه معروف است.
راز زن شیطان صفت که برای پنهان ماندن رابطه پنهانی اش با مرد غریبه سعی داشت دخترش را در دام یک جوان بیندازد، فاش شد.