برچسب خسرو شکیبایی

مزاحم 1380

نيما دادگر و همسر جوانش غزل در حال بازي در يك فيلم هستند. تلفن هاي مشكوك زيادي باعث ناراحتي نيما و غزل مي شود. مزاحم به نيما مي گويد كه او قاتل همسر سابق نيما است و حالا قصد دارد غزل را بكشد. مزاحمت ها با صداي يك زن است و به همين خاطر شك و ظن غزل تحريك مي شود و نيما و غزل با هم درگير مي شوند. بالاخره نيما دختر مزاحم را پيدا مي كند و اتاق او را پر از عكس هاي خود مي بيند و در حضور غزل با مزاحم روبرو مي شود، ولي در آنجا مي فهمند كه او در واقع پسري است كه دوست سابق غزل بوده و حالا مي خواهد انتقام عشق از دست رفته اش را بگيرد. نيما اسلحه ي او را نابود مي كند و همه چيز به خوبي خاتمه مي يابد.

دستهای خالی 1385

حوريه كه سالهاست از اسارت پدرش، اميرحسين، به دست عراقي ها مي گذرد، نسبت به خروج هاي بي موقع مادرش، مريم، از منزل مشكوك است و اين شك با تلفن هاي ناشناسي كه به او مي شود و در آنها از تصميم مريم براي ارتباط با يك مرد ديگر صحبت مي شود افزايش مي يابد. اما طولي نمي كشد حوريه متوجه مي شود مادرش در اين مدت به عيادت اميرحسين كه به تازگي آزاد شده و در بيمارستان به سر مي برد مي رفته است. اميرحسين كه مبتلا به موج‌گرفتگي است به خانه بازمي گردد ولي ازدحام هاي پيراموني و آلودگي هاي صوتي حالش را متشنج مي كند، ضمن آن كه تلفن هاي ناشناس اين بار به او هم مي شود و سلامتش را به مخاطره مي اندازد. با پيشنهاد حوريه، همه تصميم مي گيرند مدتي از تهران دور باشند و به شمال بروند. در سفر عده اي از هم‌رزمان سابق اميرحسين نيز به او ملحق مي شوند. مزاحمت هاي تلفني همچنان ادامه دارد و در يكي از آنها، به حوريه اعلام مي شود كه فيلم حاوي ارتباط غيراخلاقي مادرش با يك غريبه را از يك زن داخل رستوراني در شهر بگيرد. حوريه نزد زن جوان كه معتاد است مي رود و با او درگير مي شود و طي درگيري، شخصي ناشناس به زن معتاد چاقو مي زند و او را مي كشد و قتل به گردن حوريه مي افتد و حكم اعدامش صادر مي شود. اميرحسين از طريق هم‌رزمانش متوجه مي شود همه اين ماجراها نقشه اي بود از طرف پدر يكي از بسيجي هايي كه تحت تأثير او به جبهه آمده و شهيد شده و حالا پدر او درصدد انتقام جويي از اميرحسين است و با اين نقشه انتقام خود را گرفته و اكنون نيز به خارج گريخته است. اميرحسين كه از تعقيب اين فرد توطئه‌گر نااميد شده، نزد سنجري، پدر دختر مقتول، مي رود و از او مي خواهد از قصاص حوريه صرف نظر كند، اما سنجري كه يك معتاد الكلي از خدا بريده است، پس از رفت و آمدهاي مكرر اميرحسين، سرانجام به اين شرط كه او بتواند شفاي پسر بيمارش را از امام حسين (ع) بگيرد، حاضر به گذشت مي شود. اميرحسين يك شبانه روز دعا مي كند و سرانجام معجزه رخ مي دهد و پسر حالش خوب مي شود.

رئیس 1385

سيامك، جواني كه تا زباله شدن رفته است، ليست بيست و پنج جوان در جيب اوست كه بايد به آنها مواد مخدر از نوع پيشرفته ترين تا قديمي ترين برساند. رضا، پدر سيامك، بعد از چندين سال دوري از وطن براي پدري كردن مي آيد، در حالي كه خودش هنوز يك فراري است. تنها دوست دوران جواني او كه بسيار با هم چرخيده اند، درس خوانده اند، سينما رفته اند و بيليارد بازي كرده اند، شايد هنوز او را باور كند. رضاي ديگر، دوستش، يك سرهنگ شاغل و تنهاست. زن سرهنگ با دو پسرش در يك حادثه از جهان رفته اند. سرهنگ رضا را باور دارد كه رضاي قديمي گناهكار نيست. آنچه مي ماند عشق و عاشقيت است. رضاي گناه كرده، هنوز عاشق زن از دست رفته و سقوط كرده اش، مي تواند او را ببخشد. سيامك كتابچه نام هاي مشتري هايش را مي سوزاند. سيامك عشق را در ميان نام هاي كتابچه اش پيدا كرده و خط زده است. عاشقان سياه بخت، به دنبال قطره اي از زندگي از دست رفته شان مي دوند. حتي جراح پير شده تنهاي يك دوره، عشق را بنيان تازه شان مي داند. جراح مي داند،‌ عاقبت، شكستن «رئيس» است. رئيس در برج عاج خود همه را مي گرداند. فقط احساس زنده شدن رفاقت دو رضاي رفيق مانده است كه سيلي هولناك مي شود و دست رئيس را به دستبند و سينه اش را به گلوله مي رساند. رضا پسرش را يافته است...اما...قصه تمام نيست...قطره هاي زهر ارزانند و در انتظار...آنها.

بلوف 1372

رسول پس از آزادي از زندان به خواهرش مريم قول مي دهد كه ديگر به دنبال كارهاي خلاف نرود. مريم بيمار است و رسول قادر نيست هزينه ي مداوا و عمل جراحي او را تأمين كند. شاهرخ كبيري و همسرش سرپرستي گروهي را به دارند كه در صدد هستند يك قرآن قديمي را از يك گاو صندوق الكترونيكي بربايند و از كشور خارج كنند. آنها رسول را، كه در گشودن گاو صندوق تخصص دارد، به همكاري دعوت مي كنند و او موفق مي شود گاو صندوق را بگشايد. اما سارقان او را مجروح و در خيابان رها مي كنند. رسول به بيمارستان برده مي شود و در آنجا با سرگرد ايماني، افسر آگاهي و مأمور رسيدگي پرونده، آشنا مي شود. رسول با سرگرد ايماني همكاري مي كند، تا اين كه خبر مي رسد شاهرخ و همكارانش مريم و خاله ي رسول را به گروگان گرفته اند. سرگرد ايماني و رسول با كمك يكي از همكاران شاهرخ به مخفيگاه آنها راه پيدا مي كنند، و پس از درگيري شاهرخ و همكارانش را دستگير مي كنند.

زندگی 1376

ملك، زن ميانسالي كه بچه دار نمي شود، سرانجام نگاه هاي منتظر و سرزنش بار همسرش نصرت را تاب نمي آورد و خانه را ترك مي كند. نصرت كه از رفتن ملك و تقاضاي طلاق ـ كه از طريق برادرزنش تيمور مطرح مي شود ـ آزرده شده، به اصرار همتي، پيرمرد همسايه، دختر شهرستاني تنهايي را كه ماندگار نام دارد و با خاله خود در تهران زندگي مي كند، صيغه مي كند تا ملك را بترساند و وادار به بازگشت به خانه كند. به اين ترتيب ماندگار ـ كه با خاله اش مستأجر تيمور هستند و تيمور بارها براي تصاحب ماندگار آن ها را تحت فشار گذاشته ـ به زيرزمين خانه همتي نقل مكان و با نصرت زندگي تازه اي را آغاز مي كند. درحالي كه نصرت در وضعيت تازه اش با دو همسر در انتظار پايان مراحل طلاق دادن ملك است، ناگهان درمي يابد ملك باردار شده و ديگر تمايلي به جدا شدن از او ندارد. نصرت ازدواجش با ماندگار را ـ كه او نيز حالا باردار شده ـ از ملك پنهان مي كند و راه حلي براي زندگي با دو همسرش نمي يابد. نوزاد ملك پس از به دنيا آمدن مي ميرد و ماندگار پس از به دنيا آمدن نوزاد دخترش، آن را به ملك مي دهد و خود براي هميشه از آن ها جدا مي شود و از نصرت مي خواهد كه هرگز به دنبالش نگردد.

ستاره ها (جلد 3: ستاره بود) 1384

شخصي بارها با خبرنگار روزنامه تماس مي گيرد و مي گويد يكي از ستاره هاي قديمي سينماي ايران بنام روح انگيز مرده و جنازه اش در اتاقي متروك بجا مانده است. رها به هواي اينكه ستاره مرده همان روح انگيز سامي نژاد هنرپيشه دختر لر است با عجله خود را به آن مكان يعني تئاتر پارس مي رساند. در آنجا با سرايدار ساختمان بر مي خورد كه درخواست اختصاص قبري براي روح انگيز در قطعه هنرمندان را دارد اما...

پیشنهاد ۵۰ میلیونی 1384

یک زوج جوان برای عبور از مرز احتیاج به پول دارند. آنها تصمیم می‌گیرند یک بازیگر سینما را بدزدند و در یک روز بارانی، آنها تصمیم خود را عملی می‌کنند. در خانه‌ای در شمال کشور، او را زندانی کرده و به او می‌گویند که با مادرش تماس گرفته و به او بگوید پنجاه میلیون تومان پول آماده کند.

عبور از غبار 1368

معلمي با همسر و فرزندش در يكي از روستاهاي حومه ي تهران زندگي مي كند. او به سختي موفق مي شود خانه اي در بلندي تپه اي بسازد اما به زودي متوجه مي شود كه همسرش از بيماري كليه رنج مي برد و درشرف مرگ است. تمام اقدامات او، به دليل وضع نامساعد مالي،‌ براي همسر بيمارش بي نتيجه مي ماند تا اين كه مادر يكي از شاگردانش كه به نظر مي رسد دانش آموز بي انضباطي است بدون اطلاع معلم به بيمارستان مي رود و يكي از كليه هايش را به همسر معلم اهدا مي كند.