برچسب خسرو شکیبایی

دادشاه 1362

دوست محمد بلوچ (دادشاه) در مخالفت با اصل چهار و مجريان آن در زاهدان يكي از حاميان اصل چهار به نام سردار دراني را به دار مي كشد . ژاندارم ها روستاي محل سكونت دادشاه را مي سوزانند و همسرش را به اسارت مي برند . دادشاه به پاسگاه حمله مي برد و يك گروه ارتشي را كه براي دستگيري او آماده شده اند تار و مار مي كند. پس از قتل كارول، مسئول اصل چهار در سيستان و بلوچستان، و همسرش دولت وقت به دليل بي كفايتي استعفا مي دهد. دولت جديد به كمك ايلوخان، كه دادشاه به او اطمينان مي كند، مذاكره را بهانه قرار داده، دادشاه را از پا در مي آورد.

خط قرمز 1360

در كوران انقلاب يكي از مأموران عالي رتبة ساواك به نام اماني با زني به اسم لاله ازدواج مي كند. لاله، كه فارغ التحصيل رشتة پزشكي است، در طول روز به مداواي مجروحان تظاهرات خياباني مشغول است. اماني در شب عروسي به سازمان امنيت احضار مي شود تا نظر خود را دربارة آزادي و مرگ گروهي از زندانيان سياسي، كه زير اسم شان خط قرمز كشيده شده و محكوم به اعدام هستند، اعلام كند. او وقتي در بررسي اسامي متوجه مي شود كه برادر لاله جزو زندانيان است، رأي بر اعدام برادر همسرش مي دهد. لاله از تلفن هاي مكرر به خانه و غيبت او مشكوك مي شود و از جمال، دوست برادرش كه عضو يك گروه مسلح است مي خواهد كه به تعقيب اماني بپردازد. لاله با يافتن دفترچه و اسلحة اماني، نشانه هايي از ساواكي بودن همسرش به دست مي آورد. مداركي نيز كه جمال در اختيار او مي گذارد برايش شكي باقي نمي گذارد. با بازگشت اماني به خانه لاله او را بازخواست مي كند. اماني همسرش را به باد كتك مي گيرد. لاله و بعد جمال، كه براي كمك آمده است، اماني را هدف گلوله قرار مي دهند و از پا در مي آورند.

ابلیس 1369

سعيد، كارمند بخش نظارت پرواز فرودگاه، عضو يك گروه جاسوسي است و اطلاعاتي كه به دست مي آورد در اختيار اعضاي گروهش مي گذارد. مأموران به او بدگمان مي شوند و مسئولان گروه از او مي خواهند كه همراه همسر و فرزندانش كشور را ترك كنند. همسر او به رغم ميلش همراه فرزندان عازم سفر مي شود. سعيد اطلاع مي يابد كه هواپيما هدف موشك يك ناو آمريكايي قرار گرفته است. او كه خود را مسبب مرگ همسر و فرزندانش مي داند دچار اختلال رواني مي شود و تصميم به خودكشي مي گيرد. بالاي «بوم» جراثقال يك شركت ساختماني مي رود كه مسئول گروه عضو هيأت مديره ي آن است. مأموران پليس و اعضاي گروه درصددند تا به ماجرا پايان بدهند. در حوادثي كه پيش مي آيد اعضاي گروه يكي پس از ديگري كشته مي شوند و سعيد نيز پس از آن كه مشخص مي شود همسر و فرزندانش با پرواز 656 مسافرت نكرده و كشته نشده اند از جراثقال سقوط مي كند.

کیمیا 1373

در آغاز جنگ تحميلي، همسر «رضا» باردار است و بايد مورد عمل جراحي قرار گيرد. رضا او را به بيمارستان مي‌رساند و خود به اسارت قواي دشمن در مي‌آيد. همسر «رضا» حين عمل جراحي مي‌ميرد و «شكوه» جراح، فرزند «رضا» را نجات مي‌دهد. پس از گذشت نه سال، وقتي «رضا» از اسارت آزاد مي‌شود پي مي‌برد كه همه اعضاي خانواده‌اش را از دست داده. حال او در جستجوي تنها بازمانده ي خود، فرزندش است. «كيميا» فرزند «رضا» نزد «شكوه» در مشهد زندگي مي‌كند. مشكل اينجاست كه «شكوه» به طور كامل به «كيميا» وابسته است...

پری 1373

«پري» دانشجوي ممتاز ادبيات و تئاتر كه از همه مزاياي زندگي يك دختر جوان برخوردار است با خواندن كتاب سبز كوچكي دچار تحولات فكري و حسي مي شود. كتاب سرگذشت سير و سلوك عارف گمنامي در قرن پنجم هجري است. پري پس از خواندن كتاب با آن كه خواهان مراتب معنوي بالاتري است از زندگي معمولي دل كنده شده و در وادي دردناك «طلب» سرگردان مي شود. كتاب به برادر بزرگش، «اسد» تعلق دارد. «اسد» چندي پيش در حادثه آتش سوزي كلبه اش در گذشته است. «داداشي» برادر ديگر، «پري» را از اين حالت قهر و طغيان نجات مي دهد.

ازدواج صورتی 1383

آريان شاداب، دانشجوي رشته معماري، با دنيا ـ همكلاسي اش ـ قصد ازدواج دارد.آريان كه در بنگاه معاملات ملكي پدرش كار مي كند به خانواده دنيا دروغ مي گويد كه پدر و مادرش فرانسه هستند و منتظر بازگشت آن هاست. او كه بيكار است، براي تهيه هزينه ازدواج، دنبال كار مي گردد. پيرمردي به نام ساكت كه قبلاً بازيگر و وكيل بوده قصد استخدام يك خانه شاگرد دختر را دارد، اما صاحب خانه ـ ملك تاج ـ كه با او سر لج بازي دارد قصد استخدام خدمتكار پسري را دارد. چند روز بعد ملك تاج، آريان و دنيا را كه براي كار به خانه آن ها رفته اند مي بيند و به ترفندي براي ديدن خانه، سرآشنايي را با آريان باز مي كند و پس از پي بردن به اين كه او بيكار است پيشنهاد مي كند در عوض خدمت به او ماهي پانصد هزار تومان حقوق مي دهد. پس از مدتي آريان كه با ديدن ثروت ملك تاج وسوسه شده، با هدف صاحب شدن پول و اموال او به ملك تاج پيشنهاد ازدواج مي دهد. ساكت كه از اول مخالف حضور آريان در آن خانه بوده به شيوه خود به گوش همه مي رساند كه او با ملك تاج ازدواج كرده. با فهميدن اين مسأله توسط خانواده ي دنيا، زندگي آريان به هم مي ريزد. ساكت به آريان مي گويد كه بيماري قلبي ملك تاج ساختگي است و او در تله اين زن افتاده. آريان كه حالا به ملك تاج بي علاقه شده، خيلي اتفاقي پي مي برد كه 38 سال پيش ساكت و ملك تاج با هم ازدواج كرده اند، اما در همان شب اول از هم جدا شده اند و به مرور نسبت به هم رفتاري خصمانه پيدا كرده اند و ازدواج ملك تاج با آريان هم از سر لجبازي بوده است. نهايتاً ساكت و ملك تاج پي مي برند كه با يكديگر علاقه مندند و اين بار آريان و دنيا با هم ازدواج مي كنند.

دزد و نویسنده 1365

رحمان پس از آزادي از زندان تصميم دارد شرافتمندانه زندگي كند‌، اما به دليل سوء سابقه موفق به يافتن كار نمي شود. دوستان و آشنايان او را از خود مي رانند. او براي تأمين اجارة اتاق و خرج روزانه كيف دستي مردي را مي ربايد. اما در كيف جز مقداري دست نوشته و دارو نمي يابد. صاحب كيف نويسنده اي است كه بيماري قلبي دارد. نويسنده عاقبت رحمان را مي يابد و متوجه مي شود كه او دست نوشته ها را در سطل زباله ريخته است. آن دو به محل تخلية زباله مي روند و به جست و جوي آشغالها مي پردازند. نويسنده دچار حملة قلبي مي شود. رحمان او را به اتاق خود مي برد و خود براي جست و جو باز مي گردد. نوشته ها را مي يابد، اما وقتي به خانه مي رسد كه نويسنده فوت كرده است.

بانو 1370

محمود، شوهر مريم بانو، براي پيوستن به يك زن جوان مطلقه همسرش را ترك مي كند و به امارات متحده عربي مي رود. بانو ـ كه زني اهل ذهن و شعر و فرهنگ است ـ از روي دلسوزي و براي يافتن همدم، كرمعلي باغبان همسايه و هاجر همسر مريض احوال باردارش را كه اتاق محل سكونتشان را از دست داده اند، به خانه خود دعوت مي كند و هاجر را براي مداوا پيش دكتر حسام، دوست قديمي اش مي برد. به تدريج همسر برادر هاجر كه با دو فرزندش از اراك به تهران آمده و پدر هاجر، قربان سالار، نيز به آنها ملحق مي شوند و چنان اختيار خانه را در دست مي گيرند كه مستخدمه خانه آنجا را ترك مي كند. قربان سالار از اعتماد بانو سوء استفاده مي كند و يك تخته فرش و چند گلدان عتيقه را به كمك شريكش مي ربايد و در ازاي بدهي اش به او مي دهد. بانو كه شاهد سرقت است، به شدت عصبي مي شود و وقتي با انكار قربان سالار و هاجر روبرو مي شود، به اتاقش پناه مي برد و در را به روي خود مي بندد. در حالي كه بانو چند روز خود را در اتاق زنداني كرده و لب به غذا نمي زند و از سوي ديگر خالي كردن خانه به دست قربان سالار و شريكش ادامه دارد، محمود از مسافرت برمي گردد و خانه را كاملاً به هم ريخته مي يابد. او براي بانو كه بيمار و ضعيف شده، تعريف مي كند كه چه طور زن مورد علاقه اش در يك فرصت مناسب او را ترك كرده، و احتمالاً طبق نقشه قبلي به سراغ مرد ديگري رفته است. محمود به سراغ دكتر حسام مي رود و به كمك او قربان سالار را كه از كمردرد مي نالد، به بيمارستان منتقل مي كند. هاجر نيز براي زايمان به بيمارستان مي رود و بقيه ميهمانان به تدريج خانه را ترك مي كنند تا نوسازي آغاز شود؛ اما حالا اين بانوست كه خانه را ترك مي كند.