برچسب خسرو دستگیر

چشم شیطان 1372

پس از سوء قصد نافرجام به جان كمال خان، او با الماس «چشم شيطان» كه به مالكش قدرت مي دهد، ناپديد مي شود. برادرش صمصام الدوله كارآگاهي به نام محمود خان را براي يافتن او مأمور مي كند. محمود خان به اصفهان مي رود و با سولماز و خاله ي او و شوهر خاله اش رشيد پاشا كه براي يافتن چشم شيطان از عثماني آمده اند رو به رو مي شود. آنها در هتل محل اقامتشان با يك سرگرد انگليسي و خدمتكار هندي اش، يك كميسر روس كه مأمور نظميه اصفهان است و عده اي ديگر مواجه مي شوند كه همگي در پي چشم شيطان هستند. محمودخان با راهنمايي ميرزا، مستخدم هتل، به سراغ كمال خان مي رود كه در خانه اي مخفي شده و صمصام الدوله را مسبب اصلي توطئه عليه خود مي داند. كمال خان نشاني الماس را در دخمه اي زيرزميني به محمودخان مي دهد و محمودخان و سولماز به همراه كمال خان به دخمه مي روند، اما رشيد پاشا را رو در روي خود مي بينند. رشيد پاشا و افرادش با الماس مي گريزند و كميسر رحمانوف با تحت فشار گذاشتن سولماز نشاني مخفي گاه رشيد پاشا را به دست مي آورد آن ها را به محل اختفاي رشيد پاشا مي روند و كميسر الماس را به چنگ مي آورد و همه ي طرف ها به زندان مي افتند. محمود خان و سولماز و رشيد پاشا و همراهانش با يك كاميون از زندان مي گريزند. رشيد پاشا كه خود را مالك الماس مي داند، محمود خان را خلع سلاح مي كند و محمود خان و سولماز كه همه چيز را از دست رفته مي بينند، از كاميون بيرون مي پرند و رشيد خان و افرادش به قعر دره اي پرتاب مي شوند.

دمرل 1372

«دمرل» جوان زورمندي است كه پس از هماوردي با پهلوانان بسيار به عنوان پهلوان پهلوانان برگزيده مي‌شود. او كه دلتنگ مبارزه است، از اينكه حريفي در برابر خود ندارد رنج مي‌برد و براي اينكه مبارز تازه اي بيايد، شروع مي‌كند به آزار و اذيت مردم تا اينكه همزاد او به عنوان آخرين هماورد از راه مي‌رسد، اما او در اثر نيش زنبوري مي‌ميرد. «دمرل» آشفته مي شود و كفر مي‌گويد. در اين هنگام سمبل مرگ با عزرائيل در برابر او ظاهر مي‌شود و تا صبح به او مهلت مي‌دهد كه كسي را به جاي خود معرفي كند و گرنه جان خود او گرفته خواهد شد. دمرل كه از مردم نااميد است به پدر و مادرش پناه مي‌برد اما آن‌ها نيز حاضر به فداكاري نمي‌شوند. تا اينكه همسرش حاضر مي‌شود به جاي «دمرل» خود را تسليم مرگ كند. خداوند به اين عشق بي آلايش آنان رحمت مي‌آورد و آن دو را مي‌بخشد...

سارای 1376

ساراي (ماه كامل و دختر آب) كه مادرش را در كودكي از دست داده، در ايل با آيدين (روشنايي و پسر كوه و خاك) آشنا مي شود و آن دو دل در گروي هم مي نهند. آيدين، خان چوپان ايل مي شود و ساراي، دختر تواناي ايل در اسب سواري و مهارت هاي زنانه. خان هنگام شكار ساراي را مي بيند و با وجود داشتن همسر و فرزندان متعدد، وسوسه دستيابي به ساراي رهايش نمي كند. بزرگان ايل دست رد به سينه پيك هاي خان مي زنند و ساراي و آيدين به طور رسمي نامزد مي شوند. مادر آيدين بيمار مي شود و آيدين مجبور مي شود به سرعت ايل را هنگام كوچ رها كند و به خانه برگردد. مادر مي ميرد و آيدين تا هفت شب، سوگوارانه در خانه مي ماند. در همين هنگام خان با همراهانش به ايل حمله مي كند و با تهديد به كشتن پدر ساراي و ديگر اهالي، ساراي را وادار به همراهي با خود مي كند. او در انتظار آيدين راه را طولاني مي كند، اما وقتي آيدين سرنمي رسد، ساراي خود را از روي پل به داخل رودخانه پرآب مي اندازد و تن به جريان خروشان آب مي سپارد، تا به دامان مادرش آب بازگردد و تسليم خفت خان نشود.

رویای نیمه شب تابستان 1373

تهران، جنگ جهاني اول. قلي، برادر كوچكتر خانواده اي سنتي و تهراني، داخل پاتيل يخ در بهشت مي افتد و يخ مي زند. اعضاي خانواده كه گمان مي كنند قلي براي يافتن دختر عمه اش به نام مخموره از خانه خارج شده، ردي از او نمي يابد.
تهران، 1373. نود و نه سال از وصيت آقابزرگ مي گذرد و حالا مي توان باغ و خانه سنتي را خراب كرد. هر يك از وارثان براي اين محل نقشه اي دارد: يكي قصد برپايي سالن آرايش و زيبايي دارد، يكي به مدرسه غيرانتقاعي مي انديشد و ديگري قول واگذاري زمين را به يك بساز و بفروش داده است. اما شكسته شدن پاتيل يخ در بهشت و به هوش آمدن عموقلي، پيش بيني هاي برادرزاده هايش را به هم مي ريزد. آنها براي جلوگيري از حيرت و سرگرداني قلي، و نيز به جهت جلب رضايت او براي كوبيدن باغ و خانه، به شكل اطرافيان عمو در هشتاد سال قبل درمي آيند. از طرفي، مرجانه ـ مستخدم خانه ـ به عنوان مخموره، نامزد قلي معرفي مي شود تا به اين وسيله بازماندگان از محل صندوقچه جواهراتي كه قلي هنگام يخ زدن به همراه داشته باخبر شوند. اما قلي از حرف هاي چند بازيگر محلي كه در نقش قزاق ها بيرون از خانه كشيك مي دهند، درمي يابد چگونه فريب خورده است. با كمك ماندگار ـ مستخدم پير خانه ـ قلي وصيت نامه اي تازه تنظيم مي كند و باغ و ملك را دست نخورده در اختيار نسل هاي بعدي قرار مي دهد. صندوقچه جواهرات نيز خرج ازدواج قلي با مرجانه مي شود.

آی پارا 1377

قدير رزمنده اي است كه براي انجام مأموريتي بعد بيست سال به روستاي زادگاهش آمده است، دشمن روستا را كاملاً تخريب كرده است. قدير قصد دارد به كمك پيرمردي محلي با نيروهاي محلي كُرد تماس يابد تا او را براي رساندن اطلاعات به فرماندهان جنگي و ادامه عمليات شناسايي كمك كنند اما نيروهاي دشمن قدير را شناسايي كرده اند و به دنبال فيلم هاي شناسايي هستند و بالاخره نيروهاي دشمن او و پيرمرد را محاصره مي كند، پيرمرد شهيد مي شود. قدير به كمك خورشيدخان سركرده نيروهاي كُرد نجات مي يابد. آنها قدير و همرزمانش را در انجام عمليات گسترده اي در كوهستان كمك مي كنند كه در نهايت به شهادت خورشيدخان مي انجامد و او دخترش را به قدير مي سپارد.

جوانمرد 1375

توفيق كه قهرمان ورزش بوكس است با همسر خود عهد مي بندد كه از اين ورزش دوري كند اما پايبند قول خود نمي ماند و عاطفه همسرش بعد از با خبر شدن از اين موضوع او را ترك مي كند. طاها پسر توفيق و عاطفه كه در رشته ي بوكس فعاليت مي كند به پشتيباني از پدر در يك درگيري، حريف را مجروح مي كند اما ناخواسته در دام يك توطئه مي افتد. چند خارجي كه در باشگاه شركت نفت تمرين مي كنند با ديدن آمادگي طاها از او مي خواهند كه با مستربران مسابقه دهد، اما مستربران براي خارج كردن طاها از دور مسابقات با توطئه اي طاها را در مسابقه مي كشد. عاطفه با كشته شدن طاها، از توفيق مي خواهد كه در يك مسابقه حريف پسرش را شكست دهد و توفيق عليرغم موافقت پليس و بعد از چندبار به هم خودرن مسابقه، با مستربران مبارزه مي كند و با پاره كردن دستكش او در حين مسابقه و بيرون آوردن يك ميلة آهني توطئه خارجي ها در مورد پسرش را برملا مي كند.

بانی چاو 1374

در دهكده اي كردنشين به نام باني چاو مرض طاعون شيوع پيدا مي كند و خان و مأموران ژاندارمري به كمك اهالي روستا نمي روند. تا اينكه آقابك تصميم مي گيرد كه دكتر درمانگاه را براي معالجه ي بيماران روستاي خود با ترفندي به آن جا بكشاند كه موفق هم مي شود. پزشك با مشاهده ي بيماران و كشته ها، به مداواي مبتلايان و پيشگيري مي پردازد، اما احتياج به دارو دارد. آقابك به همراه چند تن از دوستانش به خانه ي دكتر مي روند و همسر و دخترش را وادار مي كنند تا تمام داروها و پول هاي خود را به آن ها بدهند، البته در بازگشت به دكتر مي گويد كه پول ها را از ترس راهزنان با خود آورده و تمام اموال دكتر را به او بازمي گرداند. اما مأموران ژاندارمري كه تصور مي كنند دكتر دزديده شده، بعد از يك درگيري با اهالي روستاي باني چاو، آقابك را دستگير مي كنند. از طرفي خانواده هاي باقي مانده در باني چاو نيز با كمك همسر آقابك به مكان ديگري پناه مي برند.

گرداب 1383

اكبر پس از بيكاري توان تأمين زندگي خانواده اش را ندارد. در قهوه خانه اي كه پاتوق افراد بيكار و معتاد است به اعتياد كشانده مي شود و براي تأمين مخارج خود به توزيع مواد مخدر رو مي آورد. همسر او، اقدس، براي تأمين خانواده كلفتي و رختشويي مي كند و دخترش فاطمه، به وسيله اسماعيل، كه عامل پخش مواد مخدر است به فحشا كشانده مي شود.