جشن تولد با صدای موشک
تا جایی که یادم میآید، مادر به خانه همسایه رفت تا او را برای جشن تولد دعوت کند.
تا جایی که یادم میآید، مادر به خانه همسایه رفت تا او را برای جشن تولد دعوت کند.
امسال بهجای دو دختر، مادر بیستونه دختر بودم. روزهای اول مهر که سختی و فشار کار ساعتهای خوابم را به کمتر از پنج ساعت رسانده بود، با خودم میگفتم عمرا این بچهها را دوست داشته باشم، عمرا نگران سلامتی آنها بشوم، عمرا دلتنگ نبودنشان بشوم، عمرا بیشتر از اندازه دلم برای درسومشقشان بسوزد؛ اما نشد!
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید
پیرزن هنوز روی چهارپایه نشسته و چشمبهراه مهمانهای ابوسجاد بود. بهرسم هر سال، از اول تا آخر صفر کارش همین بود.
وقتی خانه بابام هستم، دلم برای مامانم تنگ می شود و زمانی که پیش مامانم هستم، دل تنگ بابام میشوم. بعضی شب ها خوابم نمیبرد.
منبع : نگار مگبرای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید