تک عکسهای جدید بازیگران در مراسم اکران فیلم ملبورن


زندگي مريم و فرهاد در آستانه فروپاشي است. ميترا خواهر بزرگ تر مريم، براي کمک به اين زندگي تلاش مي کند. ميترا، مريم و نيما (شوهر ميترا) عازم سفر مي شوند و اتفاق هايي در طول سفر رخ مي دهد که همه چيز را برخلاف پيش بيني ها مي سازد ...
در این فیلم چهار داستان تركيب شده است كه به طور موازي روايت مي شود. تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار كه از دسيسه هاي اندروني دربار و بي وفايي شوهرش به تنگ آمده، خاطراتش را براي پسرخاله و معلمش سليمان بازگو مي كند. در حالي كه سليمان مدام از گفتن آنچه در دل دارد طفره مي رود. فوژان رهايي طراح لباس است قرار است با پسرعمه اش فرزان ازدواج كند اما پس از آشنايي با بابك زندگي اش دستخوش تغيير مي شود. مرجان با وجود شكست در ازدواج اولش با فرهاد و بيماري مادرش تلاش مي كند دوباره روي پاهاي خود بايستد و با توسل به عشق همسر دوم و هميشه در سفرش، فرخ زندگي اش را از نو بسازد. سياوش كسرايي نقاش زندگي آرام و عاشقانه اي را در كنار همسرش بهار پشت سر مي گذارد تا آنكه مرگ بهار آرامش او را در هم مي ريزد. او افسرده و بي اميد و بي خواب مي شود و در يكي از شب گردي هايش پيكر بي هوش دختري را در خيابان پيدا مي كند. حال جسمي دختر بهتر مي شود اما حتي نام خود را به ياد نمي آورد. فوژان در روز عروسي اش با بابك برآشفته مي شود و از آرايشگاه مي گريزد. در همان روز صداي زنگ تلفن همراه در دربار قاجاري صحنه فيلمبرداري را به هم مي زند و در مي يابيم آنچه از زندگي تاج السلطنه ديده ايم، فيلم بوده است. گوش همراه حورا شيوا ـ ستاره سينما و بازيگر نقش تاج السلطنه ـ دوباره زنگ مي زند و به او خبر مي رسد كه براي پسرش در مدرسه اتفاقي افتاده و او را به بيمارستان برده اند. سياوش همچنان از دختر مراقبت مي كند و حضور اين مهمان ناخوانده دوباره زندگي را به خانه او باز مي گرداند. دختر كم كم دل بسته سياوش مي شود و يك شب اعتراف مي كند كه نامش رعناست. تمام اين مدت دروغ مي گفته، با جوان محبوبش از خانه فرار كرده بود و حافظه اش ايرادي ندارد. حورا به دنبال همسرش مي گردد و او را نمي يابد. خود را به بيمارستان مي رساند و شهرام منزلت بازيگر نقش سليمان به ياري اش مي آيد.
عدهای از دانش آموزان دبیرستانی دخترانه در تهران در فضای مجازی با فردی آشنا میشوند که دارای عقاید عجیبی است. با حضور در پارتیها و مراسمهای آیینی این حلقه، فرد مورد نظر که خودش را موجودی فراتر از انسان و جادوگر مینامد دخترها را جذب حلقه انحرافی میکند و پس از مدتی به آنها میگوید که قرار است ناپدید شود. دانش آموزان روان گردانهایی را که او در اختیارشان گذاشته مصرف میکنند.
اما با مصرف بیش از اندازه مواد روانگردان یکی پس از دیگری به کام مرگ میروند. فیلم با مرگ سومین دانش آموز آغاز میشود. شهرزاد، لیلا و آزاده سه قربانی ابتدایی هستند. مینو که مدیر دبیرستان دخترانه است به مدرسه میآید تا شاید بتواند علت این اتفاقات را دریابد و به دانشآموزان کمک کند. همسر مینو حمید به دلیل نارضایتی از وضعیت شغلی اش استعفا داده است.
حمید و مینو سالها نتوانستهاند بچهدار شوند. آنها قصد دارند جنینی را به صورت غیر مستقیم به رحم مینو منتقل کنند. حمید انگیزهای برای این کار ندارد اما مینو بیتابی میکند. سرانجام حمید که حالا قصد مهاجرت دارد با انگیزه گرفتن اقامت کشوری خارجی ظاهرا قضیه را میپذیرد و جنین به بدن مینو منتقل میشود. در این میان تلاش مینو برای شناخت و ارتباط گرفتن با بچهها و کمک به آنها در کنار همکاری با پلیسی که بر روی این پرونده کار میکند او را به سرنخهایی میرساند.
او با خانوادههای قربانیها صحبت میکند. پدر لیلا حاضر به صحبت نیست و برادرش با دسته چک میخواهد از دست مینو خلاص شود. برادر دختر دیگر زیر بار خودکشی کردن او نمیرود. پدر دانشآموز ديگر هم یک سرایدار پیر است که تنها مونولوگهایی در مورد مناسک حلقه میگوید
دكتر مينو رحماني متخصص زنان و زايمان، شوهرش مرده است و در حالي كه قصد دارد با داريوش ازدواج كند، نگران تنها فرزندش امير است. از سوي ديگر امير بيشتر اوقات خود را با پدرام كه يكي از دوستان هم دوره دانشگاهي اش است مي گذراند. در يكي از روزها، پدرام كه فرد مرفهي است به اتفاق امير براي خوشگذراني و شب نشيني از خانه خارج مي شوند، اما در مسير به دليل سرعت غيرمجاز پدرام، اتومبيل ديگري دچار حادثه شده و منجر به مرگ دو نفر به نام بهناز و مهسا مي شود. در تقاطع، حول و حوش دكتر مينو رحماني، امير، بهناز و مهسا آدم هاي ديگري حضور دارند كه به نوعي با تقاطعي بزرگ در زندگي رو به رو شده اند و تقاطع حوادث، زندگي آدم هاي بسياري را تغيير مي دهد.
...يه اسم، يه قيافه، يه كلمه، يه زن كه يه دفعه به شدت پرتاب مي شه به درون ذهن آيدا كه هفده سال دارد، بارها و بارها آيدا آن را از فكرش خارج مي كند؛ اما دوباره زشت تر و بدتر برمي گردد سر جايش و مثل خوره به جان آيدا مي افتد، او شخصيتي تاريك و دور و شايد هم نه چندان بد دارد؛ زن غريبه اي كه به ناخن هايش لاك قرمز مي زند و موهايش را طلايي مي كند و آيدا را راحت نمي گذارد، اما سرانجام آن زن واقعي است و آيدا براي اولين بار «ترديد» را به شكلي آگاهانه تجربه مي كند و مي فهمد كه زيبايي و درد دو جزء تفكيك ناپذيرند و در نهايت آيدا به اميدي فكر مي كند كه براي يك لحظه در صورت پدر و مادرش، هر دو، مي بيند. سپس در وجود خودش «اميد» به چيزي در آينده كه نمي داند چيست. براي يك لحظه است كه مي فهمد و همين يك لحظه بسيار مهم است.
سریال ممنوعه به کارگردانی امیر پورکیان تولید گردیده است که یکی ار پربازیگرترین سریال ها می باشد .
این فیلم داستان دختر تنها و خستهای است که زندگی اش را در وبلاگ اش مینویسد و توسط برادر دوستش از او خواستگاری میشود و صحبتهای اولیه ازدواج را انجام میدهند. او که نماز نمیخوانده بنا به شرایط زندگی شروع به خواندن نماز کرده و الان شهامت اینکه به خواستگارش نماز خواندن خود را بگوید ندارد و خجالت میکشد ولی در آخر فیلم بازگو میکند. انتخاب نام سر به مهر برای این فیلم دارای ایهام است که هم اشاره به نماز خواندن دارد و هم اشاره به این رازی است که تا آخر فیلم سر به مهر باقی میماند.