برچسب حمید جبلی

دیگه چه خبر! 1370

رفتار و شوخي هاي فرشته، دانشجوي باهوش رشته ي ادبيات، موجب سوء تفاهم براي مسئولان دانشكده مي شود. آن ها او را از تحصيل معلق مي كنند. برادرش عباس، كه به كار با كامپيوتر علاقه دارد، به او توصيه مي كند كه كاري پيدا كند. فرشته در يك شركت انتشاراتي مشغول به كار مي شود و عباس يك آدم آهني به نام مبارك مي سازد تا در كارهاي خانه به او كمك كند. عمه خانم به عباس و آدم آهني علاقه اي ندارد. بگو مگوي فرشته با يكي از همكارانش موجب مي شود كه او به نويسندگي علاقه مند شود. فرشته با راهنمايي هاي عباس احساسات قلبي خود را روي كاغذ مي آورد، كه به دست آقاي زندي، رئيس شركت مي رسد جعفر، مستخدم شركت، به فرشته علاقه مند است و خود فرشته به آقاي زندي دلبستگي دارد. فرشته با راهنمايي هاي برادرش و با استفاده از كامپيوتر موفق مي شود مسئولان دانشكده را در مورد نحوه رفتار و سكنات خود قانع كند. روزي كه فرشته براي رفتن به دانشكده قصد دارد از كار در شركت استعفا دهد آقاي آذر به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.

یک مرد یک خرس 1371

كمالي صاحب تنها خانه مجلل كوچه خورشيد كه همراه همسرش نرگس خاتون از حضور يك مرد و خرسش در محله ناراضي اند، تلاش مي كنند تا او را از محله بيرون كنند در مقابل، بچه هاي محله كه نمي خواهند تنها سرگرمي خود را از دست بدهند، با كمك خاله خراساني به دفاع از خرس برمي خيزند.

مرد ناتمام 1371

موسي جوان ساده دلي كه در يكي از روستاهاي سياهكل زندگي مي كند، عاشق و خواستگار دختر عمويش است. موسي براي يافتن كار و تهيه پول عروسي به شهر مي رود، روزي جلوي يك سينما تصادفاً با يك مبارز سياسي مسلح كه بر سر قرار آمده وارد گفتگو مي شود. مأموران ساواك از راه مي رسند و در درگيري مسلحانه فرد سياسي كشته مي شود و موسي دستگير مي شود، بعد از مدتي ضمن انتقال زندانيان به زنداني ديگر، به اتومبيل حامل زندانيان حمله مي شود و موسي نيز به اتفاق افراد ديگر آزاد مي شود و همراه گروه سياسي در سرقت مسلحانه يك بانك شركت مي كند و گروه با پرداخت مبلغي به موسي او را از خود مي رانند. موسي به دهكده مي رود و دختر عمويش را به عقد خود در مي آورد. اما مأموران ساواك سر مي رسند و موسي با همسرش به تهران مي گريزند. موسي بيكار و بي پول دست به سرقت يك بانك مي زند اما تصادفاً يك پليس كشته مي شود و موسي بدون پول فرار مي كند. همسرش فرزندي بدنيا مي آورد كه نامش را پرتقال مي گذارند، در نهايت موسي به اتفاق خانواده اش به يك دشت سر سبز در شمال پناه مي برند و به زندگي ادامه مي دهند.

در مسیر تندباد 1367

در بحبوحه ي جنگ +دوم جهاني و اشغال ايران توسط ارتش متفقين دكتر راستان براي مداواي شوهر خواهر خود به ايل قشقايي مي رود. در آن جا با امير هوشنگ، از بزرگان ايل و ياغي گري هاي قباد و دسته اش آشنا مي شود. او به شيراز باز مي گردد. برادر كوچكش، علي، سر كرده ي اشرار شهر را از پا درآورده است. دكتر به اتفاق علي دوباره به محل ايل مي رود. در آن جا افراد ايل را درگير جنگي ناخواسته مي بيند. آلماني ها برخي از ايلياتي ها را بر ضد ارتش انگليس تجهيز كرده اند. علي كه از ياغي گري هاي قباد به خشم آمده، عليه او وارد معركه مي شود. يكي از افراد قباد امير هوشنگ را از پا درمي آورد و خود قباد به دست همسرانش كشته مي شود.

سایه خیال 1369

حسين پناهي دژكوه، نويسنده يك‌لاقباي خيالباف به اصرار دوست ناشرش در محفلي شاعرانه شركت مي كند و در آنجا، چيزهايي درباره «غلومي» شخصيت خيالي يكي از قصه هايش مي گويد. برق شهر قطع مي شود و در هياهوي حمله هوايي دشمن، مجلس به هم مي خورد و هر كس به سويي مي گريزد. صبح روز بعد مأموران آگاهي براي تحقيق درباره سرقتي كه در همان محل انجام گرفته است، حسين پناهي را متهم به همدستي با غلومي مي كنند و رد او را مي خواهند. از سوي ديگر صاحبخانه پول پرست حسين پناهي كه همسر و فرزندانش را به خارج از كشور فرستاده و خودش هم قصد دارد به آنها ملحق شود توسط نوار و نامه هاي ارسالي فرزندش پي مي برد كه همسرش با مردي اجنبي روابطي به هم زده و به بهانه گرفتن اجازه اقامت، از شوهرش طلاق مي خواهد تا با آن مرد ازدواج كند. صاحبخانه در شبي در اوج كشمكش هاي روحي، مي ميرد. حسين پناهي و دوست موسيقي دان سلاخ‌اش در يك ماجراي عاشقانه به دختر ناشر دل مي بندند، اما پس از كشمكش كوتاه مدتي با دوستش به نفع او كنار مي رود. مادر دختر اصرار دارد كه او را به خواستگاري پولدار بدهد. در يك تباني سه جانبه بين حسين، پدر دختر و دوست حسين، دختر به عقد عاشق واقعي اش درمي آيد و سر خواستگار پولدار بي كلاه مي ماند.

کلاه قرمزی و پسرخاله 1373

«كلاه قرمزي» كه حالا بزرگ شده مشغول تحصيل است اما بازيگوشي‌هايش سبب مي‌شود تا از مدرسه اخراج شود. تلاش او براي اينكه شغلي به دست آورد نيز نتيجه‌اي عايدش نمي‌كند، تا اينكه از طريق تماشاي تلويزيون و ملاحظه برنامه «آقاي مجري» تصميم مي‌گيرد تا روانه تلويزيون شود . «كلاه قرمزي» به تهران نزد «پسرخاله» مي‌رود و با كمك او روانه تلويزيون مي‌شود و در آن‌جا به خاطر علاقه زيادش به «آقاي مجري» سعي مي‌كند تا موانع راه ازدواج او را از بين بردارد اما مشكلاتي را باعث مي‌شود...

قرق 1370

سال 1285، دوره استبداد صغير، ماژور دادخان، نماينده دولت، مأموريت مي يابد تا منطقه اي را از شر ياغيان خلاص كند. او در عملياتي يكي از افراد جان محمدخان به نام ماشاءالله و سوارانش را دستگير و راضي به همكاري مي كند. ماژور دادخان يك زنداني را به عنوان طعمه همراه ماشاءالله به قرقگاه جان محمد اعزام مي كند تا زمينه را براي دستگيري جان محمد فراهم كند. ماژور دادخان درمي يابد كه مرد زنداني بي گناه است و به ناروا به حبس افتاده است و از طرف ديگر دولت مركزي با ياغيان حشر و نشر دارد. ماژور دادخان و نايب براي نجات مرد زنداني مي شتابند. همسر زنداني نيز به قرقگاه جان محمد خان مي رود. زن توسط يكي از افراد خان دستگير مي شود و ماژور او را نجات مي دهد و به استراحتگاه خان حمله مي كند. نايب و ياغي ها كشته مي شوند و زنداني ها پس از آزادي نزد خانواده هاي خود باز مي گردند.

خواب سفید 1380

رضا شاگرد مغازه ي فروش لوازم عقد و عروسي است. او مجرد است و با پدر پيرش زندگي مي كند. رضا مسئول بردن وسايل مورد نياز براي مزون هاي لباس عروس است. او هرچند وقت يكبار در خلال كارش به زيارت قبر مادرش مي رود، در كنار قبرستان دختري به نام معصومه زندگي مي كند كه به رضا علاقه مند است، اما رضا به مانكني كه در ويترين مغازه است علاقه دارد و وقتي مانكن را مي برند بسيار ناراحت مي شود، روزي رضا عاشق خانمي مي شود كه با شاگردش براي خريد به مغازه ي آن ها آمده اند. رضا منزل خانم را پيدا مي كند و به بهانه هاي مختلف به آن جا سرمي زند. خانم وقتي متوجه ي رفت و آمدهاي رضا مي شود تصور مي كند كه او عاشق مريم شاگردش شده و از او مي خواهد كه براي خواستگاري به خانه ي آن ها بيايد، اما در مراسم رضا مي فهمد كه خانم متأهل است و خانم فكر مي كرده كه او عاشق شاگردش شده است و وقتي رضا ناراحت بر سر قبر مادر مي رود، معصومه از او مي خواهد كه با هم فرار كنند چراكه صاحب كارش از او خواسته تا با فرد ديگري ازدواج كند. در آخر معصومه را مي بينيم كه ترك دوچرخه رضا در حال حركت هستند.