برچسب حمیدرضا پگاه

عاشق مترسک 1382

منطقه آذربايجان، دهه 1340. دانيال سربازي است كه به علت سرپيچي از اجراي فرمان اعدام دو تن از مخالفان رژيم و زخمي كردن سرهنگ مافوقش، در حالي كه خودش هم مجروح شده به سمت روستايي به نام حيران مي گريزد. روناك، دختر ساده دل كه با طبيعت انس فراواني دارد، دانيال مجروح را كنار شهر مزرعه اش مي يابد و او را به مخفي گاه مي برد تا از او پرستاري كند و از چشم سرهنگ كه در تعقيب اوست پنهانش سازد. سيوان، پدر روناك كه حضور دانيال در منزلش آگاه مي شود، انجام برخي از امور مزرعه را به او مي سپارد و زماني كه به عشق بين دانيال و روناك پي مي برد، آن دو را به عقد يكديگر در مي آورد. سرهنگ كه خود در جواني اش عشقي ناكام نسبت به خواهر يكي از زندانيانش داشته است، همچنان در پي دانيال است و به واسطه خبرچيني دوره گردي به نام يالغوز (عاشق روناك است) محل دانيال را پيدا مي كند. يالغوز در اثر حادثه اي آتش مي گيرد و مي ميرد. سرهنگ به مزرعه حمله مي كند و در اثر حمله سيوان كشته و دانيال دستگير مي شود. روناك نيز كه از دانيال كودكي در رحم دارد در مزرعه مي ماند و از آنجا مراقبت مي كند.

برخورد خیلی نزدیک 1387

تصادفي در بزرگراه اتفاق مي افتد كه راننده هر دو اتومبيل، زن هستند. راننده اتومبيل عقبي به علت مصدوميت شديد به كما مي رود. طي بررسي هايي، افسر رسيدگي كننده به پرونده به ماهيت و نحوه تصادف شك مي كند.

یکی می خواد باهات حرف بزنه 1390

لیلا که دختر نوجوانش، یاسمن، در حادثه ای مرگبار دچار مرگ مغزی شده، تصمیم دارد اعضای بدنِ او را به بیمارانی که نیازمند هستند، اهدا کند اما برای این کار، رضایتِ مصطفی، همسر سابقش هم نیاز است. لیلا به دنبال مصطفی می گردد …

شبانه روز 1387

در این فیلم چهار داستان تركيب شده است كه به طور موازي روايت مي شود. تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه قاجار كه از دسيسه هاي اندروني دربار و بي وفايي شوهرش به تنگ آمده، خاطراتش را براي پسرخاله و معلمش سليمان بازگو مي كند. در حالي كه سليمان مدام از گفتن آنچه در دل دارد طفره مي رود. فوژان رهايي طراح لباس است قرار است با پسرعمه اش فرزان ازدواج كند اما پس از آشنايي با بابك زندگي اش دستخوش تغيير مي شود. مرجان با وجود شكست در ازدواج اولش با فرهاد و بيماري مادرش تلاش مي كند دوباره روي پاهاي خود بايستد و با توسل به عشق همسر دوم و هميشه در سفرش، فرخ زندگي اش را از نو بسازد. سياوش كسرايي نقاش زندگي آرام و عاشقانه اي را در كنار همسرش بهار پشت سر مي گذارد تا آنكه مرگ بهار آرامش او را در هم مي ريزد. او افسرده و بي اميد و بي خواب مي شود و در يكي از شب گردي هايش پيكر بي هوش دختري را در خيابان پيدا مي كند. حال جسمي دختر بهتر مي شود اما حتي نام خود را به ياد نمي آورد. فوژان در روز عروسي اش با بابك برآشفته مي شود و از آرايشگاه مي گريزد. در همان روز صداي زنگ تلفن همراه در دربار قاجاري صحنه فيلمبرداري را به هم مي زند و در مي يابيم آنچه از زندگي تاج السلطنه ديده ايم، فيلم بوده است. گوش همراه حورا شيوا ـ ستاره سينما و بازيگر نقش تاج السلطنه ـ دوباره زنگ مي زند و به او خبر مي رسد كه براي پسرش در مدرسه اتفاقي افتاده و او را به بيمارستان برده اند. سياوش همچنان از دختر مراقبت مي كند و حضور اين مهمان ناخوانده دوباره زندگي را به خانه او باز مي گرداند. دختر كم كم دل بسته سياوش مي شود و يك شب اعتراف مي كند كه نامش رعناست. تمام اين مدت دروغ مي گفته، با جوان محبوبش از خانه فرار كرده بود و حافظه اش ايرادي ندارد. حورا به دنبال همسرش مي گردد و او را نمي يابد. خود را به بيمارستان مي رساند و شهرام منزلت بازيگر نقش سليمان به ياري اش مي آيد.

شبانه 1384

شبنم همراه دو دوستش، ساناز و خاطره به قصد گذراندن شبي خوش از خانه خارج مي شوند. اما اتفاق ناگواري كه براي برادرش روي مي دهد، حوادث تازه اي را براي او و دوستانش رقم مي زند.

گیلدا 1395

گیلدا، مالک رستوران سپید، سیاه‌ترین شب زندگی اش را پشت سر می‌گذارد. او برای نجات زندگی اش تا پس فردا فرصت دارد…

صحنه جرم ورود ممنوع! 1384

« حامد » بعد از اعلام تصمیمش مبنی بر ازدواج با « آیدا » در شب تولد وی و اهداء تمام سهمش به آیدا از برجی که با آیدا ، نگین ، پیمان و نادر شریک است ، به قتل می رسد . سرگرد پارسا مامور رسیدگی به این جنایت می شود …