برچسب حسین یاری

آتش در خرمن 1369

با آغاز جنگ ايران و عراق طالب، ارباب روستاي مالكيه، مقدمات را براي ورود ارتش عراق به خاك ايران فراهم مي كند. او با شعار «امت واحد عربي» مي كوشد مردم را به بدرقه ي سربازان عراقي بفرستد. خاله طوبي با اطلاع از اين موضوع به روستا مي رود تا خواهرزاده اش رحمان را كه چوپان گاوميش هاي طالب است، به اهواز ببرد. روحاني روستا با طالب و عواملش در ستيز است. خاله طوبي و رحمان توسط سربازان دشمن اسير مي شوند. يكي از رعيت هاي طالب به نام جاسب، كه قصد كمك به خاله طوبي و رحمان را دارد، به اسارت سربازان عراقي درمي آيد. روزي كه رحمان گاوميش ها را به چرا برده شاهد قتل عام گروهي از روستاييان به دست سربازان عراقي است. او با اسلحه اي كه بر پشت گاوميشي پنهان كرده يك سرباز عراقي را از پا درمي آورد و از مهلكه مي گريزد. سربازان ايراني او را نجات مي دهند. رحمان در كنار جاسب و رزمندگان بسيجي در آزادسازي زادگاهش شركت مي كنند.

هور در آتش 1370

بابا عقيل و پسرش رحمت راهي جبهه شده اند. رحمت به خط مقدم منتقل شده و بابا عقيل به علت كهولت سن پشت جبهه مانده تا در انبار نان خدمت كند. بابا عقيل موقع مراجعت براي رحمت پيغام مي فرستد تا او را ملاقات كند،‌ اما با شروع حمله دشمن رحمت فرصت نمي يابد كه به پشت جبهه حركت كند. بابا عقيل تصميم مي گيرد به خط مقدم برود. يك جوان بسيجي به نام ناخدا مولايي با قايق موتوري با او همراه مي شود، اما هر بار مانعي در راه ديدار پدر و پسر به وجود مي آيد. آن دو وقتي تصميم مي گيرند به پشت جبهه باز گردند قايقشان خراب مي شود و به ناچار با يك بلم معمولي حركت مي كنند. مه غليظ موجب مي شود كه آن دو گم شوند. بلم آنها وارد آبراهي مي شود كه در دو سويش نيروهاي خودي و دشمن قرار گرفته اند. با شروع درگيري مولايي به تير سربازان عراقي زخمي مي شود و پدر و پسر يكديگر را مي يابند.

ا – منفی 1368

اپيزود اول:
يكي از شهرهاي جنوب ايران توسط دشمن بمباران مي شود، در يك بيمارستان اين شهر زني مجروح براي زنده ماندن احتياج به خون، آن هم از گروه ا منفي دارد. و فرزند اين زن بالاخره با جستجوي زياد در مي يابد كه مي تواند اين گروه خوني را از يك بسيجي دريافت كند.
اپيزود دوم:
رزمنده معلولي را به توصيه پزشك به زادگاهش مي برند و قرار است براي بهبودي به او ماهي بخورانند. برادر كوچك جانباز براي صيد ماهي به رودخانه مي رود اما ساير بچه هاي ماهيگير او را اذيت مي كنند. اما زماني كه بچه ها مطلع مي شوند كه رزمنده اي جانباز براي بهبودي به ماهي نياز دارد تمام صيد خودشان را به برادر جانباز هديه مي كنند.

کتونی سفید 1386

معلمی دلسوز - حسین یاری - برای سر و سامان دادن ورزش یک مدرسه قدیمی به جنوب کشور اعزام می‌شود و به صورت ناخواسته متوجه می‌شود که یکی از دانش آموزانش با قاچاقچیان همکاری می‌کند و در صحنه‌های تعقیب و گریز توسط یکی از قاچاقچیان - بابک دهقانی - دستگیر شده و در نهایت با تلاش خود آزاد می‌شود و در ادامه سعی می‌کند که دانش آموز خود را به درس و تحصیل وادار نماید.

سعادت آباد 1389

ياسي در تدارك جشن تولد براي همسرش محسن است. آنها دعواي سختي داشته اند و ياسي دارد اين مهماني را براي آشتي كنان برگزار مي كند. او از دو زوج كه دوستان خانوادگي شان هستند براي شركت در اين مهماني دعوت كرده؛ علي و لاله، و بهرام و تهمينه. اما هر كدام از اين زوج ها، كه همكارهاي محسن هم هستند، مشكلات خاص خودشان را دارند. لاله به خاطر يك مأموريت كاري كه سفري سه ماهه به آلمان است، بدون اينكه شوهرش را در جريان بگذارد ويزا تهيه كرده و سقط جنين انجام داده است. ياسي و محسن و بهرام و تهمينه هم در اين كار به او كمك كرده اند تا جريان را از علي مخفي كند. اما علي كه آدمي متعصب و شكاك است به تماس هاي لاله و تهمينه مشكوك مي شود و مي خواهد هر طور شده از ماجرا سر دربياورد. بهرام و تهمينه هم در زندگي مشترك به مشكل خورده اند و قصه جدايي دارند اما نمي خواهند كسي فعلاً از ماجرا باخبر شود. ظاهراً بهرام به خاطر پول با تهمينه كه دختر رييس اش و از او بزرگتر است ازدواج كرده. تهمينه هم كه از راه مي رسد و وارد مهماني مي شود خبر مي دهد كه جنس هايش به ارزش يك ميليارد تومان موقع ترانزيت زير آب رفته و اصلاً حال و حوصله مهماني ندارد و برخورد بدي با ياسي و بقيه مي كند. اما كمي كه مي گذرد خبر مي رسد كه جنس ها را از آب گرفته اند و ضرر به دويست ميليون تومان كاهش پيدا كرده. اين موضوع باعث مي شود كه محسن هم كم كم وارد فضاي مهماني شود. اما تماس هاي تلفني مشكوك او و بقيه افراد حاضر در مهماني باعث مي شود كه با ادامه پيدا كردن مهماني اختلافات بالا بگيرد و رابطه هايي كه تا به حال پنهان بوده آشكار شود؛ از جمله رابطه محسن با پرستار دخترش...

منطقه ممنوعه 1373

«رسول» يكي از مأموران زبده اطلاعاتي براي دستيابي به اخبار فوق سري وارد خاك دشمن مي‌شود. در همان آغاز مأموريت خود متوجه مي‌شود كه جمعي از مخبرين به اسارت گرفته شده‌اند. او براي كسب اطلاعات وارد اردوگاه مي‌شود و در آنجا با يك سروان عراقي رو در رو مي‌شود و با ترفندي خاص در حاليكه اطلاعات مورد نظر را به دست آورده، همراه با سروان عراقي از اردوگاه فرار مي‌كند. حال نيروهاي بعثي با تمام قوا مي‌كوشند مانع رسيدن آن‌ها به ايران شوند...

آخرین مرحله 1374

گروهي از رزمندگان ايراني در يك نبرد نابرابر در مقابل هجوم نيروهاي عراقي گرفتار مي شوند اما با راهنمايي و كمك سيد «فرمانده عمليات منطقه» آن ها تا پاي جان ايستادگي مي كنند، كه ناگهان با بمباران شيميايي عراق روبرو مي شوند و ديگر كاري از آن ها ساخته نيست. در اين بين يوسف مسئول گروه شناسايي شهيد مي شود و علي كه جانشين او مي شود مأموريت مي يابد كه نزد مهندس سيد صدرا صفايي برود و از او تقاضا كند تا براي شناسايي بمب هاي شيميايي و آموزش نحوه ي مقابله با آن ها به جبهه بيايد. اما صدرا حاضر به رفتن نيست تا اينكه صدرا در مسير رفتن نبرد خانواده ي يوسف براي رساندن خبر شهادت او به خانواده اش منقلب شده و به جبهه مي رود و همراه گروه شناسايي براي منهدم كردن انبار مهمات دشمن عازم عمليات مي شود و در بازگشت با شهادت دوستانش، صدرا به راز سيد، فرماند عمليات منطقه كه هميشه نقاب به صورت دارد نيز پي مي برد.