برچسب حسین شهاب

خاک و خون 1362

اسد، بزرگ مالك و سرمايه دار روستا، دهقاني به نام كاك خان را زير فشار قرار مي دهد تا زمينش را براي احداث جاده كارخانه به او و اگذار كند. كاك خان امتناع مي كند و براي دادخواهي به شهر نزد شازده، پدر اسد، مي رود. ملاقات شازده نيز مشكلي از كاك حل نمي كند وقتي به روستا باز مي گردد با جسد پسرش رو به رو مي شود، كه افراد اسد به قتل رسانده اند. همسرش نيز از ضربه وارده عقل باخته است. كاك از اسد انتقام مي گيرد. شازده با ايادي خود به روستا مي رود. كاك با كمك شخصي به نام محمد جان قمشه اي تعدادي از همراهان شازده را از پا در مي آورد و پس از كشته شدن محمد جان دستگير و به اعدام محكوم مي شود. كاك خان را براي اجراي حكم به روستاي زادهگاهش مي برند، در آن جا با همكاري گروهي از اهالي نجات مي يابد. كاك از شازده انتقام مي گيرد و به همراه همسرش و تعدادي از اهالي به كوه مي زند.

جنگلبان 1366

اوائل انقلاب عده اي سود جو براي بدست آوردن ثروت بيشتر دست به قطع درختان جنگل مي زنند و رسول كمك جنگلبان منطقه را كه سعي در دستگيري آنها دارد به شدت مضروب مي كنند. گلكوه جنگلبان پير كه در مرحله بازنشستگي است براي كمك به اداره جنگلباني مي رود اما به علت استعفاي دولت موقت و عدم حضور رئيس اداره جنگلباني كمكي به وي داده نمي شود. گلكوه كه نمي خواهد كسي در اين جريان صدمه ببيند از كسي تقاضاي كمك نمي كند، اما اهالي به حساسيت موضوع آگاهي دارند، عده اي را مأمور ياري دادن به جنگلبان پير مي كنند. گروه در شرايطي به جنگل مي رسند كه گلكوه در موقعيت دشواري قرار دارد. در اين حال گلكوه از فرصت استفاده كرده و به تعقيب سارقين پرداخته و با ترفند هاي خاص خود و با ياري اهالي، همگي رادستگيرمي كند.

آقای هیروگلیف 1359

آقاي هيروگليف، يك روز تعطيل، پريشان از خواب برمي خيزد و به اداره اش مي رود. بر صفحه كامپيوتر علاماتي را به خط هيروگليف مشاهده مي كند. براي كشف خطوط به كتابخانه بزرگ شهر مي رود. رساله اي كه دخترش در دوره ي دانشجويي نوشته مي يابد. پدر با استفاده از رساله سرگذشت دخترش را مرور مي كند: او در دوره ي دانشجويي به كارخانه ها سركشي مي كرده و بعدها در ارتباط با يك گروه سياسي مسلح مأمور شده تا مبارزه ي گروهي از كارگران معدن را سازمان دهد. پيشنهادهايي كه دختر و رفقايش ارايه مي كنند با پيشنهادهاي رهبران اعتصاب در تعارض است. دختر پس از صدور يك اطلاعيه ي آتشين از طرف كارگران، كه به آشوب در محيط كارگري منجر مي شود، از محل مي گريزد و چندي بعد در درگيري خياباني كشته مي شود. س

تابع قانون 1371

احمد بلافاصله پس از آزاد شدن از زندان تصميم مي گيرد همسر باردارش را طلاق دهد. برخلاف او دوستش پرويز درصدد ترك اعتياد و تشكيل زندگي است. اما هر دو به يك گروه قاچاق چي مواد مخدر مي پيوندند. همسر پرويز موضوع را با مأموران كميته در ميان مي گذارد. از طرف ديگر مهدي، برادر احمد، كه از اعضاي فعال كميته است، براي نجات دادن برادرش تلاش مي كند. احمد پس از به دنيا آمدن فرزندش از ادامة راهي كه پيش گرفته منصرف مي شود، و در كنار پرويز با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها به مقابله بر مي خيزد. پرويز در درگيري با قاچاق چي ها كشته و احمد به سختي زخمي مي شود. احمد از بيمارستان به وسيلة نامه محل ملاقات قاچاق چي ها را گزارش مي كند. مأموران كميته محل مورد نظر را محاصره مي كنند و قاچاق چي ها احمد را گروگان مي گيرند. قاچاق چي ها در درگيري كشته يا زخمي مي شوند و احمد نيز از پا در مي آيد.

قیام 1359

تيمور بزرگ مالكي است كه با استفاده از نفوذ يكي از مأموران عالي رتبه ي سازمان امنيت دار و دسته اي تشكيل داده و به اهالي روستا ظلم مي كند. مردي به نام سيدمصطفي به تيمور و ايادي اش اعتراض مي كند، و به كمك برادرش، سيد مرتضي، كه به اتهام فعاليت سياسي در زندان بوده و آزار شده، مردم را بر ضد تيمور مي شوراند. آنها با پيروزي انقلاب تيمور را تحويل مأموران مي دهند.

روی خط مرگ 1375

يك زوج جوان عكاس براي برگزاري نمايشگاه عكس آثار و ابنيه باستاني، به اصفهان سفر مي كنند. آن ها در اين سفر ناخواسته وارد درگيري سارقان اشياء عتيقه مي شوند. در اين بين پليس با تحت نظر گرفتن زوج جوان موفق مي شود كه عوامل دزدي اشياء عقيقه را شناسايي و دستگير كنند.

شب بیست و نهم 1368

محترم و حسين مطابق يك سنت خانوادگي، با هم نامزد مي شوند تا در جواني به ازدواج هم درآيند. والدين حسين در اجراي مراسم ديرين، با ديدن شبحي نگران آينده اين ازدواج مي شوند. در تابستان 1342، شايعه راجع به زلزله تهران شهر را خالي از سكنه كرده است و محترم در راه بازگشت به خانه، ميان خيال و واقعيت شبحي را بر بام خانه شان مي بيند و دقايقي بعد در چند متري خود در آشپزخانه... آنچنان هراس وجودش را دربر مي گيرد كه ابتدا ياراي حركت ندارد و بعد با فريادي بيهوش مي شود...اين شبح كيست؟ و از كودكي تا جواني آنها چه نقشي داشته است، سؤاليست بي جواب.

آخرین نبرد 1376

ناصر، رزمنده اي كه بارها در جبهه بوده و حالا به كار تصويربرداري مشغول است. پس از شهادت شوهر خواهرش علي كه الگوي او در زندگي بوده، نسبت به جعفر كه مي خواهد با خواهرش ازدواج كند و جاي علي را بگيرد، احساس خوشايندي ندارد با اين حال حاجي ـ فرمانده عمليات در خاك عراق ـ ناصر را به عنوان تصويربردار به همراه جعفر و هادي ـ كه خانواده اش را در دزفول از دست داده ـ براي شركت در عمليات فرا مي خواند. هدف عمليات پيدا و منهدم كردن محل موشك هاي دوربرد عراق است كه عراق توسط آن ها شهرهاي ايران را مورد اصابت قرار مي دهد. قرار است با رسيدن به محل موشك ها و مخابره گراها به نيروهاي خودي، موشك ها توسط توپ هاي ميان برد رزمندگان هدف قرار بگيرد. چهار عضو عمليات به محل موشك ها نزديك مي شوند؛ اما عراقي ها با همدستي نيروهاي ضدانقلاب به سوي آن ها هجوم مي آورند و در محاصره قرارشان مي دهند. حاجي به محل استقرار توپ ها در خاك ايران برمي گردد و منتظر گرفتن نشاني موشك ها و گراها مي شود. هادي در مواجهه با دشمن شهيد مي شود و جعفر نيز چشم هايش را از دست مي دهد، اما با تلاش ناصر (كه حالا با خواندن نامه خواهرش كه جعفر را همسنگ علي و ادامه دهنده راه او دانسته، نظرش نسب به او عوض شده) و با راهنمايي جعفر، گراها توسط بي سيم به حاجي مخابره مي شود و با شليك توپ هاي نيروهاي خودي سايت موشكي و تجهيزات دشمن در ميان ناباوري عراقي ها نابود مي شود. ناصر و جعفر از طريق چرخبالي كه حاجي نيز با آن آمده، به هر زحمتي كه هست نجات پيدا مي كنند و از مهلكه مي گريزند.