برچسب حسین سلیمانی

محافظ 1386

دانيال صفري، مربي ورزشهاي رزمي، سفري آغاز كرده كه چشم هايش را به دنياي جديدي باز مي كند متفاوت با گذشته اش كه تجربه هاي جديدي براي او دارد.

قطعه ناتمام 1379

فرهاد براي جمع آوري موسيقي محلي زنان خراساني راهي زادگاهش مي شود. او در طول سفر متوجه مي شود كه تنها صدايي كه از زنان به گوش مي رسد، آواي لالايي براي كودكان و مرثيه سرايي در مرگ عزيزان است. اما تنها كسي كه مي تواند بخواند جيران است، كه مدتي است كه ناپديد شده و تنها كسي كه از او خبري دارد پسرش رسول است. ولي رسول به هيچ وجه مايل به همكاري با فرهاد نمي شود. فرهاد، رسول را تعقيب مي كند و او را مي بيند كه از زندان زنان خارج مي شود. فرهاد موفق مي شود كه جيران را در زندان ملاقات كند اما جيران با فهميدن نام فاميلي فرهاد، حاضر به همكاري با او نمي شود. فرهاد از خدمتكار خانه عمه اش مي شنود كه پدرش و جيران مدتي عاشق يكديگر بوده اند ولي با مخالفت اطرافيان به يكديگر نمي رسند. فرهاد به سراغ پسر جيران مي رود تا همراه او بيايد و جيران را راضي به خواندن كند. اما وقتي جيران راضي مي شود هر چه سعي مي كند، صدائي از او شنيده نمي شود. فرهاد در راه برگشت از محل صداي آواز زني را مي شنود.

مارمولک 1382

رضا مثقالي معروف به رضا مارمولك دزد سابقه داري است كه بارها دستگير و زنداني شده، اما در آخرين دستگيري، اتهام او سرقت مسلحانه است. رضا را به زنداني تحويل مي دهند كه رئيس آن (آقاي مجاور) مردي بسيار سختگير و انعطاف‌ناپذير است. او عقيده دارد بايد آنقدر نسبت به مجرمان ـ با روش هايي خاص ـ سخت گيري كند كه حتي فكر اعمال خلاف به مغزشان نرسد. و معتقد است زندانيان را به زور هم كه شده بايد وادار به درستكاري كرد تا به بهشت بروند. رضا در حادثه اي مجروح مي شود و به بيمارستان خارج از زندان منتقل مي شود. در آنجا لباس يك روحاني بيمار را مي ربايد و در لباس روحانيت موفق به فرار از زندان مي شود. او با مصونيتي كه در لباس تازه پيدا كرده به يك شهرك مرزي مي رود تا از طريق و با گذرنامه جعلي از كشور خارج شود اما به دلايلي با يك روحاني ديگر اشتباه گرفته مي شود و امامت جماعت محلي را برعهده اش مي گذارند. او با شيوه هاي خودش مردم را موعظه و راهنمايي مي كند و چندين بار اعمال خلافكارانه اش به سوءتغيير نيكوكاري قلمداد مي شود. به هر حال در روستا مريدهاي زيادي پيدا مي كند و خود او نيز كم كم تحت تأثير لباس و موقعيت جديد به اعمال مثبتي روي مي آورد تا اينكه آقاي مجاور رئيس زندان كه همه جا به دنبال او مي گردد، به سراغش مي آيند اما او هم ديگر مايل نيست رضا را با دستبند دستگير كند.

میگرن 1390

قصه اين فيلم تو يه آپارتمان چند طبقه مي گذره كه وقتي در و باز مي كني و وارد ساختمون مي شي و از طبقه اول و دوم اش مي گذري، به طبقه سوم، مي رسي به يه خونه كه توش رعناي مترجم زبان با تنها دختر نه سالش زندگي مي كنه كه قصه شون زندگيه. و...

سیزده 59 1389

سیزده 59 روایت رزمنده‌ای به نام جلال (پرویز پرستویی) است که سال 59 در جنگ مجروح می‌شود و به کما می‌رود. سی سال بعد، در حالیکه هیچ‌کس امیدی به بیدار شدن سید جلال و بهبود او ندارد، ناگهان سید جلال چشم‌هایش را باز می‌کند و وارد دنیای جدیدی می‌شود. در ابتدا با توصیه پزشک، خانواده و دوستان جلال سعی می‌کنند در بیمارستان فضایی مشابه سال 59 بیافرینند تا از رویارویی جلال با حقیقت سی سال ازدست‌رفته زندگی‌اش جلوگیری کنند. اما وقتی جلال در قاشق تصویر درهم‌شکسته صورت خود را می‌بیند، از بیمارستان فرار می‌کند. سید جلال، درست از میانه جنگ به سی سال بعد پرتاب‌شده است و در خیابان‌ها و بزرگراه‌های تهران مدرن به دنبال ردی از گذشته سرگردان می‌شود.

کودک و فرشته 1387

در آخرین روز تابستان سال 1359 وقتی فرشته و خانواده‌اش آماده می‌شوند در جشن عروسی یکی از اقوام نزدیک شرکت کنند، غرش صدای هواپیماهای جنگنده‌ای که از مرز عبور کرده‌اند موجب می‌شود پدر فرشته تصمیم بگیرد از خیر عروسی خواهرش بگذرد و خانواده‌اش را از مهلکه بدر ببرد...

در امتداد شهر 1389

حامد و شيرين به دليل نياز مالي و راه انداختن بساط ازدواج‌شان درصدد سرقت يك جواهرفروشي هستند كه صاحبش، علي فرمانيان، مدتي قبل حامد را به اتهام دزدي اخراج كرده و حقوقش را نداده است. حامد به يك پرنده فروشي مي رود تا از صاحبش يك سلاح كمري بخرد. او به اسلحه فروش قول مي دهد كه در هر صورت او را لو ندهد اما ناگهان نيروي انتظامي سر مي رسد و حامد و شيرين موفق به فرار مي شوند. خود فرمانيان هم دور از چشم همسرش سارا، با يك پرستار يك بيمارستان به نام فريبا ارتباط دارد اما به دنيا آمدن فرزندش بعد از پانزده سال انتظار باعث شده به فكر اصلاح رابطه هايشان بيفتد. از طرف ديگر محمدرضا گلزار كه بازيگر محبوب و معروفي است به كمك مدير برنامه هايش رضا رشيدپور درصدد قرارداد بستن با شركت هاي خارجي و بازي در فيلم هاي آن ور آب است كه شان پن به ايران مي آيد و اين دو بلافاصله با او قرار مي گذارند. اما مشكل اصلي گلزار طلاق دادن همسرش است كه عاشقانه دوستش دارد و تا آخرين لحظه ها هم مايل به اين كار نيست. بنابراين با او در كافي شاپي قرار مي گذارد تا آخرين حرف هايشان را با هم بزنند. فرزاد حسني هم مجري متفاوتي است كه به خاطر بر زبان آوردن يك كلمه خودماني ممنوع از كار شده و با جنگيدن با مسئولان دارد دوباره راهش را باز مي كند. اين سه در پاساژي كه طلافروشي قرار دارد به هم مي رسند. حامد با سر رسيدن پليس، در حركتي ناخودآگاه، گلزار را گروگان مي گيرد و حسني هم با شنيدن اين ماجرا به سرعت خودش را به پاساژ مي رساند تا خبرها را پوشش بدهد. علي كه حين درگيري با دزدان بر سر تلفن زدن به همسر حامله اش مجروح شده رو به مرگ است. اما گلزار با مهرباني موفق مي شود دو دزد را به تسليم شدن راضي كند. او همچنين حين صحبت تلفني با همسرش رضايت او را براي تجديد نظر كردن در طلاق جلب مي كند. در نهايت حامد كه بدون توجه به هشدارهاي پليس در حال صحبت كردن با شيرين است، تير مي خورد و...