سرو، سپید، سرخ 1404
سریال "سرو، سپید، سرخ" روایت هایی متفاوت از مواجهه انسان ها با بحران و چالش های مختلف جنگ رمضان است.
سریال "سرو، سپید، سرخ" روایت هایی متفاوت از مواجهه انسان ها با بحران و چالش های مختلف جنگ رمضان است.
فیلم آپاراتچی دلبستگیهای یک نقاشِ ساختمانِ عاشقِ سینما را روایت میکند که با اشتیاق تمام به تولید چند فیلم کوتاه موفق شده و در آرزوی ساختن نخستین فیلم سینمایی خودش است.
داستان درخت گردو در سه بازه زمانی سالهای ۱۳۶۶، ۱۳۸۴ و ۱۳۹۵ روایت میشود و براساس داستان واقعی تلخ زندگی فردی رنج کشیده اهل کردستان، به نام قادر مولان پور کارگر بَنایی در روستای مرزی از نزدیکی سردشت است که خانواده اش درگیر فاجعه بمباران شیمیایی سردشت بودند.
احمد خسروی، در گیر و دار زندگی شخصی پرمسالهاش، مسئول رسیدگی به پروندهای رازآلود میشود. پروندهای که روند کشف آن با شکها و نگرانیهای احمد در میآمیزد و زندگیاش را تحت تاثیر قرار میدهد…
سه خواهر از سه نسل مختلف، در شرایط سخت مالی با هم زندگی می کنند و در تلاشند تا راه آینده ی خود را انتخاب نمایند... «فریده» که بعد از مرگ پدر، عهده دار سرپرستی خواهران کوچکتر خود «فرزانه» و «فرشته» است بر اثر حادثه ای، عاقبتش به صندلی چرخدار کشیده می شود و ناچار کارش - تدریس - را رها کرده و خانه نشین می شود... «فرزانه» که در کارخانه ای مشغول شده، مورد علاقه و خواستگاری «مصفا» مدیر کارخانه قرار می گیرد، اما او خواستگار دیگری نیز در کارخانه دارد، «بهرام » طراح کاشی ها... «فرشته» که به رشته ی تحصیلی اش در دانشگاه (حسابداری) بی علاقه است، در جستجوی شغلی برای خود است. «حامد» شاگرد نجار محله، علاقمند اوست و سعی دارد فرشته را در کارهایش یاری دهد... دائی «مصفا» که در پی کار خواهرزاده اش است بعد از آشنایی با «فریده»، علاقمندش شده و او را به ادامه ی فعالیت گذشته اش - تدریس - ترغیب می کند... «فرشته» در جستوجوی شغل، به آموزشگاه بازیگری می رود و چون در این رشته مستعد است، به زودی به برابر دوربین می رسد و از این پی سعی می کند که از «حامد» دور شود... مصفا وقتی پاسخی از «فرزانه» نمی شنود، از تصمیم اش منصرف می شود، امّا «بهرام» مجدانه خواستگار و خواهان «فرزانه» است... «فریده» مجدداً کار گذشته اش، تدریس را از سر می گیرد...
فیلم داستان دختربچهای به اسم شادیست که برای مادربزرگش حادثهای اتفاق میافتد و به همین علت در بیمارستان بستری میشود و در آستانهی مرگ قرار میگیرد. در همین حین شادی با سه شخصیت آشنا میشود که فقط او و برادر کوچکترش قادر به دیدن آنها هستند. یکی فرشتهی زندگی، «جانجان»(ماهچهره خلیلی)، دیگری فرشتهی مرگ، «بایبای خان»(محسن مجیب) و نفر سوم هم روح پدربزرگش «بیوک بابا»(علیرضا خمسه) که سعی دارد هرچه سریعتر مادربزرگ را با خود به دنیای دیگر ببرد.
در گیرودار دعوای فرشتهی مرگ و فرشتهی زندگی برای بردن یا نبردن ماردبزرگ، شادی آرزوی میکند که اصلا مرگی وجود نداشته باشد و همه زنده بمانند. این آرزو برآورده می شود و فرشتهی مرگ تا اطلاع ثانوی از خدمت خلع میشود. با رفتن فرشتهی مرگ کمکم ظاهر دنیا تغییر میکند و به جای نامطلوبی برای زندگی تبدیل میشود. بیمارستانها پر از بیمارانی میشود که دیگر نمیمیرند و جایی برای بیماران جدید نیست، بیماریها اساسا خوب نمیشوند چون دیگر میکروبها نمیمیرند و داروها اثر نمیکنند و.... تا اینکه شادی خودش به این نتیجه میرسد که برای بهبود اوضاع از خداوند بخواهد که فرشتهی مرگ را به سر کارش بازگرداند و.....
زنی خانه دار و شوهرش که در کار اداره تالار برای برگزاری عروسی ها است تصمیم میگیرند مدتی جایشان را با هم عوض کنند، قرار گرفتن در جایگاه یکدیگر برای هر کدام مشکلات و ماجرایی را بوجود میآورد. زن در اداره تالار با مشکلات و بدهکاری های آن مواجه می شود و شوهر نیز در اداره منزل و نگهداری از فرزندان در می ماند . .
دو خلافکار خردهپا از وجود گنجی با کلید عقاب دو سر که میراث تزار روسیه است، با خبر میشوند. هر دو در تلاش برای به دست آوردن گنج با اتفاقاتی روبه رو میشوند.