برچسب حبیب رضایی

من مادر هستم 1390

فیلم دربارهٔ زندگی دو خانواده مرفه است که در حال فروپاشی است. در این میان حوادثی که برای دختر یکی از خانواده‌ها که نوزده سال دارد (باران کوثری) پدید می‌آید، سبب برملا شدن بسیاری از رازهای زندگی آدم‌های قصه می‌شود. این دختر ۱۹ ساله که آوا نام دارد توسط دوست خانوادگی خود به نام سعید مورد تجاوز قرار می‌گیرد و به سبب انتقام از او دست به قتل سعید می‌زند. در همین حین ناهید، مادر آوا، قتل را به عهده می‌گیرد. اما نهایتاً آوا اعتراف به حامله بودن از سعید و همچنین قتل سعید می‌کند که …

شوخی 1378

رضا فتحعلي براي مشكل مالي خود مجبور به كارهاي خلاف از جمله دزدي و حمل مواد مخدر مي شود. در يكي از شب هايي كه رضا براي حمل مواد مخدر به خارج از شهر مي رود متوجه سقوط هواپيما شده و به نجات مسافران مي پردازد. او كه در حين نجات مسافران از حضور پليس آگاهي مي يابد فرار كرده و مواد را از بين مي برد. رضا پس از بازگشت به منزل ماجرا را براي دوست خود ابراهيم تعريف مي كند، ولي از آنجايي كه رضا فردي معروف و متقلب است حرف هاي او مورد قبول واقع نمي شود. پس از چندي رضا به زندان مي افتد و با انعكاس اخبار سقوط هواپيما، ابراهيم كه از ماجرا اطلاع دارد خود را بجاي رضا به عنوان ناجي مسافران معرفي كرده و مورد تقدير قرار مي گيرد. رضا پس از آزادي به سراغ ابراهيم رفته و او را تهديد مي كند. اما توسط فردي از نجات يافتگان سانحه هواپيما قانع شده و در جريان مراسم عروسي ابراهيم قرار مي گيرد. و اما رضا كه مجدداً در جريان بدهكاري خود به زندان افتاده است با كمك ابراهيم بدهي خود را پرداخته و از زندان آزاد مي شود.

اینجا چراغی روشن است 1381

قدرت، جوان عقب مانده و ساده دلي است كه همراه با متولي امامزاده اي واقع در يك روستا زندگي مي كند. متولي از اين كه مردم روستا نسبت به امامزاده بي اعتنا هستند ناراحت است و آن را به كم ايماني مردم نسبت مي دهد، اما مردم معتقدند امامزاده تا حال نيازها و نذورات آنها را برآورده نكرده است. متولي موقتاً به شهر مي رود و با توجه به اينكه هيچ كس حاضر نشده در اين مدت رسيدگي به امور امامزاده را بپذيرد، قدرت را به جاي خود مي گذارد. قدرت كه مي تواند ارواح مردگان قبرستان كنار امامزاده را درك كند، متوجه مشكلات زندگي آدم هاي روستا مي شود و از اموال امامزاده براي حل اين مشكلات استفاده مي كند و طولي نمي كشد كه بناي امامزاده خالي از فرش و سقف و ديوار و پول مي شود. يك شب كه دختر چوپان روستا، گله هايش پراكنده شده اند، قدرت كه به او علاقه دارد، تمام شب را چراغ به دست مي ايستد تا تمام گله به دور او و داخل امامزاده جمع شوند. صبح فردايش، قدرت با قطار عازم مقصدي مي شود كه از نظر او محل اقامت «آقا» است.

آژانس شیشه ای 1376

عباس، بسيجي شهرستاني كه تركش خمپاره اي را كنار شاهرگ گردنش از دوران حضورش در جبهه به يادگار دارد، به اصرار همسرش نرگس براي معاينه به تهران مي آيد و در خيابان با همرزم سابقش كاظم روبه رو مي شود كه با اتومبيلش مشغول مسافركشي است. پزشك وضعيت عباس را بحراني تشخيص مي دهد و توصيه مي كند هرچه زودتر براي درآوردن تركش به لندن برود. كاظم براي تأمين هزينه سفر عباس، حاضر مي شود اتومبيلش را بفروشد. در آژانس هواپيمايي، خريدار اتومبيل پول را به موقع به كاظم نمي رساند و او به ناچار به رييس آژانس پيشنهاد مي كند تا رسيدن پول، سوييچ و مدارك اتومبيل را به گرو بردارد، اما رئيس آژانس نمي پذيرد. كاظم كه عصباني شده، شيشه دفتر آژانس را مي شكند و پس از خلغ سلاح يك مأمور نيروي انتظامي، مشتريان آژانس را گروگان نگه مي دارد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس به لندن را بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره مي شود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس مي پيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس مي شوند و از كاظم مي خواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. كاظم نمي پذيرد و پس از آزاد كردن چند گروگان به احمد و سلحشور تا شش صبح مهلت مي دهد تا اتومبيلي را براي بردن او و عباس به فرودگاه به آژانس بفرستند. در اين بين، كاظم با پسرش كه پشت در آژانس به ديدنش آمده و عباس با همسرش به گفت و گو مي نشينند و هر يك موقعيت خود را توضيح مي دهند. كاظم تا صبح بيدار مي ماند و در يادداشت هايش براي همسرش فاطمه وضعيت خاص خود را شرح مي دهد. ساعت شش صبح، اتومبيل به آژانس نمي آيد و كاظم رييس آژانس را به عنوان قرباني اول انتخاب و كشتن او را صحنه سازي مي كند. سرانجام خودرو مي رسد، مأموران با نقشه قبلي وارد آژانس مي شوند و در حالي كه راننده اتومبيل سوييچ آن را در اختيار ندارد، افراد داخل آژانس آزاد مي شوند و از دست اصغر با اسلحه خالي از فشنگش نيز كاري برنمي آيد. سلحشور، شادمان، همه چيز را پايان يافته تلقي مي كنند، اما احمد با يك چرخ بال سرمي رسد و با حكمي از مسئولان رده بالا، عباس و كاظم را به فرودگاه مي رساند. هنوز هواپيما از مرز هوايي كشور خارج نشده كه درست هنگام تحويل سال نو، عباس براي هميشه آرام مي شود.

اسب حیوان نجیبی است 1389

داستان این فیلم دربارهٔ یک مجرم زندانی است که به مدت ۲۴ ساعت از زندان مرخصی گرفته و در این مدت می‌کوشد به زعم خود، اسباب سوء استفاده از گروهی از مردم را فراهم آورد.

دونده زمین 1389

فيلم بيانگر داستاني واقعي در مورد هازاما کامپه هنرپيشه مشهور ژاپني است که نذر کرد در سن 60 سالگي دور دنيا را بدود. او پس از يک سال و اندي آمريکا و اروپا را دويد و در کشور ترکيه متوجه شد به سرطان لنفاوي مبتلا است. پس از آن با اراده‌اي استوار و با اعتقاد و ايمان بسيار به خداوند راه خود را ادامه داد و به ايران آمد و در نهايت پس از 750 روز دوندگي، به ژاپن رسيد.