زمین انسانها 1387
داستان این سریال در یک بیمارستان می گذرد.در این بیمارستان چند پزشک در حال گذراندن دوره هستند تا تخصص خود را در رشته مغز و اعصاب بگیرند.
داستان این سریال در یک بیمارستان می گذرد.در این بیمارستان چند پزشک در حال گذراندن دوره هستند تا تخصص خود را در رشته مغز و اعصاب بگیرند.
دو جوان با يك باند خريد و فروش ارز همكاري دارند. آن دو ساكي محتوي چهل و پنج هزار پوند را از هجوم مأموران در مي برند و وسوسه مي شوند كه ارز قاچاق را به جيب بزنند. اعضاي باند به تعقيب آن ها مي پردازند، يكي را به ضرب چاقو از پا در مي آورند، اما قبل از آن كه دست شان به ديگري برسد همگي در دام پليس گرفتار مي شوند.
دكتر پورمهر به جاي رفتن به بيمارستان به خواست همسرش در خانه مي ماند تا در ميهماني ناخواسته اي حضور داشته باشد. مردي كه همسرش بيمار است به مطب او مراجعه مي كند. دكتر را نمي يابد و پرس و جو كنان خانة دكتر را مي يابد. اما دكتر - به خواست همسرش - از مداواي بيمار سر باز مي زند. مرد راهي بيمارستان مي شود و با زحمت همسرش را به بيمارستان مي رساند، اما پزشك مسئول بيمارستان، دكتر حكيمي، در محل حضور ندارد. زن مي ميرد و مرد به انتقام مرگ او تصميم مي گيرد دكتر را به قتل برساند. او را تا دم مرگ تعقيب مي كند. دكتر، كه به اصرار همسرش تصميم دارد به پايتخت منتقل شود به خود مي آيد و تصميم مي گيرد براي مداواي بيماران در شهرستان زادگاه خود بماند.
جسد كارخانه داري به نام هدايت نيا در زباله داني اطراف شهر كشف مي شود. بازپرس جواني مأمور مي شود تا پرونده قتل را پيگيري كند. بازپرس به گوشه هايي از زندگي خصوصي و گذشته مقتول دست مي يابد و دو مرد آلونك نشين را كه قاتلان او هستند دستگير مي كند؛ اما روشن مي شود كه برادر و فرزند هدايت نيا دستور قتل را صادر كرده اند، زيرا هدايت نيا با توسعه كارخانه به كمك سرمايه داران خارجي موافق نبوده است. با كشته شدن فرزند هدايت نيا به دست عموي خود به بازپرس دستور داده مي شود كه از پيگيري پرونده خودداري كند.
صبريه، بيوه ي جواني است كه همسرش را در آبادان از دست داده و همراه با مهاجران جنگ با پدر و مادر و فرزندش در اقامتگاهي در تهران ساكن شده است. مادر او، ننه هاجر، بيمار است. حبيب، جوان مجردي كه راننده ي تاكسي است، ننه هاجر را به بيمارستان مي برد. صبريه و حبيب با هم آشنا مي شوند. صبريه براي تأمين معاش خانواده در يك خياط خانه مشغول كار مي شود و براي آن كه به موقع به محل كار برسد حبيب وعده مي گذارد كه او را هر روز به محل كارش برساند. آن دو به يكديگر علاقه مند مي شوند. ننه هاجر مي ميرد و مدتي بعد حبيب كه كس و كاري ندارد با وساطت جابر، پير مردي كه در همان اقامتگاه ساكن است، صبريه را خواستگاري مي كند. مراسم ازدواج آن ها با سوم خرداد، روز آزادي خرمشهر، مصادف است.
علي دانش، باستان شناس وزارت فرهنگ و هنر در پي حفاري به مجموعه اي با قدمت سه هزار سال دست مي يابد كه ارزش هنگفتي را براي آن تعيين مي كنند. دانش موضوع كشف مجموعه را به اطلاع خبرنگاران جرايد مي رساند. رؤساي وزارت خانه كه درصدد تصاحب مجموعه هستند دانش را از بابت اطلاع دادن به جرايد شماتت مي كنند و براي فروش آن به چند نفر خارجي اقدام مي كنند. از سوي ديگر تيمسار عضدي كه اشياي عتيقه را در موزه شخصي اش جمع آوري مي كند و دلالي به نام نصرت نيز براي به چنگ آوردن مجموعه سر و دست مي شكنند. عضدي كه از ديگران صاحب نفوذتر است، به رغم تلاش دانش مجموعه را تصاحب مي كند. نصرت با حيله مجموعه را مي ربايد تا در معامله اي از نو به دست تيمسار عضدي برساند. تيمسار با نصرت وارد معامله مي شود، اما نصرت قبل از حضور در وعده گاه محل مجموعه را به مادرش اطلاع مي دهد تا در صورت خطر آن ها را در اختيار علي دانش قرار دهد. اشياي كشف شده به دست دانش مي افتد و او آن ها را در زير خاك مدفون مي كند تا از دست عضدي و دلال ها در امان بماند. عضدي كه همچنان خواهان دست يابي به مجموعه است دانش را از پا درمي آورد و خود به دست نصرت كشته مي شود.
پس از كودتاي بيست و هشتم مردادماه سال 1332 تعدادي روزنامه نگار، افراد آزادي خواه و مبارز و افسران ضد كودتا دستگير و پس از محاكمه در دادگاه هاي فرمايشي به منطقه اي خشك و گرم در جنوب كشور تبعيد مي شوند. سرپرستي اردوگاه به عهده ي استواري كهنه كار است كه دائم براي آزار زندانيان توطئه چيني مي كند. حتي زندانيان عادي را در تعارض با آن ها قرار مي دهد. تعدادي از زندانيان سياسي، كه از اوضاع دشوار اردوگاه به تنگ آمده اند، تصميم به فرار مي گيرند و چهار نفر از آنها موفق مي شوند از اردوگاه بگريزند. استوار در كنار ساحل با آن ها مواجه مي شود و پس از كشتن يكي از فراري ها خود به خاك هلاك مي افتد.
رحمان با پولي كه از مردم به بهانه تهيه مسكن به دست آورده مي گريزد و در مسافرخانه اي پناه مي گيرد كه توسط دو دوست «غلام» و «عبدالله» اداره مي شود. طي حادثه اي ظاهراً رحمان به قتل مي رسد. مظنونين اصلي در اين حادثه عبدالله و غلام هستند اما آن دو كه گناهي مرتكب نشده اند، ناچار مي گريزند. ده سال بعد وقتي به شهر خود بازمي گردند در مي يابند كه رحمان در واقع براثر سكته قلبي درگذشته و قتلي در بين نبوده است. سرانجام براثر پيگيري هايشان پول هاي ربوده شده كه در جنگل پنهان شده به دست مي آيد.