یک روایت واقعی از کرمان، از روز واقعه!
قلبش آمده بود توی دهانش… صدای نفسهای بلندش، گوشش را پرکرده بود. خداخدا میکرد زودتر برسد. بیقراری امانش را بریده بود. دستهایش را توی هم مچاله کرده بود و همینطور به هم میکشید. چشمش به در بیمارستان که افتاد، خودش را بهسرعت از ماشین گذاشت پایین.
