برچسب حاج قاسم

پیش‌بینی حاج‌قاسم چند ماه قبل از شهادت درباره ابعاد جنگ رمضان و قدرت ایران + فیلم

بنیاد حفظ و نشر آثار شهید سپهبد حاج‌قاسم سلیمانی فیلم گزیده‌ای از سخنان این شهید عزیز درباره قدرت دفاعی ایران در جنگ احتمالی با آمریکا و رژیم صهیونیستی، بستن تنگه هرمز و پاسخ منطقه‌ای ایران را منتشر کرد.

روایت متکی از صحبت با حاج قاسم درباره مذاکره با آمریکایی‌ها در موضوع عراق / متکی: در آن مذاکرات ما به اهدافمان رسیدیم + فیلم

وزیر پیشین امور خارجه به تشریح فرآیند تصمیم‌گیری برای مذاکرات در نظام پرداخت و جزئیاتی از نشست مشترک خود با شهید حاج قاسم سلیمانی برای شبیه‌سازی مذاکره با آمریکایی‌ها در موضوع عراق را بازگو کرد.

حمایت‌های حاج قاسم فعالیت‌های فرهنگی روستا را غنی‌تر کرد

آقای شجاع‌الدینی، دلبسته وعده حاج قاسم شد که گفته بود: «شما مجتهد هم که باشی باید پیش نماز باشی. همینجا بمان. من گفته‌ام که خودم هوایتان را دارم.» متن پیش رو ماحصل همکلامی ما با امام جماعت مسجد جامع اهل بیت (ع) روستای قنات ملک است.

قهرمان ما

ایران مـهـد شـهـیـد سلیمانی‌هـاسـت و حاج‌قاسم تجلی رسم پهلوانی بود و درس جوانمردی را دوباره از سر نوشت. دو سال از جمعه تلخ بغداد که دشمن زبون سردار مهربانی‌ها را به شهادت رساند و دل‌های دوستدارانش را در سراسر جهان داغدار کرد، می‌گذرد و این داغ فراق تا ابد التیام نخواهد یافت. در آستانه دومین سالـگـرد شهادت سپهبد شهید، به سراغ اهالی ورزش نصف‌جهان رفتیم تا این‌بار از دریچه نگاه آن‌ها سردار را بنگریم.

یکی بود شبیه حاج‌قاسم

پسر عمه‌ام به خانه عمو آمد و کمی با هم صحبت کردند. طولی نکشید که صدای گریه عمو بلند شد. رفتیم داخل اتاق و فهمیدیم که حاج‌علی و برادرش حسین هر دو شهید شده‌اند. دنیا برایم تیره و تار شد. نمی‌فهمیدم چه کار کنم، مثل مرغ سر کنده بودم. زن عمو که برای گرفتن خبر از خانه رفته بود به خانه برگشت. وقتی اشک‌های عمو را دید، گفت کدام‌شان شهید شده؟! گفتند هر دو. نشست در حیاط. گریه‌های عمو و اشک‌های زن عمو جگرم را می‌سوزاند

تشنگی‌اش را با ذکر یا‌حسین (ع) آرام می‌کرد

۲۷خرداد سالگرد ازدواج‌مان بود. با حسین آقا تماس گرفتم و وقتی مطمئن شدم برای عصر به خانه می‌رسد، با بچه‌ها تصمیم گرفتیم پدرشان را سورپرایز کنیم. با بچه‌ها مشغول چیدن شیرینی در ظرف بودیم که یک دفعه صدای انفجار وحشتناکی شنیده شد. محمدمهدی دوید سمت حیاط و گفت: «سپاه رو زدن» پسرکوچکم دست از تزئینات کشید و زد زیر گریه...