در آن هوای گرم و در آن موقع از ظهر که تمامی نیروها از شدت گرما داخل سنگر و یا خواب بودند، حاج احمد کنار تانکر آب نشسته بود و با عشق، ظرفهای ناهار بچههای قرارگاه را می شست.
یکی از بچه ها گفت: اگه تونست حاج همت بخوابونه حسابه! زمزمهها داشت بالا میگرفت که حاج احمد، در برابر چشمان از حدقه بیرون زده ما، او را روی زمین انداخت و پایش را روی شکم حاج همت گذاشت و خیلی محکم گفت «یا الله، برو !» همه حساب کار دستمان آمد.
حاج آقا ! مگه شما دستور ندادین که هیچ کس حق نداره بدون برگه تردد کنه؟ اما هر چی به این برادر میگیم، قبول نمیکنه و با ما هم بحث میکنه که من فرمانده گردانم و با بقیه فرق می کنم!
حاج احمد در آن وضع خیلی حساس و در اوج درگیری، به چند نفر از بچهها پرخاش کرد و سر آنها داد کشید. عکس العملی که حتی از یک فرمانده گردان هم در آن وضعیت عادی است، اما تعدادی از بچهها از او رنجیده بودند.