یک بار که بنا شد به حمام برویم، وقتی همه بچه ها رفتند داخل، من پشت در ماندم، بعد از چند لحظه از لای در رختکن دیدم حاج احمد به سرعت مشغول درآوردن لباسهایش است.
روزهای چهارشنبه هر هفته نوبت حاج احمد بود و او با وجود مسئولیت سنگین فرماندهی، در هر حالت و موقعیتی، سخت مقید بود که نوبت انجام مسئولیت نظافت را رعایت کند.
حاج احمد خیلی محکم از او پرسید: «ببینم، تو کی هستی؟ چه کارهای؟!» او نگاهی به قد و بالای حاج احمد انداخت و همانطور که گوشه سبیلش را میچرخاند گفت: «ما کومله هستیم!»
رفتم داخل بخش، دیدم عصبانی منتظر من ایستاده. تا مرا دید، پرسید: «کجا بودی؟» گفتم: داشتم ناهار می خوردم. دست انداخت زیر یقهام را گرفت و کِشان کِشان مرا با خودش برد. خیلی عصبانی بود.
من سه شب رفتم و کنترل کردم. دیدهام که از این مسیر میان و میرن. حالا هم با من جر و بحث نکن. دستور رو که می دونی؟ چیزی هم به کسی نگو تا موشهای فاضلاب (نیروهای ضدانقلاب) نتیجه قایم باشک بازیهاشونو ببینن
وقتی به گوش حاج احمد رسید که نماینده تامالاختیار بنیصدر در غرب کشور قرار است از مریوان بازدید کند، با حالتی عصبانی گوشی تلفن را زمین کوبید و به همراه دو سه نفر به طرف پادگان مریوان حرکت کردند.