برچسب جواد رضویان

دلداده 1387

در یک ساختمان بزرگ همسایه‌ها متوجه می‌شنود که دختر ثروتمندی به نام عسل قصد دارد پس از سالها از امریکا به ایران بازگردد و با یک جوان ایرانی ازدواج کند. تمام جوانان مجرد ساختمان به قصد دستیابی به ثروت خانوادگی عسل و همچنین اقامت امریکا تصمیم میگیرند هرطور شده دل عسل را بدست آورده و با او ازدواج کنند. بنابراین رقابت سختی بین جوانان مجرد ساختمان شکل می گیرد. تنها کسی که علاقه‌ای به این بازی ندارد جوان خجالتی و خودساخته‌ای به نام جواد است. اما مجموعه‌ای از اتفاقات باعث می شود که جواد بیشتر از همه درگیر این ماجرا شود...

چار چنگولی 1387

دو برادر دوقلو از ناحيه بازو به هم چسبيده اند و هر كدام از آنها تلاش مي كند برادر ديگر را تحت تأثير قرار دهد و او را از نظر رفتار و منش، شبيه خود كند. يكي از برادرها يك مؤمن تندرو است و ديگري يك غرب گرايي لاابالي و عشرت طلب. اين دو در ادامه كلنجارهاي شان، قرار مي گذارند اختيار يك روزشان را به طرف كناري شان دهند، چه با برنامه او موافق باشند چه نباشند. بنابراين برادر مؤمن ناچار مي شود در مجالس خوش گذراني حاضر شود، گيرم با چشمان بسته. و شخصيت لاابالي به مجالس وعظ و خطابه مي رود. پايان ماجرا يك عمل جراحي است تا آنها به نقطه تعادل برسند و بدون تنگ نظري، در مواجهه با جامعه و خانواده از خودشان نرمش نشان دهند.

شاخه گلی برای عروس 1383

سلطان علي دل در گرو دختري به نام آزيتا دارد و هدفش ازدواج با او است. سلطان علي در توافقي با منوچهر دايي او، قول داده اگر اين ازدواج سر بگيرد، در عوض زمين هايش را در روستا به منوچهر مي فروشد. از طرفي آزيتا كه دختري ثروتمند است، مردي به نام سعيد را دوست دارد. وقتي كه سلطان علي پي به اين مسأله مي برد به منوچهر اصرار مي كند تا درباره سعيد تحقيق كند و مراسم خواستگاري را به هم بزند. منوچهر پي مي برد كه سعيد قبلاً ازدواج كرده و باعث مرگ فرزندش شده و به لحاظ اخلاقي هم آدم درستي نيست. اصرار منوچهر به خواهرش و آزيتا درباره هويت سعيد سودي ندارد. التبه او به واسطه پول هايي كه سعيد به او مي دهد از او حمايت مي كند. سلطان علي كه پي به اهداف منوچهر برده تصميم مي گيرد خود راز سعيد را پيش آزيتا برملا كند. او به ترفندي پي به زندگي گذشته سعيد مي برد و روزي كه سعيد و همسر قبلي اش در پارك پيش هم نشسته اند و صحبت مي كنند به هواي مصاحبه با خبرنگاري غربي از آن ها فيلم تهيه مي كند. سعيد نيز كه سماجت هاي سلطان علي را مي بيند در صدد است هرچه زودتر آزيتا را به عقد خود درآورد و زمين هاي او را به نام خود كند. سلطان علي فيلم سعيد و همسرش را به آزيتا نشان مي دهد اما منوچهر مي گويد كه اين فيلم ساختگي است و زن از سلطان علي پول گرفته تا نقش بازي كند. آزيتا كه دچار عذاب وجدان شده قبول مي كند تا به عقد سعيد دربيايد و زمين ها را به اسم او كند، اما در لحظه آخر منوچهر و سلطان علي و همسر سابق سعيد مي رسند. آن ها راز سعيد را برملا مي كنند و مراسم عقد به هم مي خورد. سرانجام آزيتا رضايت مي دهد كه با سلطان علي ازدواج كند، در حالي كه منوچهر هم رضايت سلطان علي را براي فروش زمين هايش به او جلب كرده است.

اخلاقتو خوب کن 1389

ابراهيم براي شركت در آزمون كارشناسي ارشد، نزد خانواده خاله اش در تهران مي آيد. صبح روزي كه مي خواهد با پسرخاله اش عقيل به جلسه آزمون برود، بشارت ناگهان مقابلش ظاهر مي شود و چند لحظه بعد ابراهيم تصادف مي كند و در بيمارستان مي ميرد. بشارت برگه مرگ او را مهر مي زند اما پس از چند لحظه به او كه فرشته مرگ است دستور مي رسد ابراهيم را به زندگي بازگرداند. او پس از بازگشت به زندگي در پي آن تجربه، نگاه متفاوتي به جهان و آدم ها پيدا مي كند و درمي يابد كه فقط انسان هاي در آستانه مرگ قادر به ديدن بشارت هستند. ابراهيم در بيمارستان، سايه را مي بيند كه نتيجه آزمايشش را نزد دكتر آورده و دكتر بي آنكه بيماري سايه را بگويد، او را به ادامه زندگي دعوت مي كند.

سايه نتيجه آزمايش را در مطب جا مي گذارد و عقيل و ابراهيم با خواندن آن متوجه مي شوند كه سايه به سرطان مبتلاست. بشارت از ابراهيم مي خواهد كه براي كمك به سايه به خيابان ميرداماد برود. ابراهيم آنجا درمي يابد كه سايه زني خياباني است كه با دزديدن پول مردهاي هوس‌بازي كه او را سوار اتومبيل هاي‌شان مي كنند، روزگار مي گذراند. ابراهيم با يكي از اين مردها درگير مي شود. اما سايه هم از دخالت او عصباني مي شود. در ادامه بشارت، قسمت هايي از زندگي دشوار سايه را به ابراهيم نشان مي دهد. تلاش هاي ابراهيم براي گفتن حقيقت به سايه بي نتيجه مي ماند تا اينكه تصميم مي گيرد به همراه عقيل به خواستگاري او برود اما سايه آنها را از خانه بيرون مي اندازد.

ابراهيم منتظر مي ماند و اصل ماجرا را براي سايه شرح مي دهد. در ادامه آن دو با هم نزد دكتر مي روند و دكتر واقعيت را به سايه مي گويد. ابراهيم با بشارت در پارك ديدار مي كند. بشارت و ابراهيم سايه را در حالي پيدا مي كنند كه به قصد خودكشي بالاي برجي ايستاده. ابراهيم با چند مأمور پليس بالا مي رود و بار ديگر از سايه تقاضاي ازدواج مي كند و همراه سايه از بالاي برج به پايين مي پرد. در ميانه راه سقوط، بشارت ابراهيم را سرزنش مي كند. اما ابراهيم با اطمينان از اين كه هنوز زمان مرگ سايه نرسيده به ازدواج با او اميدوار است. آنها روي كيسه نجاتي كه نيروهاي انتظامي پايين برج پهن كرده اند، مي افتند و زنده مي مانند. مدتي بعد دختر ابراهيم و سايه به دنيا مي آيد. سايه كه بر اثر پيشرفت سرطان در همان بيمارستان بستري است، نام مژده را بر دخترش مي گذارد؛ نامي كه بشارت قبلاً يك بار به آن اشاره كرده و آن را نامي زيبا خوانده است.

شارلاتان 1383

حسن فیلمنامه نویسی است که همراه با داوود زندگی فقیرانهای دارد. چرا که فیلمنامه‌های حسن به دلیل جدی و هنری بودنشان مرتب از سوی تهیه کنندگان رد می‌شود. او که عاشق دختر ثروتمندی به نام مهشید است وقتی به خواستگاری او می رود عموی مهشید شرط ازدواج آنان را پولدار شدن حسن می‌داند بنابراین حسن فیلنامه‌ای برای فروش بالا می‌نویسد و …

لازانیا 1396

«لازانیا» قصه پسری به نام پارسیا است که از شیطنتش همه مدرسه را عاصی کرده است و ناظم جدید در اولین روز کاری‌اش در مدرسه از پارسیا می‌خواهد مادرش را فردا به مدرسه بیاورد اما پارسیا که متوجه شرایط بحرانی زندگی مادرش در غیاب پدر هست، دایی‌اش را راضی می‌کند تا با شکل و شمایل یک زن به مدرسه بیاید و قضیه را ختم به خیر کند، اما قضیه وقتی وخیم می‌شود که آقای ناظم عاشق مادر دروغین پارسیا می‌شود.