برچسب جواد رضویان

کلاهی برای باران 1385

ابي و جلال براي دزدي وارد خانه اي مي شوند و ابي در جريان دزدي حضور باران و مادرش در خانه مي شود. او هنگام خروج متوجه خودكشي باران به علت شكست عشقي در برابر پيروز مي شود، اما به سرعت آنجا را ترك مي كند و همراه جلال از آنجا دور مي شود ولي به اصرار ابي، جلال براي نجات باران به خانه برمي گردد و به كمك مادرش او را به بيمارستان مي رساند. ابي و جلال كه از دزدي خانه باران چيز زيادي نصيب شان نشده، تصميم مي گيرند به دليل شرايط مالي خوب پدر باران به نحوي خود را به او نزديك كنند. از اين رو ابي به بيمارستان مي رود و وانمود مي كند كه مي تواند شرايطي را فراهم كند تا پيروز پشيمان از رفتار گذشته، دوباره به سوي باران بازگردد. باران كه قبول حرف هاي ابي برايش مشكل است، بالاخره مي پذيرد كه در صورت انجام اين كار، پول خوبي را از پدرش بگيرد و به او بدهد و مبلغي هم جهت شروع كار مي دهد. ابي از باران نشاني و مشخصات پيروز را مي گيرد و به كمك جلال پي مي برد كه پيروز با برديا در رستوراني قرار ملاقات دارند. جلال در شمايل يك زن وارد رستوران مي شود و در مقابل چشمان باران كه همراه ابي به آنجا آمده، وانمود مي كند كه پيروز قبلاً با او رابطه داشته و به همين دليل با او درگير مي شود. ابي به باران قول مي دهد كه آنها در كارشان موفق خواهند شد، و باران بايد به حرف هاي او توجه كند و به پيروز فكر نكند. كم كم حرف ها و حركت هاي ابي باعث تغيير روحيه باران مي شود و اين همان چيزي است كه پدر و مادر باران نيز متوجه شده اند. باران با ابي به محلي كه پيروز به آنجا رفته مي روند و بين ابي و پيروز درگيري ايجاد مي شود و باران نيز سعي در نزديك شدن به پيروز دارد، اما پيروز با بي اعتنايي، باران را از خود مي راند. بعد از اين ماجرا باران كه بسيار پريشان شده، با ابي درگير مي شود،‌ ولي ابي مي گويد كه تا موفقيت راهي نمانده است.

استقبال از حضور چهره‌های مطرح در تولیدات کانون

در دیدار حامد علامتی، مدیرعامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، با جواد رضویان و رضا کریمی بازیگران سینما، تلویزیون و تئاتر، موضوع همکاری‌های هنری و تولید آثار مشترک در کانون مورد گفت‌وگو و تبادل نظر قرار گرفت.

زندگی شیرین 1387

امير محجوبي بازيگر سينماست كه در راه ازدواج با دختر مورد علاقه اش هستي با مشكلات خانوادگي مواجه مي شود. فريبرز برادر دوقلوي امير پس از سالها وارد ايران شده اما ورود او مشكلات امير را چند برابر مي كند...

ده رقمی 1387

«فيروز سيزده»، يك دزد ناشي است كه هر جا مي رود با خود نحسي به همراه مي برد. او در جريان سرقت از خانه اي متروك، فرشي را مي دزدد كه بعداً مي فهمد آن را پيشتر عده اي از موزه فرش دزديده اند. فيروز براي به دست آوردن قيمت فرش، به موزه مي رود و در آنجا به دانشجويي به نام نازي برمي خورد كه عاشق فرش هاي نفيس ملي است. مادر فيروز، فرش را كه فيروز در زيرزمين خانه پنهان كرده پيدا مي كند و به منزل دخترش فيروزه، كه پس از چندين زايمان بار ديگر فرزندي به دنيا آورده، به عنوان چشم روشني مي برد و فيروزه نيز از آن به عنوان زيرانداز نوزاد استفاده مي كند. فيروز و نازي به منزل مي روند تا فرش را كه اينك آلوده شده، بازگردانند اما موفق نمي شوند و دزدان اصلي سر مي رسند و فرش را با خود مي برند. فيروز و نازي با حيله اي فرش را از آنها پس مي گيرند و براي پنهان كردنش يك مراسم عقد دروغين بين خود برپا مي كنند و فرش را زير سفره عقد پهن مي كنند. نازي پس از درگيري كه بين دزدان اصلي و خانواده فيروز ايجاد مي شود، همراه با فرش از معركه مي گريزد و فرش را به موزه پس مي دهد و تصميم مي گيرد با فيروز زندگي مشتركش را آغاز كند.