برچسب جهانگیر الماسی

آشیانه مهر 1363

داستان فيلم بر محور دو خانواده است. خانواده نخست بر اثر تصادف دخترشان زهره را از دست داده اند و خانواده دوم كه بر اثر بمباران دشمن، بجز يك نوجوان جاسم، همگي شهيد شده اند. پدر او هاشم بندري در مأموريت بوده، با وجود تأثر شديدي كه از اين واقعه دارد ، به جهت اعزام به مأموريت هاي مختلف، همچنان قادر نيست تا تنها بازمانده خانواده را نگهداري كند. پدر خانواده اول در نظر دارد جاسم را به جمع خانواده خويش وارد كند اما مادر زهره كه به شدت متألم از فقدان دخترش است درخصوص پذيرش جاسم ترديد دارد. وي پس ماجراهايي با ياري همسرش و دكتر روانشناس، خاطرات تلخ گذشته را به فراموشي سپرده و سرانجام جاسم را به عنوان فرزند خود مي پذيرد.

پدربزرگ 1364

حسين عطاردي با همسرش، فخري و پسرش، در خانه ي قديمي پدر زندگي مي كند. او و همسرش كارمند بانك اند. فخري با تهيه ي وام مسكن به اصرار به حسين مي قبولاند كه خانه ي‌ پدري را بفروشند و در يك مجتمع آپارتماني، در حومه ي شهر ساكن شوند. پدربزرگ مخالف است. آن ها به منظور فروش خانه، پدربزرگ را به آسايشگاه سالمندان مي سپارند. محمد، فرزند خانواده، كه به پدربزرگ علاقه مند است‌، او را در آسايشگاه مي يابد و به ديدارش مي رود. حسين با ديدن رفتار پسربچه پشيمان مي شود و به رغم تصميم همسرش درخانه ي قديمي پدر مي ماند. فخري نيز به خانه و زندگي باز مي گردد.

تنوره دیو 1364

محمد علي پس از دو سال به زادگاهش باز مي گردد. قنات ده خشك شده و ساكنانش به كاروانسراي زيارتگاهي پناه برده اند. علت خشك شدن قنات چاه عميقي است كه فرد متمكني به نام (كربلايي علي) در حريم قنات حفر كرده. محمد علي تصميم مي گيرد قنات كور شده را لايروبي كند. عقيل، دوست دورة كودكي او، و پدر سالخورده اش، كه مقني كار آزموده اي است، محمد علي را ياري مي دهند. كلبعلي در صدد حفر چاه عميق تري برمي آيد، كش مكش آغاز مي شود و سرانجام محمد علي و بابا عقيل به طرز فجيع از پا در مي آيند. حسن علي، برادر محمد علي، نيز از كلبعلي انتقام مي گيرد. فيلم در حالي كه از يكي از چشمه هاي قنات آب جاري مي شود و در گوشه اي ديگر دكل حفاري مشغول كار است به پايان مي رسد.

سرزمین آرزوها 1366

سعيد قاسمي برخلاف ميل همسرش، مينا، اسباب و اثاثيه ي خانه را حراج كرده تا به سرزمين آرزوهايش آمريكا برود. همسر و فرزندش خانه را ترك مي كنند. برادر او، كه با خانواده اش در تبريز زندگي مي كند، براي چاپ كتابش به نام «سرزمين آرزوها» عازم تهران است. او قبل از عزيمت نامه اي از برادر ديگرشان بهروز ،‌كه مقيم آمريكا است، دريافت مي كند كه در آن از وضع خود شكوه مي كند. حميد سعي مي كند با نصيحت برادر را از اجراي تصميم خود باز دارد. سعيد به دنبال فوت پيرزن همسايه، ‌كه سعيد او را به بيمارستان رسانده، ‌اندوهگين به خانه مراجعه مي كند و پس از مطالعه ي نامه ي بهروز از تصميم خود براي رفتن به آمريكا منصرف مي شود. روز بعد به محل كار همسرش مي رود و مي گويد كه مي خواهد به تبريز و ديدار مادرش برود.

نار و نی 1367

عكاس جواني ، شب هنگام ، با جسد نيم جان پيرمردي مواجه مي شود ، او را به بيمارستان مي رساند. بر نيمكت انتظار بيمارستان با مرور دفترچه ي خاطرات پيرمرد ،‌خود را در قالب او مي بيند و زندگي پيرمرد را از كودكي، در كاشان، تا لحظه ي مرگ مرور مي كند.

شبح کژدم 1365

محمود، فیلمساز فیلم های هشت میلی متری، شیفتگی خاصی به سینمای هشت میلی متری دارد. او که فیلم کوتاهی به نام شبح کژدم ساخته، قصد دارد تا از فیلمنامه ی آن فیلمی بلند بسازد، اما فقدان امکانات مانعی بر سر کار است. محمود دوستی دارد که سیاهی لشگر فیلم های فارسی است. دوستی و رفاقت این دو پایه ای است که راه داستانی را شکل می دهد. عشق به سینما و سرخوردگی از تمامی کوشش ها، عاقبت سبب می شود که موضوع داستان زنده و در زندگی واقعی اجرا شود. پس از سرقت از یک جواهر فروشی دوست محمود با پول ها می گریزد. برادر محمود که به جریان سرقت مشکوک شده، به کمک محمود به تعقیب حسن می پردازد. در پایان محمود که قصد استرداد جواهرات را داشت، با مشاهده ی مرگ حسن، ناخواسته اعتراف می کند.

ویزا 1366

پزشكي به نام جهانگير سروش، براي مهاجرت به آمريكا، همسر و دو فرزندش را به تركيه مي فرستد و خود قصد دارد تا زمان تهيه ي ويزا به كارهايش در ايران سر و سامان دهد و سپس به آن ها ملحق شود. او كه موظف است مأموريت يك ماهه ي خود را در جبهه ي جنگ ايران و عراق انجام دهد تحت تأثير فداكاري هاي رزمندگان و مردي خرمشهري، كه جلو چشمانش شهيد مي شود، قرار مي گيرد. پس از بازگشت به پايتخت وابستگي هاي خانوادگي و اجتماعي او را از اجراي تصميمش باز مي دارد و زماني كه همسرش موفق شده ويزا بگيرد از او مي خواهد كه با فرزندش به ايران بازگردد.

پایان کودکی (کودک قهرمان) 1372

خانواده اي روستايي كه در حال ساختن خانه ي نوساز خود هستند با حمله ي دشمن روبرو مي شوند. مردم به تدريج مجبور به ترك خانه و زندگي خود مي شوند و خانواده ي روستايي نيز خانه ي نوساز خود را ترك مي كنند. دشمن جاده ي اصلي را در اختيار دارد و مردم به ناچار از جاده ي اصلي منحرف مي شوند و به ميان دشت مي روند. اتومبيل خانواده ي روستايي در راه خراب مي شود و آنها ناگزير شب را در دشت مي گذرانند. نيمه شب گرگ گرسنه به آنها حمله مي كند و پدر گرگ ها را مي كشد. صبح روز بعد پدر اسلحه ي خود را به پسر نوجوانش هيوا مي سپارد و براي آ‎وردن آب به چشمه اي كه در آن اطراف است مي رود. او زخمي مي شود و همان جا از حركت باز مي ماند. سربازان و دشمن كه اتومبيل آنها را يافته به تعقيب زن و فرزندان مرد زخمي مي پردازد و هيوا پس از كشتن دو عراقي براي يافتن پدر به كنار چشمه ي آب مي رود.