یکی بود؛ یکی نبود!
ده تا لباس دوخته بود، ده تا با اندازههای مختلف. توی ذهنش هر ده رزمنده را تصور کرده بود که یکیشان، نسبتا قدبلند و آن دیگری، چاق و دیگری، متوسط و… بود. هرچه پارچه داشت، هی دوخت و دوخت.
ده تا لباس دوخته بود، ده تا با اندازههای مختلف. توی ذهنش هر ده رزمنده را تصور کرده بود که یکیشان، نسبتا قدبلند و آن دیگری، چاق و دیگری، متوسط و… بود. هرچه پارچه داشت، هی دوخت و دوخت.
همه ما جنگ را خوب میشناسیم. جنگ برایمان یعنی گلوله و آتش؛ یعنی خرابی و آوارگی؛ یعنی داغ آدمهایی که دوستشان داریم: برادر، پدر، فرزند، همسر و رفیق.
«در رو که باز کردم سراغ تو رو گرفت. چرا این هفته نیومده سر خاک من؟ مامان کجاس؟» گفتم: «یه ماچ بده تا بگم!» صورتش را جلو آورد. نمیدانم صورتش را بوسیدم یا نه؛ اما همین که گفتم تکیه شهدا دیگر حسین را جلوی رویم ندیدم.
غیرت داشتند. سنوسال بهانه بود. آنها فهمیده بودند مدرسه و کلاس درسشان، همان جبهه است؛ برای همین پشت سنگرنشستن را به پشت نیمکتنشستن ترجیح داده بودند.
امروزه که افکار عمومی جهانی بخشی از زمین بازی در عرصه جنگ به شمار میرود، دیپلماسی شهری بهعنوان بازوی فرهنگی و انسانی مدیریت شهری، نقشی بیبدیل در انتقال روایتهای واقعگرایانه، مقابله با جریانهای تحریفگر و حفظ اعتبار بینالمللی شهرها ایفا میکند؛
یک پژوهشگر مذهبی گفت: اگر در مقابل فتنه دشمن صهیونیستی صبر داشته باشیم و به خدا اعتماد کنیم، پیروزی قطعی از آن ماست.