برچسب جمیله شیخی

قرنطینه 1362

س از پیروزی انقلاب، یک سرهنگ ساواک، با تظاهر با اینکه درگذشته است، مخفی می‌شود. "رامین" پسرش که دور از خانواده به تحصیل اشتغال داشته و همیشه گمان می‌برده که پدرش مبارزی ضدرژیم است به وطن باز می‌گردد. رامین اطلاع ندارد که خودش نیز بدون اینکه بخواهد واسطه‌ای برای پدرش جهت شناسایی مبارزان بوده است. پسر جوان خدمتکار خانه‌ی سرهنگ یکی از قربانیان همکاری مشترک رامین و پدرش بوده و حالا در بازگشت رامین به وطنش خواهرش قصد انتقامجویی می‌کند. در جریان فعل و انفعالاتی که صورت می‌گیرد رامین به حقیقت پی برده و قصد دستگیری پدرش را می‌کند، اما او با ترن می‌گریزد، رامین به تعقیبش می‌پردازد و پیش از آنکه به او برسد، پاسداران سرهنگ را دستگیر می‌کنند.

پرنده کوچک خوشبختی 1366

مليحه بر اثر ضربه ي روحي در كودكي قدرت تكلم را از دست داده است و با يادآوري گذشته دچار تشنج عصبي مي شود. آزار بچه هاي محل نيز ناسازگاري و پرخاشگري او را تشديد مي كند، مسئولان آموزشگاه ناشنوايان تصميم به اخراج او مي گيرند، اما با تقاضاي خانم شفيق، متخصص امور تربيتي، فرصت ديگري به او داده مي شود. خانم شفيق اعتماد مليحه را جلب مي كند و با كمك شوك مصنوعي قدرت تكلم او را به او باز مي گرداند.

ویزا 1366

پزشكي به نام جهانگير سروش، براي مهاجرت به آمريكا، همسر و دو فرزندش را به تركيه مي فرستد و خود قصد دارد تا زمان تهيه ي ويزا به كارهايش در ايران سر و سامان دهد و سپس به آن ها ملحق شود. او كه موظف است مأموريت يك ماهه ي خود را در جبهه ي جنگ ايران و عراق انجام دهد تحت تأثير فداكاري هاي رزمندگان و مردي خرمشهري، كه جلو چشمانش شهيد مي شود، قرار مي گيرد. پس از بازگشت به پايتخت وابستگي هاي خانوادگي و اجتماعي او را از اجراي تصميمش باز مي دارد و زماني كه همسرش موفق شده ويزا بگيرد از او مي خواهد كه با فرزندش به ايران بازگردد.

پاییزان 1366

مسعود به منظور عزيمت به خارج از كشور تصميم به ترك پروانه و فرزندش مي گيرد. مسعود و پروانه كه قبل از جدايي براي ديدن يكي از اقوام به مسافرت رفته بودند در راه با غريبه اي مجروح و مسلح برخورد كرده در پي تهديد او مبني بر رفتن به روستاي پاييزان با او همسفر مي شوند. ولي غريبه در ميانه راه جان خود را از دست مي دهد. مسعود بدنبال صحبت هاي غريبه از تصميم خود مبني بر خروج از كشور منصرف شده و زندگي سابق خود را از سر مي گيرد.

لیلا 1375

ليلا و رضا در يك مراسم شله زرد پزان همديگر را مي بينند. چندي بعد با هم ازدواج مي كنند و بعد از مدتي زندگي متوجه مي شوند كه ليلا نمي تواند فرزندي به دنيا بياورد. آن ها درمان هاي متعدد و آزمايش هاي گوناگوني را دنبال مي كنند اما همه بدون نتيجه مي ماند. در اين ميان هرچند براي رضا بچه دار نشدن ليلا اهميتي ندارد، اما مادرش با وجود اين احساس رضايت و خوشبختي رضا از زندگي بدون فرزند، ليلا را تحت فشارهاي شديد قرار مي دهد و از او مي خواهد كه اجازه دهد براي رضا همسري بگيرند تا فرزندي براي او بياورد سپس همسر دوم رضا از زندگي آنها خارج شود. فشارهاي مادر رضا بالاخره كارگر مي افتد و ليلا، رضا را راضي مي كند. بدون اطلاع خانواده ليلا ازدواج مجدد رضا با گيتي انجام مي شود. اما شب عروسي ليلا به خانه مادرش پناه مي برد و حاضر نمي شود به زندگي رضا برگردد و رضا اين عمل را خلاف قول هاي قبلي ليلا مي داند و مدتي بعد همسر دومش را طلاق مي دهد و فرزند دختري را كه از او دارد به مادرش مي سپارد و خود تنها زندگي مي كند گيتي مجدداً ازدواج مي كند و رضا هم با خواهش هاي مكرر از ليلا و خانواده ليلا، روزي در همان مراسم شله زرد پزان با دخترش باران به ديدار ليلا مي رود.

صنوبرهای سوزان 1368

هفت خانواده در خانه اي قديمي كه به خراب آباد موسوم است زندگي فلاكت باري دارند. تنها لذت آن ها اين است كه هر شب با تلويزيون محمد، كه پادوي تماشاخانه اي در لاله زار است، خود را سرگرم مي كنند. روزي تلويزيون به سرقت برده مي شود. منصور، برادر محمد و حاج عمو، صاحب خانه، به مستأجرها بدگمان مي شوند و همه ي اتاق هاي خانه هاي خراب آباد را جست و جو مي كنند، اما چيزي دستگيرشان نمي شود، تا اين كه روشن مي شود دزد كسي جز صاحب تلويزيون نبوده است.

مسافران 1370

مهتاب، خواهر ماهرخ به همراه شوهر و دو فرزندش از شمال به طرف تهران حركت مي كند تا آينه موروثي نوعروس خانواده را به مراسم ازدواج خواهرش برساند. در راه زني روستايي با آنها همسفر مي شود، اما همگي در تصادف با يك نفتكش جان مي دهند. خبر به خانواده مي رسد و عروسي به ماتم تبديل مي شود. گزارش هاي پليس اگرچه صحت تصادف و كشته شدن مسافران را نشان مي دهد، اثري از آينه موروثي پيدا نمي شود. در حالي كه همه اعضاي خانواده مرگ مسافران را پذيرفته اند خانم بزرگ دل به عزا نمي سپارد و انتظار مي كشد تا مهتاب با آينه نوعروس از راه برسد. به رغم نظر خانم بزرگ مراسم عزا برگزار مي شود و نزديكان از دست رفتگان، راننده نفتكش و شاگردش، مأموران و ديگران در مراسم شركت مي جويند. امام ماهرخ با حالي پريشان با لباس سفيد عروسي حاضر مي شود. در ميان عكس العمل هاي متفاوت حاضران ناگهان مهتاب و ديگر مردگان با آينه موروثي از راه مي رسند. انعكاس نور در آينه محفل آنها را غرق در روشنايي مي كند. مهتاب آينه را به ماهرخ مي سپارد تا مراسم عروسي برگزار شود.

بلوغ 1377

ناصر خاوري و نامزدش سيمين كه هر دو پزشك هستند، به عنوان مددكار اجتماعي نيز فعاليت مي كنند. دكتر خاوري همواره خاطره دردناكي از غرق شدن دوستش بهروز را به ياد مي آورد و از اين كه شنا بلد نبوده تا او را نجات دهد دچار عذاب وجدان است. او به عنوان مددكار اجتماعي نيز به شدت درگير مشكلات ديگران است و سيمين از اين بابت او را سرزنش مي كند. كوكب، زني كه شوهري معتاد دارد، از او كمك مي خواهد و دكتر از شوهر كوكب مي خواهد كه خانواده اش (كوكب و دو فرزندش آرزو و مهدي) را تنها بگذارد تا زندگي معمولي خودشان را ادامه دهند. مهدي و آرزو از رفتار پدرشان ناراحت هستند و آرزو دچار فشارهاي عصبي بسياري است. دكتر روحاني، پدر سيمين كه كانون اصلاح تربيت را اداره مي كند، به داماده آينده اش مژده مي دهد كه او و دخترش در امتحان درجه عالي پزشكي قبول شده اند و مي تواند آنها را به خارج بفرستد. ناصر و سيمين در حياط بزرگ خانه زن ثروتمندي به نام خانم معارف، كارگاهي براي كمك به مددجويان تشكيل داده اند. خانم معارف به ناصر مي گويد كه راميار، نوه او كه از خارج آمده، به دليل عكاسي در يكي از خيابان هاي تهران بازداشت شده است. ناصر براي ضمانت او به كميته مي رود و راميار را نزد مادربزرگش مي آورد. يحيي، پسر نوجواني كه با خواهرش نزد پدر معتادشان روزگار سختي را مي گذرانند، مدام از پدرش كتك مي خورد. ناصر به پدر او پيشنهاد مي كند كه يحيي را به بهزيستي ببرد، ولي دوستان معتاد پدر يحيي، ناصر را به سختي كتك مي زنند. با اين حال ناصر موفق مي شود بچه ها را از خانه فراري دهد. غيبت هاي مكرر ناصر در كلينيك، به اخراج او مي انجامد. ناصر با خواندن روزنامه، متوجه مي شود كه آرزو در كنكور قبول شده و با دسته گل و شيريني به منزل آنها مي رود ولي بار ديگر شاهد مشاجره پدر او و كوكب مي شود. مردي كه از طرف پدر معتاد براي خواستگاري به اتفاق پدر به خانه آنها آمده، توسط كوكب از خانه رانده مي شود و ناصر مي كوشد آرزو را كه به شدت عصبي شده آرام كند. سپس در جشن تولدي كه سيمين و پدرش به اتفاق دوستان ناصر براي او ترتيب داده اند، حاضر مي شود و پدر سيمين، بليت هواپيما و مبلغي دلار به او هديه مي دهد. در يك ميهماني در خانه خانم معارف، راميار از شعري كه آرزو دكلمه كرده تعريف مي كند ولي مهدي از اين كه راميار با خواهرش صحبت كرده ناراحت مي شود و با او درگير مي شود. از طرفي، مهدي كه از مزاحمت هاي پدر معتادش به ستوه آمده او را مي كشد ولي وقتي پليس براي بردن او مي آيد كوكب قتل شوهرش را به گردن مي گيرد. آرزو بار ديگر دچار حمله عصبي مي شود و ناصر او را روانه بيمارستان مي كند. پدر راميار كه در آمريكا زندگي مي كند براي بردن او به تهران مي آيد ولي راميار نمي پذيرد و پس از مشاجره اي لفظي با پدرش، ناصر او را به خانه اي در كنار دريا مي برد ولي فرداي آن روز با مشاهده نامه اي متوجه مي شود كه راميار قصد خودكشي دارد. ناصر او را روي تخته سنگ بزرگي در كنار دريا مي بيند در حالي كه قصد دارد با سنگ بزرگي كه به پايش بسته خودش را غرق كند. راميار به رغم تأكيد مكرر ناصر بر اين كه شنا نمي داند، خودش را به درون آب مي اندازد و ناصر هم به او مي پيوندد. راميار، ناصر را نجات مي دهد. ناصر گذرنامه اش را پاره مي كند و فرداي آن روز راميار با يك شاخه گل آ‏فتابگردان به عيادت آرزو مي رود.