برچسب جمشید اسماعیل خانی

مهر مادری 1376

خانم مينا فهيمي به عنوان مددكار اجتماعي در كانون اصلاح و تربيت پسران مشغول به كار است. يكي از پسربچه هاي بزهكار به نام مهدي كه پدرش را كه راننده ي كاميون بوده بر اثر تصادف از دست داده و مادرش نيز لحظه ي بدنيا آوردن فرزند دومش از دنيا رفته، اما مهدي فوت مادر را قبول نمي كند او عكس خود و مادرش را ديده و در اين بين خانم فهيمي را شبيه مادر خود مي بيند و با بدست آوردن آدرس ايشان از او مي خواهد كه مادرش باشد، اما خانم مددكار قبول نمي كند و مهدي با اصرار تا شب مي ماند تا بالاخره به داخل خانه دعوت مي شود. اما با مراجعه ي مكرر مهدي به خانه ي خانم فهيمي او به مأموران خبر مي دهد اما آن ها موفق به دستگيري او نمي شوند و فرار مي كند. مهدي بار ديگر به منزل مددكار مي آيد و اين بار برخوردش با مهدي تندتر از قبل است چون اين بار او دختر خانم مددكار را بدون اجازه براي خريد كادوي روز مادر با خود به بازار برده است، اما اين بار مأموران كانون مهدي را دستگير مي كنند و فردا وقتي همسايه ي خانم مددكار كادوئي را كه مهدي براي روز مادر خريده بود به خانم مددكار مي دهد، او پشيمان مي شود و به سراغ مهدي مي رود اما او از كانون فرار كرده است.

همه یک ملت 1369

در يك روز طوفاني، وضع حمل همسر ساقي نزديك شده و او به دنبال دكتر از منزل خارج مي شود. وقتي به بيمارستان مي رسد با تظاهرات مردم در زمان انقلاب اسلامي مواجه مي شود. در درگيري ساقي نيز زخمي مي شود. او را دستگير و به پانزده سال زندان محكوم مي كنند و وقتي از زندان آزاد مي شود...

نجات یافتگان 1374

زمان جنگ است، درمانگاه صحرايي بمباران مي شود. امدادگران هلال احمر يك رزمنده ي قطع نخاعي را همراه خود و به سمت نيروهاي ايراني مي آورند و در اين راه به مشكلات زياد برمي خورند...

زیر بامهای شهر 1368

اسد دادوند و نامزدش، شكوه تكاوندي، قرار گذاشته اند كه پس از يافتن خانه اي اجاره اي ازدواج كنند. اسد پس از مدتي تلاش به كمك برادرش، امين، خانه اي پيدا مي كنند كه در اجاره ي مرد عيالواري است به نام گلدوست. گلدوست، كه وضع مالي مناسبي ندارد، قادر نيست خانه ي‌ جديدي پيدا كند. او عاقبت پس از كش مكش هاي فراوان و طرح دوستي با اسد خانه را تخليه مي كند و به كمك همسر و فرزندانش تصميم مي گيرد آلونكي در حلبي آباد حاشيه ي‌ شهر بسازد. او در شب ازدواج اسد و شكوه به آن دو اطلاع داده كه به زادگاهش شيراز بازگشته است.

مرد بارانی 1378

دكتر هادي باراني، از سال ها پيش تلاش مي كند با كمك داروهاي گياهي، راهي براي درمان سرطان بيابد. او علاوه بر كار در بيمارستان، مطب كوچكي دارد كه هر روز مملو از بيماراني است كه براي مداوا به او مراجعه مي كنند. دكتر آهي، همكار دكتر در بيمارستان به او مي گويد براي پرهيز از دردسرهايي كه گاهي بستگان بيماراني كه شفا پيدا نمي كنند براي او ايجاد مي كنند، بيماران كمتري را بپذيرد. او همچنين دكتر باراني را از دسيسه هاي مداوم دكتر حكاك، رئيس بيمارستان كه سال ها قبل به دليل فعاليت هاي سياسي موجب اخراج دكتر باراني از دانشگاه شده بود، آگاه مي كند. دكتر باراني در زندگي خانوادگي اش نيز با دردسرهايي روبروست. پسرش، اميد كه قادر نيست با پدر رابطه عاطفي پيدا كند، خانه را ترك كرده و دخترش، آرزو نيز كه ازدواج كرده وضعيت مشابهي با پدر دارد. پروين، همسر دكتر باراني معتقد است كه او به دليل مشغله فكري اش قادر نيست به زندگي خانوادگي اش سر و سامان دهد. زيبا رازي كه از دانشجويان سابق دكتر بوده و اكنون متخصص سرطان شناسي در انستيتو سرطان شناسي ميشيگان آمريكاست به ايران بازمي گردد و در ادامه تحقيقات دكتر، با او همراه مي شود. در جريان اين تحقيقات تازه كه به نتايج قابل توجهي مي رسد، دكتر كه از پيش دلباخته زيبا بوده به نوعي دچار بحران عاطفي مي شود و زندگي و حرفه اش به مخاطره مي افتد. دكتر باراني به همراه زيبا به يك مسافرت تحقيقاتي در داخل كشور براي كشف يك گياه براي معالجه بيماران سرطاني مي رود. سهراب، بيمار سرطاني، به اتفاق همسرش ستاره كه يك سال و نيم از ازدواجشان مي گذرد، براي مداوا به مطب دكتر باراني مي روند و دكتر تلاش مي كند با كمك گياهان دارويي او را مداوا كند و اين در حاليست كه موقعيت خانوادگي دكتر روز به روز بحراني تر مي شود. معالجات به خوبي پيش مي رود. دكتر حكاك قصد دارد نظر دكتر باراني را به همكاري با او جلب كند ولي دكتر باراني كه هنوز گذشته ها را فراموش نكرده، همكاري او را نمي پذيرد. زيبا اصرار دارد كه دكتر حتماً براي ادامه تحقيقاتش به آمريكا برود ولي دكتر نمي پذيرد. چندي بعد زيبا، بار ديگر ايران را ترك مي كند و مدتي بعد دكتر باراني دعوت نامه اي را براي ايراد سخنراني در آمريكا دريافت مي كند. حاجي، يكي از بيماران دكتر كه بيماري قلبي دارد، پيش از مرگش نيمي از دارايي اش را براي كمك به بيماران سرطاني به دكتر مي بخشد. زيبا بار ديگر به ايران مي آيد و درحالي كه وانمود مي كند قرار است با دكتر آهي ازدواج كند، از او مي خواهد كه براي شركت در كنفرانس پزشكي حتماً به آمريكا برود. دروغ زيبا مؤثر مواقع مي شود و دكتر راهي آمريكا مي شود.

مونس 1379

مردي به نام پيمان، پس از تحمل چهار سال حبس آزاد مي شود، او بعد از آزادي به دنبال همسرش مونس و دخترش الهام مي گردد و در اين جستجوها دوستش ستار و دختر عمويش نيلوفر او را همراهي مي كنند. پيمان بعد از مدتي مطلع مي شود كه مونس با مردي به نام بارگاهي ازدواج كرده، و مي خواهد علت اين ازدواج را بداند، اما بارگاهي اجازه روبرو شدن، پيمان با مونس را نمي دهد . يكي از اطرافيان بارگاهي با همراهي پيمان پرده از بعضي خلاف هاي او برمي دارد و پيمان در مي يابد كه زنداني شدنش هم به علت پاپوش هاي بارگاهي و دوستانش بوده است. پيمان با بارگاهي برخورد مي كند و بعد از درگيري و زخمي شدن پيمان بارگاهي توسط پليس دستگير شده و پيمان فرار مي كند. عاقبت مونس، دخترش را به پيمان تحويل مي دهد وخود از زندگي آن ها بيرون مي رود تا دختر عموي پيمان وارد زندگي او شود.

دو همسفر 1370

شوهر خانم دكتر رادمنش و دخترش به خارج مهاجرت كرده اند. او با پسر جوانش زندگي مرفه اي دارند. پسر را به دليل فعاليت هاي سياسي دستگير مي كنند. خانم رادمنش در پيگيري موضوع با فاضل مينايي،‌ راننده ي كاميون، آشنا مي شود كه فرزند او را نيز با پسرش دستگير كرده اند. فاضل، كه رفتار لوده‌ آميزي دارد، خانم دكتر و فرزندش را مسئول گرفتاري پسرش مي داند و با او رفتار خصمانه اي دارد. اما رفتار دكتر رادمنش با فاضل و خانواده اش همدلانه است و فاضل را ترغيب مي كند كه دركنار هم براي اطلاع از سرنوشت فرزندانشان كوشش كنند. در مراجعات مكرر به آن ها گفته مي شود كه فرزندانشان به زودي آزاد خواهند شد.

عیالوار 1371

در جشن تولد خانم بزرگ علي، پسربچه ي شيطان خانواده، سر به سر دايي اش مي گذارد و كيك تولد را از بين مي برد. علي توسط پدرش در اتاقي حبس مي شود و روز بعد اعضاي خانواده، بدون علي، عازم سفر مي شوند. دايي علي و مرد ديگري، كه خود را به هيأت يك مهاراجه ي هندي درآورده، براي سرقت اشياي قيمتي خانه ي خانم بزرگ نقشه كشيده اند و خالي بودن خانه فرصتي مناسب براي اجراي نقشه ي آنها است. اما علي هربار با ترفندي مانع سرقت آنها مي شود. از سوي ديگر پدر و مادر علي كه نگران فرزندشان هستند از طولاني شدن سفر خود ناخرسندند. سرانجام مادر علي به كمك يك راننده ي تريلي، كه با همسر و فرزندش عازم تهران هستند، راهي خانه مي شود. در لحظه اي كه علي با ياري باغبان پير خانه موفق شده است دزدها را ميان چند آينه ي رو در رو گرفتار كند مادرش به خانه مي رسد.