برچسب جمشید اسماعیل خانی

خانه ما 1379

فرهاد تهرانی یک استاد فیزیک و عضو هیئت علمی یک دانشگاه است.نیما عشق فوتبال و پویا پسر باهوش ولی درس نمی خواند و شیطان خانواده است.آیدا نیز کودک ۵.۵ ساله ی بامزه و باهوش ولی ساده باور است که معمولا توسط پویا دست انداخته میشود.سارا اقتصادی و گاه خسیس و علاقمند به فیلم سازی است. آذر مادر خانواده به گل و گیاه علاقه دارد.در قسمت های ابتدایی پدربزرگ خانواده نیز حضور داشت که در قسمت های بعدی به بهانه سفر به اهواز حذف می شود و در چند قسمت مانده به آخر نقش محدودی ایفا می کند.داستان از خرید خانه توسط پدر آغاز میشود...

کت جادویی 1377

آقای اسکویی رئیس یک شرکت ساختمانی و برج‌سازی معتبر، کتی جادویی دارد که جیب‌هایش همیشه پُر پول است و هرگز تمام نمی‌شود. او در نظر دارد به نحوی از شر این کت خلاص شود، چراکه در کنار این ثروت بی حد و حصر، دردسرها و مشکلات فراوانی برایش ایجاد کرده است؛ به همین سبب، تصمیم می‌گیرد کت را به «عماد» کارمند شرکت که جوانی آس و پاس اما خوش قلب و سالم است، بسپارد. «عماد» خشنود است که با بدست آوردن آن کت، یک شبه راه صد ساله را طی می‌کند، اما…

آخرین ستاره شب 1373

پسر جوانی به نام «کامیاب» که علاقه‌ای به رفتن به خارج از کشور ندارد، با اصرار پدرش (با بازی داوود رشیدی) که یک جراح است، برای ادامه تحصیل به خارج می‌رود. پس از مدتی، پدر از طریق یکی از دوستان مشترک، خبردار می‌شود که پسر مبتلا به بیماری ایدز است. پدر که نگران سلامتی پسرش شده، در گرماگرم فصل امتحانات و با اصرار، او را به ایران بازمی‌گرداند و در بیمارستان بستری می‌کند. پسر که از بیماری خود آگاه نیست، از بیمارستان فرار می‌کند و پس از چند روز سرگردانی، در اثر شدت گرفتن بیماری‌اش، می‌میرد.

آپارتمان 1371

یک پزشک و یک پرستار، علاوه بر آنکه در بیمارستان همکار هستند، در یک مجتمع مسکونی هم در همسایگی زندگی می‌کنند و اندکی بعد، تصمیم می‌گیرند با یکدیگر ازدواج کنند. در شب عروسی، داماد در مراسم حاضر نمی‌شود و این موضوع، علاوه بر نگرانی و اضطراب، زمینه‌ساز بروز اختلاف و سوءتفاهم میان دو خانواده نیز می‌گردد…

همسایه ها 1379

چند خانواده در خانه آقای فردوس، که مقیم خارج است ساکن هستند. با بازگشت فردوس به ایران اتفاقات تازه‌ای می‌افتد...

در آرزوی ازدواج 1369

جهانگير پس از پايان خدمت سربازي تصميم مي گيرد با دختري به نام ناهيد ازدواج كند. اما پدردختر براي ازدواج آنها شرطي مي گذارد و آن پيدا كردن كار مناسب از سوي جهانگير است. جهانگير موفق به پيدا كردن كار در مهلت تعيين شده نمي شود و در نتيجه از پدر بازنشسته اش ماشاءالله خان تقاضاي كمك مي كند. ماشاءالله خان تصور مي كند كه به خاطر خدمت صادقانه اش در دستگاه اداري، فرزند او را استخدام مي كنند. با اين نيت به اداره مي رود اما رئيس اداره به او جواب رد مي دهد. ماشاءالله خان به مركز مي آيد تا از رئيس كارگزيني استمداد جويد. در مركز به دام واسطه اي مي افتد كه مسير زندگي او را تغيير مي دهد...