تله روباه 1385
يك مأمور اطلاعاتي كه مجروح جنگي است در آستانه بازنشستگي و ازدواج دخترش درگير مأموريت جديدي در ارتباط با يك بمب مي شود. او در اين مأموريت تازه درمي يابد كه براي چنين مأموريت هايي ديگر پير شده است.
يك مأمور اطلاعاتي كه مجروح جنگي است در آستانه بازنشستگي و ازدواج دخترش درگير مأموريت جديدي در ارتباط با يك بمب مي شود. او در اين مأموريت تازه درمي يابد كه براي چنين مأموريت هايي ديگر پير شده است.
حيدر رزمنده اي كه مجروح شده به خانه باز مي گردد، اما در همان زمان در بمباران شهر توسط دشمن شهيد مي شود. امير كه همسر خواهرحيدر و شاهد به شهادت رسيدن او است با خود عهد مي بندد راه حيدر را ادامه دهد، به همين خاطر راهي جبهه مي شود و نزد فرمانده ي حيدر رفته و درخواست مي كند تا در كنار همرزمان او باشد. فرمانده آيت موافقت مي كند و امير بعد از مدتي دوره ديدن به جمع گروه تكاوران ويژه عمليات مي پيوندد و همراه آنها عازم انجام يك مأموريت ويژه مي شود. آنها قصد دارند با راهنمايي پدر و پسر كردي به روستايي در عراق برسند و پايگاه ساخت مواد شيميايي را كه براي بمباران شهرها و روستاها مورد استفاده عراقي است منهدم كنند. تكاوران ايراني با كمك راهنما و در لباس مردم عادي و تحت پوشش شركت در يك مراسم عروسي وارد خاك عراق مي شوند و ليكن نيروهاي عراقي از حضور آنها مطلع مي شوند و در حين مراسم عروسي درگيري پيش مي آيد و راهنماها و تعدادي از مردم بدست عراقي ها كشته مي شوند اما تكاوران به كمك راهنماي جديد موفق مي شوند بعد از مدتي جستجو پايگاه مواد شيميايي را شناسايي و منهدم كنند.
داستان این فیلم درباره جوانی به نام رضا سرچشمه ( پولاد کیمیایی ) است که به همراه دوست اش ( حامد بهداد ) تصمیم می گیرند تا به زندگی2 یک شخص سیاسی پایان دهند. این دو موفق به انجام اینکار می شوند اما در لحظه ی آخر، رضا دوستش را فراری می دهد و خودش توسط ماموران دستگیر می شود. رضا اعتراف می کند که همه چی تقصیر او بوده به همین دلیل به زندان(!) محکوم می شود. در زندان، علی رغم اینکه مامور ساواک به رضا پیشنهاد همکاری با دولت در ازای آزادی اش از زندان را می دهد اما رضا به دلایل نامشخص این پیشنهاد را رد می کند و منتظر می ماند تا مدت زمان دوره محکومیت اش سپری شود. بعد از آزادی از زندان ، رضا پیش زن و بچه اش بر می گردد و تصمیم می گردد تا زمان بیشتری را با آنها سپری کند اما بار دیگر از طرف گروهی به او پیشنهاد می شود تا مدیر یک شرکت نفتی را به قتل برساند . رضا هم بار دیگر راه کشتن را در پیش می گیرد اما بعد از وارد شدن در این بازی ، متوجه می شود که دلیل کشتن مدیر شرکت نفتی چیزی شبیه به یک خصومت شخصی بین یک عده و آن مدیر است و...
گرگيج، سردسته گروهي از قاچاقچيان مواد مخدر، پس از كشتن برادر فرمانده پاسگاه منطقه اي در سيستان و بلوچستان كه يك سرگرد نيروي انتظامي است، دستور قتل همسر يكي از زيردستانش به نام زايلي را نيز به دليل امتناع از حمل اسلحه قاچاق صادر مي كند. سرگرد كه زايلي را قاتل برادر خود مي پندارد، او را به زندان مي فرستد و در انتظار اعدامش لحظه شماري مي كند. در اين حال، سرگرد در كمال تعجب دستور همكاري با زايلي براي نابودكردن گرگيج را دريافت مي كند. سرگرد زايلي را از زندان آزاد مي كند و با خود به نزد مادرش مي برد؛ اما آن جا درمي يابد كه مادر پيش از او به ملاقات زايلي رفته و دريافته كه او قاتل برادر سرگرد نيست ولي از آن زمان سرپرستي دختر خردسال زابلي ـ صنوبر ـ را نيز برعهده گرفته است. زابلي و سرگرد به سراغ گرگيج مي روند و زابلي در يك ملاقات خصوصي تقاضا مي كند يك محموله قاچاق به او سپرده شود. گرگيج كه حالا مادر سرگرد را به گروگان گرفته قبول مي كند. زابلي به طور پنهاني مسير عبور خود را به سرگرد اطلاع مي دهد و از او مي خواهد به خاطر جان گروگان ها، از بازرسي محموله توسط پاسگاه جلوگيري كند. سرگرد نيز چنين مي كند، ولي با چرخبال مقصد نهايي محموله را تعقيب مي كند. زابلي كه بار را به مقصد رسانده، در مقابل گروگان ها را از گرگيج طلب مي كند؛ اما گرگيج به يكي از زيردستانش دستور مي دهد صنوبر را به قتل برساند. زابلي تاب نمي آورد و با افراد گرگيج درگير مي شود. اما يكي از افراد گرگيج صنوبر را به گروگان مي گيرد و فرار مي كند. او قصد دارد به محض شليك گلوله زابلي به سوي او، دخترك را از بلندي به پايين پرتاب كند. اما تير خوردن او منجر به پرتاب شدن صنوبر از بلندي مي شود و سرگرد با تلاش فراوان موفق مي شود دختربچه را در هوا بگيرد و نجاتش بدهد. با كمك نيروي انتظامي، گرگيج و افرادش نابود مي شوند و صنوبر در آغوش پدر جاي مي گيرد. حالا نظر سرگرد نسبت به زابلي تغيير كرده و او را بي گناه مي داند.
هفت دوست سال ها پيش قرار گذاشته اند كه چند سال بعد در روز مشخصي بار ديگر در پاتوق هميشگي شان گرد هم بيايند. در روز تعيين شده همه با هيئت هاي تغيير يافته حاضر مي شوند به غير از رامين كه اكنون وكيل شده و براي شركتي به مديريت مهياران كار مي كند. رامين ناخواسته وارد كارهاي خلاف قانون رئيس شركت شده و اكنون كه ديگر حاضر به همكاري با آن ها نبوده او را به مرگ تهديد كرده اند و او از ترس جانش به مكان امني پناه مي برد و همسرش را به جاي خود بر سر قرار مي فرستد تا از دوستان قديميش براي نجات او كمك بگيرد. در ميان دوستان قديمي علي كه مأمور پليس است تصميم مي گيرد او را از اين مخمصه نجات دهد اما همسر رامين به دست عوامل مهياران به قتل مي رسد و رامين كه همه چيز را از دست رفته مي بيند با در اختيار گذاشتن مدارك اسناد به علي و با كمك او مهياران و همدستانش را به دام مي اندازد.
در سال هاي پيش از انقلاب، تعدادي از قاچاقچيان دستگير مي شوند و مواد مخدر به دست آمده به جاي سوزانده شدن در زير خاك جاسازي مي شود. نقشه محل دفن مواد مخدر در چهار قسمت بين تيمسار عضدي و سه تن ديگر از دست اندركاران رژيم تقسيم مي شود، تا هيچ يك از آن ها به تنهايي نتواند به مواد مخدر دسترسي پيدا كند. تيمسار عضدي كه پس از انقلاب از كشور گريخته، براي يافتن سه تكه كامل كننده نقشه وارد كشور مي شود و يك قاچاقچي بين المللي اسلحه را نيز با خود مي آورد تا در ازاي تحويل مواد مخدر از او اسلحه بگيرد. به دستور تيمسار، دستيارش گرگين دو نفراز صاحبان نقشه را مي كشد. براي يافتن صاحب تكه آخر نقشه كه يك عتيقه فروش است منصور جوان بي كاري كه از طريق يك معتاد به باند تيمسار عضدي معرفي شده، استخدام مي شود. منصور قبلاً شاگرد مرد عتيقه فروش بوده و به اتهام سرقت از صندوق مغازه به زندان رفته، اما با وساطت سرگرد فرزين آزاد شده تا از اين پس زندگي آرامي را در پيش گيرد. او به مغازه عتيقه فروش مي رود؛ ولي نه تنها نقشه را نمي يابد، بلكه با جسد عتيقه فروش نيز رو به رو مي شود. او عروسكي را كه حاوي نقشه است، ندانسته برمي دارد و براي دختر خردسالش به خانه مي برد. سرگرد فرزين كه به خانه منصور آمده، نقشه را داخل عروسك پيدا مي كند. اما از آن جا كه افراد تيمسار عضدي همسر و فرزند منصور را گروگان گرفته اند، كاري از او برنمي آيد. منصور به خانه تيمسار عضدي مي رود و خودش هم در آن جا گرفتار مي شود. به دستور سرگرد فرزين ـ كه مي خواهد تا پيدا كردن مواد مخدر صبر كند و براي دستگيري قاچاقيان اقدامي نكند ـ منصور تكه كامل كننده نقشه را به تيمسار عضدي مي دهد و براي جلب اعتماد او، با فشنگ مشقي به سرگرد فرزين شليك مي كند. تيمسار با افرادش به همراه منصور براي بيرون آوردن مواد مخدر و مبادله آن با اسلحه به محل اختفاي مواد مخدر مي روند. در حين مبادله، گرگين كه از خيانت منصور آگاه شده، ابتدا تيمسار عضدي را مجروح مي كند؛ اما هنگام شليك به منصور توسط سرگرد فرزين هدف قرار مي گيرد. ديگر افراد نيروي انتظامي نيز سر مي رسند و ماجرا با دستگيري قاچاقچيان به پايان مي رسد.
سهند ، محسن و فروزان در یک شب بارانی به خانه مهندس کاظم حمله می کنند و خانه را می دزدند و او را زخمی می کنند. آنها تصمیم می گیرند فروزان را از ایران به کشور دیگری فراری دهند. آنها برای گرفتن گذرنامه جعلی برای فروزاننده به دنبال رضا می روند. اما مشکلات از زمانی آغاز می شود که سهند و فروزان شروع به اختلاف نظر با یکدیگر می کنند.
سايه دختري روستايي به خاطر شرايط بسيار سخت زندگي تصميم مي گيرد از روستا بگريزد و به شهر بيايد. نامزد او در تهران مشغول كار است. سايه به تهران مي رسد و با صادق تلفني صحبت مي كند. صادق از آمدن او بي اطلاع خانواده ناراحت مي شود و به او مي گويد جلوي آژانس هواپيمايي بايستد تا صادق كسي را به دنبال او بفرستد تا او را نزد صادق ببرد، اما سايه نمي داند كه گيتي داميان رييس باند دختران فراري ايران در همان زمان با دختري با همان مشخصات همان جا قرار دارد.