برچسب جانباز

من مانده‌ام؛ چند ترکش و یک ریه ویران!

«دوازده سالگی» می‌شود برایش نقطه «رفتن»؛ آن‌هم با شناسنامه برادر بزرگ‌ترش. می‌گوید پدرم مخالف جدی رفتنم به جبهه توی آن سن و سال بود، «اما من رفتم»! «می‌رود» و وقتی برمی‌گردد، چندین و چند ترکش و ریه‌ای متلاشی شده و یک جفت چشمی که جز سیاهی، چیزی نمی‌بیند، برای روزها و ماه‌ها و سالهای پیش رویش به همراه می آورد.

هنوز خیلی‌ها از رفتنت خبر ندارند!

شاه‌نظری شانزده‌ساله بود که در والفجر مقدماتی، پایش روی مین می‌رود و نقطه دردهایش درست از 21 بهمن 61 شروع می‌شود؛ همان جانبازی که می‌گفت: «توی همه این سال‌ها شبی را به یاد ندارم که آسوده خوابیده باشم و صبح آسوده بیدار شده باشم.»

برای مردان جامانده از جنگ

می‌گویند جانباز کسی است که جان خود را به دست آورد، جانی که به شکلی در خطر افتاده بود. جانی که حالا پر از نشانی است. نشانی‌های آشکار و پنهان.

جان‌باز!

بعضی‌هایشان مثل چینی‌های گل‌قرمزی که لب‌پر شده‌اند، بعضی دیگر مثل نوار کاست‌هایی که هد نوار از توی شکمشان بیرون ریخته و دیگر آهنگی از آن‌ها پخش نمی‌شود، بعضی‌هایشان هم مثل کتاب‌هایی هستند که صفحات قسمت‌های اصلی‌شان دیگر وجود ندارد. انگار هستند و نیستند!

حتی‌ کوپن روغنم را هم فروختم!

مثل خیلی از رزمنده‌ها، «علیرضا(سعید) شاهسنایی» هم کم‌سن‌و‌سال بوده که راهی جبهه می‌شود. البته معتقد است زندگی کردن در محله‌ای که همه آدم‌های آن بی‌بروبرگرد پای کار انقلاب و جبهه و جنگ بودند، نیز بی‌تأثیر نبوده است؛ «محله جنیران؛ محله‌ای که 60 شهید تقدیم انقلاب کرده است!»

به نام پدر…

پای حرف‌های پسر می‌نشینیم و پدر را در کلامش مرور می‌کنیم. نامش محمد است و پسر بزرگ خانواده پنج‌نفره شاهسنایی و سی ساله.