اکسیژن 1384
سریال «اکسیژن» درباره شخصی است که در مرکز شهر یک اتاق اکسیژن تاسیس میکند تا کسانی که از هوای کثیف و پر از گرد و غبار و آلوده خسته شده اند، با مراجعه به آن جا نفسی تازه کنند، اما با کنار هم قرار گرفتن آدم های قصه حوادثی رخ می دهد.
سریال «اکسیژن» درباره شخصی است که در مرکز شهر یک اتاق اکسیژن تاسیس میکند تا کسانی که از هوای کثیف و پر از گرد و غبار و آلوده خسته شده اند، با مراجعه به آن جا نفسی تازه کنند، اما با کنار هم قرار گرفتن آدم های قصه حوادثی رخ می دهد.
ویلایی در شمال به طور موقتی والبته اتفاقی در اختیار چند خانواده که قوم و خویش هستندقرار می گیرد..مردها بخاطر مشغله های کاری نمی توانند تمام وقت کنار خانواده شان باشند اما با هزار شرط و شروط می پذیرند که همسرانشان به همراه مادربزرگ خانواده چند روزی را آنجا در کنار هم بگذرانند . زن ها طی پرحرفی های شبانه و تعریف داستانهای ترسناک ،به همسایه ویلای دورتر مشکوک میشوند و او را مردی خطرناک و خلافکاری می پندارند و…
صادق که یک کارگر ساده میباشد به همراه مادر و همسر باردارش در خانه ای استیجاری زندگی میکند. او با وجود و…
راهی به سوی ستاره قصه مادری است که بعد از فوت همسرش به رازی پی میبرد که شوهر پیش از مرگ از او پنهان کرده و همسر او از محل زندگی دختر او که از شوهر قبلش داشته باخبر بوده است.
دختری به نام نفیسه که پزشک بیمارستان است سعی می کند تا با خانواده بیمارانی که مرگ مغزی شده اند صحبت کند و آنها را راضی به اهدا اعضا کند.طی یک اتفاقی هنگام رانندگی برایش رخ می دهد,خود نفیسه تصادف می کند و دچار مرگ مغزی می شود و ....
نقش دل روایتگر قصه ای فانتزی از سفر یک زوج جوان به زمان های گذشته و ارتباط با برخی فرهنگ ها و رسوم ایرانی در آن دوره است. شهرزاد و فرید زوج جوانی هستند که هر دو در حوزه صنایع دستی و هنرهای ایرانی یعنی نقوش قالی و کاشی کاری فعالیت دارند. آنها در اثر یک اتفاق و با ورود به یک عمارت قدیمی هر دو به گذشته سفر می کنند و ...
«یاور» یک راننده تاکسی است که بعنوان تدارکات یک فیلم در پشت صحنه به تهیهکننده و کارگردان کمک میکند، کمکهای این راننده تاکسی که محمد کاسبی نقش آن را بازی میکند ماجراهای جالبی را ایجاد میکند. یاور در مسیر کمکها و مهربانیش به مردم باعث میشود کانون خانوادهای فرو نپاشد و در نهایت بانی ازدواج دختر آن خانواده با پسرش میشود.
داستان این فیلم درباره دختری به نام بهار است که در اثر سانحه تصادف به کما میرود و تا جایی پیش می رود که چشمان خود را از دست میدهد. او طی ماجراهایی با جوانی آشنا میشود که این آشنایی ماجراهایی را برای او رقم میزند.