برچسب بهزاد فراهانی

طوطیا 1377

جلسه خانم ها در تعاونی مستقل بانوان تشکیل شده و شقایق مدیرعامل این تعاونی برای ساخت یک مجتمع پزشکی تخصصی کودکان احتیاج به پول بیشتری پیدا می کند. همسر شقایق، سیاوش، امتحان دوره تخصصی دکترا را در پیش دارد، اما شقایق کارهای خانه را بر عهده او می گذارد. سیاوش اعتراض می کند، اما شقایق فکر می کند ...

سالهای بیقراری 1373

سال 1367، اعظم در كنكور دانشگاه قبول مي شود و به دانشكده پزشكي مي رود. اما نامزدش جهان، پشت كنكور مي ماند و براي كسب درآمد به ژاپن سفر مي كند. پنج سال بعد، جهان از ژاپن برمي گردد و سراغ اعظم مي رود كه در بيمارستان مشغول كار است. اعظم به كمك دوستش كاري در يك كارخانه براي جهان فراهم مي كند، اما جهان كه به درآمد بيشتر و كار ساده تر مي انديشد، همراه پدرش به بندرعباس مي رود تا براي عنايت ـ دوست پدرش ـ لباس بخرد. اما يك بومي در ازاي تحويل جنس، پول آنها را مي گيرد و ناپديد مي شود. روز بعد، با كمك جواني كه از تهران براي خريد جنس آمده، جهان به پولش مي رسد. مرد جوان كه مقداري از پول را قبل از برگرداندن به جهان ربوده، به او پيشنهاد شراكت مي دهد. پدر به خانه برمي گردد و جهان و شريكش به جزيره قشم مي روند و با دستي پر به تهران برمي گردند. در سفر بعد، گشتي هاي پليس سرمي رسند و سرمايه جهان از دست مي رود. اما جهان باز هم براي كسب درآمد سهل الوصول با شريكش همراه مي شود و اين بار به بازار سياه دارو روي مي آورد. خبر دستگيري جهان از تلويزيون پخش مي شود و اعظم جلوي همكارانش سرخورده و شرمنده مي شود. به ضمانت اعظم و پدر جهان، او از زندان رهايي مي يابد، اما اعظم ديگر حاضر به زندگي مشترك با جهان نيست. پس از جدايي اعظم، پدر جهان نيز سكته مي كند و مي ميرد. جهان، نااميد از همه جا، به كارخانه اي كه اعظم و دوستش در ابتدا معرفي كرده بودند مي رود و پس از گذراندن دوره اي، به عنوان متخصص برق مشغول به كار مي شود. روزي، جهان به اصرار مهندسي كه او را به كار مشغول كرده، به چراغاني يك مجلس عروسي گمارده مي شود. اما با ديدن چهره عروس كه نامزد سابقش اعظم است، شكست خورده بر جاي مي ماند.

آخرین تکسوار 1377

در زمان حكومت «رضاشاه»، يك قشون نظامي به همراه دو مستشار روسي عازم لرستان مي شوند تا از سركشي عشاير جلوگيري كنند. قشون با عشاير درگير مي شوند و مردي به نام «سالار» را براي جاسوسي ميان عشاير مأمور مي كنند. عشاير با سرگرداني خود و خانواده شان به رفتن به شهر تن مي دهند. «سيد محمود» كه «سالار» به دختر او علاقمند است به همراه مردي به نام «دلاور» به شهر مي روند و با خبرچيني «سالار» دستگير مي شوند. افسران روس جشني ترتيب مي دهند كه زياده روي «سپهبد» در شرب خمر عاملي مي شود تا «سيدمحمد» و خانواده اش را آزاد كنند. بار ديگر قشون درصدد دستگيري «سيدمحمد» برمي آيند. اما بر اثر اتفاقاتي «دلاور» تسليم مي شود و به دار آويخته مي شود، ولي «سيدمحمد» همچنان در كوه ها سرگردان مي ماند تا اينكه باخبر بازديد «رضاشاه» از منطقه درصدد ترور او بر مي آيند. ترور ناموفق مي ماند و «سيدمحمد» هم كشته مي شود.

هفت پرده 1379

چهار جوان براي حل مشكل مالي خود گرد هم آمده و با هم مشورت مي كنند. آن ها پس از توافق با هم تصميم به تلاش مجدد براي تهيه پول مي گيرند. اما پس از ناكامي و نااميدي مجدداً گرد هم آمده و عليرغم ميل باطني خود تصميم به سرقت مي گيرند. آن ها با فراهم آوردن مقدمات و تهيه اسلحه به فروشگاهي حمله كرده و پس از سرقت متواري مي شوند. آن ها پس از تعقيب و گريز سرانجام توسط پليس محاصره شده و كشته مي شوند. (لازم به ذكر است كه فيلم در هفت پرده بنام هاي: فتح، اميد، نياز، هجران، عزم، خوف و فنا ساخته شده است.)

ماه مهربان 1374

حميد شفيعي پس از مرگ همسرش مهتاب، زندگي جديدي را با فرزند او آرش شروع مي كند. معتمدي عموي آرش كه در خارج از كشور به سر مي برد براي بردن آرش به ايران باز مي گردد. حميد با مراجعه به وكيل، او را در جريان قرار داده و از او تقاضاي كمك مي كند. وكيل جوان (مرادي) نيز با مراجعه به استاد خود موضوع را مطرح كرده و با او مشورت مي كند غافل از اينكه استاد وكيل معتمدي نيز هست. دادگاه پس از برگزاري جلسات مختلف رأي نهايي را صادر كرده و آرش را به معتمدي واگذار مي كند. سرانجام مرادي بطور اتفاقي در جريان ارتباط استاد خود و معتمدي قرار گرفته و معتمدي را از قصد خود منصرف مي سازد. معتمدي به خارج از كشور رفته و حميد نيز با خواهر مهتاب (مينا) ازدواج مي كند.

راه افتخار 1373

ماجراي اين فيلم بر اساس يك رويداد واقعي است. قلب تپنده سه پالايشگاه بزرگ نفتي كشورمان 32 بار توسط جنگنده هاي دشمن بمباران مي‌شود، اما هرگز از كار باز نمي‌ايستد، دو مهندس ايراني با اجراي يك پروژه سري دست به كاري مي‌زنند كه هيچكس از وجود اين سه پالايشگاه با خبر نمي‌شود و تا پايان جنگ تحميلي اين راز جزو اسرار باقي مي ماند.

مهره 1376

درحالي كه اوجي پس از ازدواج با پسرعمويش ايلياد براي رفتن به تهران و ملحق شدن به همسرش آماده مي شود، پدرش به طور ناگهاني از دنيا مي رود. او كه مسئوليت سنگين خانواده اش را بر دوش خود حس مي كند، به ناچار براي كمك به خانواده خود به كار در پستخانه شهرشان در شمال كشور ادامه مي دهد و موقتاً از انتقال به تهران چشم مي پوشد. روزي موجودي نقدي صندوق پستخانه ناپديد مي شود و پس از جستجو آن را در كيف اوجي مي يابند. اوجي كه از اين ماجراي ساختگي ضربه روحي شديدي خورده است، گيج و سرگردان، هنگام راه رفتن بر روي ريل راه آهن با قطار برخورد مي كند و يك پايش را از دست مي دهد. ابراهيمي، مأمور باسابقه دادگستري كه زمان بازنشستگي اش نزديك است، ماجرا را پيگيري مي كند و در اين راه، ايلياد نيز براي يافتن سارق واقعي ابراهيمي را ياري مي دهد. سرانجام آن دو درمي يابند سرقت به دست يك نامه رسان طراحي شده كه قصد داشته اوجي را بدنام و زمينه اخراج او از پستخانه را فراهم كند. رعنا، همسر نامه رسان جوان كه دخترخاله او نيز هست و شرط ازدواجش با نامه رسان استخدام او به عنوان يك كارمند بوده است. در شهر ديگري به كار مشغول است و هدف مرد اين بوده است كه با اخراج اوجي رعنا را به شهر خود منتقل كند. با لو رفتن ماجرا اوجي به سر كار خود بازمي گردد و رعنا با سرخوردگي پستخانه را ترك مي كند. اوجي كه حالا تجربه گران قدري را پشت سر گذاشته است، به تعقيب رعنا مي پردازد و در ايستگاه قطار به سرعت خود را به او رسانده، مانع از خودكشي اش مي شود.

صنوبرهای سوزان 1368

هفت خانواده در خانه اي قديمي كه به خراب آباد موسوم است زندگي فلاكت باري دارند. تنها لذت آن ها اين است كه هر شب با تلويزيون محمد، كه پادوي تماشاخانه اي در لاله زار است، خود را سرگرم مي كنند. روزي تلويزيون به سرقت برده مي شود. منصور، برادر محمد و حاج عمو، صاحب خانه، به مستأجرها بدگمان مي شوند و همه ي اتاق هاي خانه هاي خراب آباد را جست و جو مي كنند، اما چيزي دستگيرشان نمي شود، تا اين كه روشن مي شود دزد كسي جز صاحب تلويزيون نبوده است.