برچسب بهزاد خداویسی

غریبانه 1376

مرد جواني به نام بزرگ با خواهرش و شوهرخواهرش زندگي مي كند. يك روز يوسف، شوهر خواهر بزرگ كه در يك نمايشگاه اتومبيل مشغول است، از او مي خواهد كه ماشين گران قيمت خانم دكتر ثابتي را به او تحويل دهد. اما بزرگ ماشين را تصادف كرده تحويل مي دهد و يوسف مجبور مي شود براي پرداخت خسارت چند چك به خانم دكتر بدهد. بزرگ مكرراً نزد خانم دكتر مي رود تا رضايتش را بگيرد و به جاي يوسف او خسارت بدهد، اما خانم دكتر به بزرگ پيشنهاد مي كند كه در مقابل چك هاي يوسف او بايد براي چند ماه همسرش بشود. بزرگ ناچاراً قبول مي كند و با خانم دكتر ازدواج صوري انجام مي دهند و بزرگ بعد از عقد در مسافرخانه اي ساكن مي شود و خانم دكتر ثابتي بعد از ازدواج به بزرگ مي گويد كه براي راحت ويزا گرفتن مجبور به اين ازدواج شده است. از طرفي پروين دوست خانم دكتر ثابتي به او اطلاع مي دهد كه بزرگ به بيماري سختي مبتلا شده. دكتر ثابتي از بزرگ درخواست مي كند كه بيماري اش را درمان كند، اما با مراجعه پزشكان مختلف مي فهمند كه كاري از عهده ي آنان ساخته نيست و بزرگ از دنيا مي رود و خانم دكتر تازه مي فهمد كه عاشق بزرگ بوده، اما در هر صورت بايد به سفر برود.

قاصدک 1375

يزدان، رزمنده اسيري كه تركشي در مغز دارد، هنگام فرار تير مي خورد و پايش آسيب مي بيند. پروانه كه به يزدان علاقه مند بوده، به گمان مفقودالاثر بودن او و با اصرار والدينش، با جوان متمولي به نام فرهاد قرار ازدواج مي گذارد. اصرار والدين پروانه به دليل بيماري قلبي سخت و به ظاهر درمان نشدني دخترشان است، كه با كمك هاي مالي فرهاد احتمال بهبود بيشتري خواهد داشت. يزدان كه پدر و مادرش را در جنگ از دست داده و زمان دانشجويي در دانشكده هنر در تهران نزد عمه اش ساكن بوده، بعد از بهبود حالش در بيمارستان با عمه اش تماس مي گيرد و به خانه او مي آيد. او كه دريافته است پروانه در آستانه ازدواج با فرهاد است، نمي خواهد پروانه را ببيند و پروان كه علاقه اي در خود به فرهاد حس نمي كند، از پدرش مي خواهد از ازدواج آن دو جلوگيري كند. پروانه ماجراي بيماري خود را كه منجر به عقيم شدنش مي شود براي فرهاد تشريح مي كند؛ اما فرهاد همچنان مايل به ازدواج با اوست. فرهاد پس از برخورد با يك موتورسوار، با او درگير مي شود و بيماري قلبي پروانه بر اثر هيجان عود مي كند. پروانه در خانه بستري مي شود و ديگر مايل به ديدن فرهاد نيست. در حالي كه فرهاد گمان مي كند يزدان مانع ديدار آن دو شده است، و به همين دليل با اتومبيلش يزدان و دو دوست موتورسوارش را آزار مي دهد. فرهاد سرانجام به خانه پروانه راه پيدا مي كند. روبرو شدن او با پروانه، به شدت يافتن مجدد بيماري وي منجر مي شود. يزدان به اصرار پروانه به بيمارستان مي رود و ملاقات دوباره آنها به ازدواج مي انجامد. زوج جوان درحالي به ماه عسل مي روند كه نمي دانند تركش در مغز يزدان زودتر به حركت درخواهد آمد، يا اين كه قلب پروانه كه با باتري كار مي كند زودتر از كار خواهد ايستاد.

من زمین را دوست دارم 1372

«خسرو» كه كارش رانندگي تاكسي است، يك شب با موجودي فضايي كه خود را «خپيت» مي‌نامد، روبرو مي‌شود. رفتار غير عادي و پيش‌بيني نشده «خپيت» مشكلاتي براي «خسرو» پديد مي‌آورد. «خسرو» علت حضور «خپيت» در زمين را نمي‌داند تا اينكه زني فضايي نيز به زمين مي‌آيد. و اوست كه فاش مي‌كند كه «خپيت» به لحاظ مخالفت فرماندهان سياره با نفس ازدواج او، به زمين تبعيد شده است. به زودي پاي موجودات فضايي ديگر كه قصد بازگرداندن زن و مرد فضايي را دارند به زمين گشوده مي‌شود. بين دو گروه نبردي در مي‌گيرد اما در نهايت، با قول فرماندهان سياره، كه زن و مرد فضايي در صورت بازگشت به سياره‌شان مي‌توانند ازدواج كنند، غائله خاتمه مي‌گيرد.

در جستجوی قهرمان 1367

يك دانشجوي رشته سينما بنام وحيد در جستجوي انتخاب موضوع براي نوشتن يك فيلمنامه است او در خلال نوشتن فيلمنامه جنگي، از همسرش مي شنود كه موضوعاتي كه در اين فيلمنامه عنوان كرده تفاوت هاي زيادي با جنگ در ايران دارد و نوشته هاي او را بيشتر شبيه فيلم هاي آلماني و آمريكايي مي بيند. وحيد وقتي موفقيتي در نوشته هاي خود نمي يابد با پيشنهاد يكي از دوستان به جبهه مي رود ولي بر اثر يك اتفاق به خط مقدم مي رود و در يك درگيري با دشمن زماني كه در تانكي قرار دارد همراه با رزمنده اي ديگر در منطقه گم مي شود و عملاً وارد جنگ مي شود و به حقايق تازه اي مي رسد كه در نهايت آن ها را در فيلمنامه استفاده مي كند.

پایان راه 1385

بابك، سهراب و هما باخبر مي شوند كه پدرشان در بيمارستاني در شمال بستري شده است. نحوه برخورد آنها با اين خبر متفاوت است. هر كدام از برادرها به دنبال بهانه اي هستند تا از زيربار اين سفر شانه خالي كنند اما موفق نمي شوند. اين سفر سه نفره، بهانه اي مي شود تا به زندگي آنها بخصوص شخصيت محوري داستان يعني بابك نقب بزنيم.

ایران سرای من است 1377

سهراب نويسنده جوان كرماني در تدارك تأليف كتابي درباره تاريخ شعر كهن ايران است و براي دريافت مجوز چاپ كتابش در راه تهران در كوير گم مي شود. در راه با شخصيت هاي عجيبي آشنا مي شود و شاعران قديمي در برابر او ظاهر مي شوند. عاقبت از طريق قنات هاي خشك كوير از راهروهاي متروي تهران سر در مي آورد.

محبوبه 1377

محبوبه در حسرت خاطرات از دست رفته كودكي اش، دچار مشكلات رواني شده است. در چنين شرايطي، او كه گمان مي كند گذشته شيرينش مورد هجوم قرار گرفته است، در صدد انتقام از ناخواهري و پدر خود برمي آيد.

ضیافت 1374

هفت دوست سال ها پيش قرار گذاشته اند كه چند سال بعد در روز مشخصي بار ديگر در پاتوق هميشگي شان گرد هم بيايند. در روز تعيين شده همه با هيئت هاي تغيير يافته حاضر مي شوند به غير از رامين كه اكنون وكيل شده و براي شركتي به مديريت مهياران كار مي كند. رامين ناخواسته وارد كارهاي خلاف قانون رئيس شركت شده و اكنون كه ديگر حاضر به همكاري با آن ها نبوده او را به مرگ تهديد كرده اند و او از ترس جانش به مكان امني پناه مي برد و همسرش را به جاي خود بر سر قرار مي فرستد تا از دوستان قديميش براي نجات او كمك بگيرد. در ميان دوستان قديمي علي كه مأمور پليس است تصميم مي گيرد او را از اين مخمصه نجات دهد اما همسر رامين به دست عوامل مهياران به قتل مي رسد و رامين كه همه چيز را از دست رفته مي بيند با در اختيار گذاشتن مدارك اسناد به علي و با كمك او مهياران و همدستانش را به دام مي اندازد.