برچسب برزو ارجمند

طهران تهران 1387

در اپیزود اول، خانه ی قدیمی یک خانواده ی فقیر، روی سرشان خراب می شود. آنها که حالا نمی دانند کجا باید بمانند و روزهای عید را چگونه بگذرانند، تصمیم می گیرند با تور، دور تهران را بگردند. آشنایی آنها با آدم هایی گرم و صمیمی در طی این گردش، باعث می شود با شهری که در آن زندگی می کنند بیشتر آشنا شوند. در اپیزود دوم، کنسرت راک عده ای از جوانان لغو می شود و ما با مشکلات تک تک آنها از نزدیک آشنا می شویم.

جایی دیگر 1381

جمعي از چند زن و مرد جوان در خانه اي ويلايي در يك جزيره در حال احضار ارواح هستند. معلوم مي شود آن ها در انتظار مهاجرت مخفيانه از جزيره به كشوري ديگرند. دامون خبرنگاري است كه پيش از اين در جبهه ي جنگ بوده، اما حالا سر از آن گروه در آورده و پيچيدگي هاي ذهني خود را دارد. رها نيز دختري است كه مسافرت گروه را دچار مخاطره كرده، چون باردار است ولي معلوم نيست كه با بودن اين بچه و نبودن پدرش چه اتفاقي در انتظار اوست، در عين حال كه او بر خلاف آدم هاي ديگر گروه كه مي گويند بچه را بايد از بين برد، مي خواهد بچه اش متولد شود. اورنگ عضو ديگر اين گروه بيمار دوجنسيتي است و مي خواهد براي مداوا به انگلستان برود. ايلا هم كه نوازنده ي راك و خواننده است، معتقد است در ايران هيچ وقت جدي گرفته نشده و حالا قصد دارد با مهاجرت در كشوري ديگر به خواننده اي معروف تبديل شود. غزل نيز نامزد اوست كه به خاطر اختلافي كه با خانواده اش دارد و مخالفت آن ها با ازدواج شان، مي خواهد پنهاني به خارج بگريزد. تارا نيز كه زني ميان سال است در خارج حقوق مي خوانده اما با آمدن به ايران و ازدواج با محمود دچار آشفتگي و سردر گمي شده و در پي آشنايي با مهندس طاوسي تحت تأثير حرف هاي او مصمم به مهاجرت مي شود. طاوسي آدم مرموزي است كه به واسطه ي آشنايان و نفوذي كه دارد، دست به هر كاري مي زند و از جمله قرار است ترتيب مهاجرت اين گروه را بدهد. بحث بر سر ماندن بچه ي رها يا از بين بردنش بالا مي گيرد و حالا كه ميان دامون و رها ارتباط روحي پيدا شده دامون ابراز علاقه مي كند تا از رها و كودك او نگه داري كند. در حالي كه فقط چند ساعت به سفر آن ها مانده، ميانه ي تارا و طاوسي به هم مي خورد، تارا مي رود. ايلا و نامزدش نيز پس از درگيري لفظي پي به اين مي برند كه انتخاب مناسبي براي هم نبوده اند و ميانه شان به هم مي خورد. در آخر تنها كسي كه سوار لنج مي شود و مهاجرت مي كند اورنگ است. در پايان فيلم ظاهراً همه ي آدم هاي فيلم در حالي كه لباس سفيدي بر تن دارند. در دشتي سرسبز و رو به دوربين لبخند مي زنند.

محیا 1386

جاويد دانشجوي پزشكي كه از ديدن مردگان هراس دارد، به طور اتفاقي در يك مراسم ختم در گورستان با محيا، دختري كه بعداً درمي يابد همكار او در بيمارستان است آشنا مي شود و پس از مدتي از او خواستگاري مي كند اما جواب رد مي شنود. اين در حالي است كه شهره، دخترخاله جاويد كه به او علاقه مند است، از شيراز به منزل جاويد آمده، اما جاويد به شهره مي گويد كه مايل به ازدواج با او نيست. جاويد پس از اصرار فراوان براي خواستگاري از محيا متوجه مي شود پدر و مادر او غسال هستند و گاهي خودش هم در شستن مرده ها به والدينش كمك مي كند. كرم، پسردايي و عاشق محيا كه متوجه علاقه جاويد مي شود، او را تهديد مي كند. محيا به دليل شغل خانواده اش و نيز تهديدهاي كرم، نمي خواهد جاويد دچار مشكل شود، پس شرط سختي را براي ازدواج مي گذارد: اين كه جاويد بايد هفت مرده را غسل دهد. جاويد به اين منظور شهر را ترك مي كند و در يك روستا با نظارت پيرمردي عارف به اين كار مشغول مي شود و شرط را با موفقيت انجام مي دهد و هفتمين مرده را كه در واقع خود ميرطاهر است غسل مي دهد. پس از بازگشت در حالي كه در يك پارك با محيا صحبت مي كند به دست كرم چاقو مي خورد، اما زنده مي ماند. محيا به ملاقات او در بيمارستان مي آيد و به نظر مي رسد مشكلات وصال شان به پايان رسيده است.

از ما بهترون 1387

احسان روزنامه‌نگاری نیمه روشنفکر است که تاکنون هرچه نوشته، مورد توجه مردم واقع نشده‌است. تا اینکه سلسله گزارش‌هایی را می‌نویسد که کاملاً عامه پسند و دربارهٔ رمالی است. انتشار این گزارش‌ها اگرچه نام احسان را به عنوان روزنامه‌نگاری موفق سر زبان می‌اندازد، اما او را دچار دردسرهای عجیب می‌کند و…