برچسب باید جنگ را باور کنیم

راویان طریق

برای امثال منی که از این پیاده‌روی عظیم جامانده‌ایم، شاید خواندن روایت‌ها، التیامی بر دردهایمان باشد؛ البته که هیچ‌چیز درد فراق را کم نمی‌کند؛ اما خواندن بهتر از نخواندن است. به مناسبت ایام اربعین حسینی، تعدادی از کتاب‌های منتشرشده در این زمینه را معرفی می‌کنم.

سرطان در جان اصفهان!

سرطان، این بیماری شایع معاصر، همه‌جوره برای جامعه انسانی نمی‌صرفد. این بیماری، دومین عامل مرگ‌ومیر در سراسر جهان است که هزینه اقتصادی سالانه آن در سال ۲۰۱۰ میلادی حدود ۱,۱۶ تریلیون دلار آمریکا تخمین زده شده است. مسئول ثبت سرطان دانشگاه علوم‌پزشکی اصفهان به تازگی از افزایش آمار ابتلا به سرطان در ایران و اصفهان خبر داده و گفته است: «این آمار با شیب کم رو به افزایش است.» بر اساس آخرین آمار سازمان جهانی بهداشت، در سال۲۰۱۸میلادی ۹,۶ میلیون نفر بر اثر سرطان جان خود را از دست داده‌اند؛ یعنی از هر شش مرگ، یک مورد به دلیل سرطان بوده است.

عاشقان خدمت

محرم که می‌آید، دل‌ها تاب‌وتب اربعین برمی‌دارد. صفر که شروع می‌شود، طاقت‌ها تمام می‌شود، پاها دیگر زمین وطنشان را برنمی‌تابند. انگار به دنبال جایی غیر این زمین می‌گردند. اگر اربعین کربلا باشی، آرام می‌گیری؛ وگرنه… .

بررسی مشکلات اقتصادی در آموزش‌وپرورش و ارائه راهکارها (2)

آموزش‌وپرورش به‌عنوان بزرگ‌ترین نهاد خدماتی‌اجرایی کشور که بیشترین تعداد ارباب رجوع (دانش‌آموز و اولیا) و کارمند را در میان وزارتخانه‌ها داراست، از دیرباز با مشکلات اقتصادی روبه‌رو بوده و به نظر می‌رسد این مشکل از دولتی به دولت دیگر منتقل شده و به معضلی عادی تبدیل شده، به نحوی که گامی در جهت برداشته شدن این معضل برداشته نمی‌شود. وقتی به بودجه آموزش‌وپرورش نگاهی می‌اندازیم و از سوی دیگر اهمیت و حجم بالای مسئولیتی را که بر دوش این وزارتخانه است، بررسی می‌کنیم، بی‌اختیار به یاد ضرب‌المثل «دوصد من استخوان خواهد که یک من بار بردارد» می‌افتیم! به هر حال در این فرصت اندک، راهکارهایی عملی برای برون‌رفت از این چالش و زخم کهنه تقدیم می‌شود.

سلام بر مشایه (قسمت سوم)

حدود ساعت سه عصر راه افتادیم برای پیاده‌روی. اولش با یک سری از رفقا بودیم و کم‌کم در طول مسیر آدم‌ها و هم‌سفری‌ها جایشان را عوض می‌کردند تا بالاخره به ترکیب دلخواهشان برسند.

رنجِ مضاعف

تنها سه چهار روز بعد از پیچیدن خبر بیماری‌ در بین دوست و آشناها آماج پرسش‌های تکراری و آزار دهنده قرار گرفت؛ سوال‎‌هایی که هر کدام‌شان انگار سطل آب یخی بودند که بر روی سر محمدرضا می‌پاشیدند. هر چه از پاسخ دادن به آن‌ها فرار می‌کرد، اما بیشتر در مواجه با آن‌ها قرار می‌گرفت: «آخه تو چرا باید سرطان بگیری؟ تو که سنی نداری! زمینه فامیلی داشتید؟ گرید چنده؟ اول باید شیمی درمانی را شروع کنی یا جراحی؟ امیدی هست!» و هزار و یک سوال دیگر که محمدرضای بُهت‌زده، هیچ‌وقت جوابی برای آن‌ها نداشت: «خیلی طول کشید تا خودم با “سرطان” کنار بیایم و ناچار به پذیرش آن شوم و درمان را شروع کنم؛ شاید دو ماه. 

برسان سلام ما را!

از صبح کلافه‌ام. روز قبل از رفتن است. خبرها تندتند می‌رسند: مرز شلوغ است، هوا گرم است، فلان جا امکانات کم است. باید کوله ببندم. همسرجان مدام تذکر می‌دهد که سبک باشد؛ فلان چیز لازم نیست، بَهمان چیز را نمی‌خواهد برداری.