برچسب باید جنگ را باور کنیم

تکه‌ای از اصفهانِ من

از جوانی تا میانسالی تا حالا که دهه هفتم عمرم را می‌گذرانم «زنده‌رود» تکه‌ای از اصفهان من است. زنده‌رود تکه شناور و دیدنی کوه یخی است بر دریا که در ادامه  زیر آب، به جنگ اصفهان، دفتر مطالعات فرهنگی، انجمن صائب و جلسات الفت و شاعرانش می‌رسد. آدم‌هایی که به دنبال کلمه، چیدن آن، یافتن جمله‌های غریب و تازه کنار هم می‌نشستند و  شعر و داســـــتان می‌خواندند.

سه‌شنبه‌های «زنده‌رود»

چنانکه از عنوان مطلب من برمی‌آید، قصدم نوشتن درباره جلسه‌های هفتگی زنده‌رود تا قبل از شیوع کروناست. می‌خواهم درباره خودِ این جمع‌شدن‌ها حرف بزنم که چه مایه برای من پربرکت و آموزنده بود؛ جلسه‌ها هر سه‌شنبه ساعت پنج‌ونیم عصر شروع می‌شد و تا نزدیک‌های هشت و فوقش هشت‌ونیم ادامه پیدا می‌کرد. کم پیش می‌آمد که زود بروی، اما احمد اخوت زودتر از تو آنجا نباشد؛ پای ثابت جلسه‌ها. اگر احیانا زودتر از موعد می‌رسیدی بعید نبود یکی از متلک‌های حسام نبوی‌نژاد را بشنوی که «ها، از تخت افتادی؟»

مستمر کارکردن مستمر ماندن

مجله زنده‌رود یکی از مجله‌های زنده و حساب‌شده شهر اصفهان است. شاید بخش زیادی از این موضوع به زعم من، به دلیل مسئولیت‌پذیری قاطعانه و با وسواس جناب حسام الدین نبوی‌نژاد در جایگاه سردبیر است. گاهی فکر می‌کنم که شاید این نحوه پذیرش مسئولیت بعد از سال‌ها کار جدی به حیطه شغلی اصلی ایشان یعنی مسائل حقوقی و قضایی مربوط می‌شود. آقای نبوی‌نژاد با همان دقتی که کارشان را در رشته حقوق پیش می‌برند برای پدیدآمدن یک مجله خوب به تک‌تک جزئیات اهمیت می‌دهند.

مرام زنده‌رودی‌ها

اواخر تابستان سال ۷۷ یا ۷۸ بود که در جمعی داستان کوتاهم را خواندم. وقتی خداحافظی می‌کردیم، احمد اخوت که تازه داشتم می‌دیدمش، با همان آرامش و احتیاط خاص خودش پیش آمد و خواست داستان را به او بدهم تا در تحریریه زنده‌رود بخواند. گفت: «ولی من فقط یک رأی دارم ها!» جمله‌ای که بعدتر، وقتی خودم عضو گروه تحریریه شدم، فهمیدم مهم‌ترین جمله‌ای ا‌ست که باید گفت. چند روز گذشت و محمد کلباسی به خانه‌مان تلفن کرد. دقیق یادم نیست چه گفتند و چه گفتم. پسرکم روی پایم داشت وول می‌خورد و من هم منتظر بودم بگویند چه نقدهایی بر داستان رفته و اینکه حالا باید بازنویسی کنم یا نه، خلاص.

عاشقان بی‌ادعای فرهنگ

نوروز سال هزار و سیصد و هشتاد و دو بود که محمد علی موسوی فریدنی (یار دبستانی پدرم) به منزل ما آمد. من از نوجوانی شعرهایم را برای دوستان پدرم می‌خواندم. آن روز هم به درخواست پدر مشغول شعرخوانی شدم که آقای موسوی با لحن مهربان همیشگی‌اش گفت: «عموجان همین‌ها را بده تا اگر در شورای نویسندگان زنده‌رود پذیرفته شد در شماره آینده که ویژه شعر است چاپ کنیم.» با خوشحالی زیاد شعرها را به ایشان سپردم. سه ماه بعد دو جلد از فصلنامه زنده‌رود «شماره ویژه شعر» به دستم رسید.

سه دهه «زنده‌رود» جاری در فرهنگ اصفهان

فارغ از شلوغی و همهمه مشتری‌های رنگارنگ و متنوع مغازه‌ها و واحدهای تجاری و اداری پاساژ پارسیان اصفهان، یک دفتر حقوقی در طبقه پنجم این مجتمع وجود دارد که مراجعان سه‌شنبه عصرهایش نه جنسی می‌خرند نه برای حل‌وفصل پرونده‌ای می‌آیند! مراجعان واحد 705 این مجتمع سه‌شنبه‌ها یک قرار مشترک دارند: گفت‌وگو و بحث‌وجدل بر سر فرهنگ، ادب و تاریخ.

هم‌قلمان

مطلبم را با یاد دکتر محمود عنایت، سردبیر نشریه نگین آغاز می‌کنم. من در سیکل اول دبیرستان با «نگین» آشنا شدم و گاهی تا آنجا که پول توجیبی مختصرم اجازه می‌داد، آن را می‌خریدم. روزی نشریه‌ای که اسمش را به یاد نمی‌آورم با دکتر عنایت مصاحبه‌ای کرد. در پیش‌درآمد این گفت‌وگو پرسش‌نامه‌ای دیدم که در آن ویژگی‌های شخصی عنایت درج شده بود. مثلا نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، فرزندان طبع{آثار تألیفی} و مانند این‌ها… .

به پاسِ انسان

محمدعلی موسوی فریدنی از اعضای اصلی و قدیمی نشریه زنده‌رود که به قول خودش، از خشت بنای اول مجله با آن همراه بوده است، به حضور و همراهی مداوم با این نشریه اشاره می‌کند: ممکن است خودم در شماره‌ای مطلب نداشته باشم، اما نداشتن مطلب به معنای عدم حضورم نبوده و نیست. نه فقط من، دیگر اعضای مجله هم این موضوع را پذیرفته‌اند که بعدازظهرهای سه شنبه‌شان وقف مجله زنده‌رود باشد.