مرگ ماهی 1393
داستان دربارهي مادريست كه پس از مرگش، فرزندان او به خانهاش ميآيند و از طريق پرستار مادر متوجه ميشوند كه وصيت كرده كه سه روز پس از مرگش او را به خاك بسپارند. اين وصيت عجيب فرزندان و خانواده را متعجب كرده و با چالش روبرو مي كند.
داستان دربارهي مادريست كه پس از مرگش، فرزندان او به خانهاش ميآيند و از طريق پرستار مادر متوجه ميشوند كه وصيت كرده كه سه روز پس از مرگش او را به خاك بسپارند. اين وصيت عجيب فرزندان و خانواده را متعجب كرده و با چالش روبرو مي كند.
این فیلم داستان یک اختلاف خانوادگی میان دو خواهر یکی از طبقه بالای شهر و دیگری از پایین شهر است. مهشید، دختر خالهٔ متعلق به پایینشهر، از بابک، پسرخاله متمول خود که ساکن آلمان است، درخواست ازدواج میکند و بابک نیز میپذیرد. حال که بابک به ایران برگشته، اختلاف نظر در خصوص ادامهٔ ازدواج این دو نفر، موجب مشاجره و منازعه بین خانوادهٔ این دو خواهر میشود که در نهایت منجر به ...
جوانی تحصیل کرده (آرش با بازی بابک حمیدیان) از پاریس به نزد مادرش که تنها در شیراز زندگی میکند بازمیگردد. این بازگشت برای او یادآور خاطرات دردناک دوران کودکی (دوران جنگ ایران و عراق) و خشونتی است که پدرش در حق او، برادر بزرگترش (که در جبهه شهید شده) و مادرش روا داشتهاست.
فيلم اسب ماجراي آشنايي جوان بيمار افسرده اي با اسب پير رانده شده اي در شمال ايران است كه به بازيافتن سلامتي و اميد به زندگي جوان ختم مي شود.
محمود شوكتيان براي جلسه نقد و بررسي آخرين كتابش به نام «مزرعه پدري» به اهواز دعوت شده تا در يك همايش ادبي درباره ادبيات جنگ سخنراني كند. او در زمان جنگ همسر و دو فرزندش را بر اثر بمباران دشمن از دست داده، اما در خيال خود آنها را زنده مي پندارد و در اين سفر نيز در ذهن خود با آنها همراه است. محمود شوكتيان در طول سفر، خاطرات گذشته و حوادث جنگ را به ياد مي آورد؛ اين را كه چگونه براي خاموش كردن توپخانه دوربرد دشمن به همراه يك گردان عمليات مرگباري را انجام داده اند و در اين حادثه، برخي از دوستان و همرزمان خود را از دست داده، اما سرانجام در مأموريت خود موفق شده اند. او ضمن به يادآوري اين خاطرات همواره با خاطره همسر و فرزندانش نيز كلنجار مي رود.
فیلم استراحت مطلق دربارهٔ زنی (ترانه علیدوستی) است که از شهر دامغان به تهران آمده تا دوباره به محل کار قبلی خود برود. او در سفر به تهران با شوهر سابقش مواجه میشود که فردی خشن و پرخاشگر است و همچنین دوستان شوهرش که…
رحمان پسري سرراهي است كه از همان كودكي در روستا زندگي كرده و بزرگ شده است. هر سال در نيمه شعبان او براي اداي نذر ده ساله اش ـ كه امسال آخرين سال آن است ـ راهي قدمگاه مي شود. اما با رسيدن به اين زيارتگاه رحمان خوابي مي بيند كه زندگي او را متحول مي كند. او براي يافتن پدر و مادرش دوباره به روستا برمي گردد. روستاييان با ديدن رحمان آشفته مي شوند و سعي مي كنند او راضي به بازگشت به قدمگاه شود، اما رحمان نمي پذيرد. رحمان خوابي را كه ديده مي گويد و مردهاي روستا او را مسخره مي كنند. از آن طرف ايوب كه با ناپدري اش زندگي مي كند به تدريج از گفته هاي او و اهالي روستا پي به راز زندگي رحمان مي برد؛ اين كه رحمان درست روز نيمه شعبان متولد شده و مادرش زني به نام گوهر بوده كه مورد قهر و غضب زنان و مردان روستا قرار گرفته و با ضرب و شتم آنها كشته شده، زيرا اهالي روستا به زندگي و تولد بچه گوهر شك كرده بودند. از سويي نيز بعضي اعتقاد داشتند كه رحمان حرامزاده نيست و با دعاها و نذر و نيازش مادرش گوهر به دنيا آمده و در واقع گوهر بي گناه كشته شده است. رحمان كه از طريق ايوب پي به اين راز برده زندگي اش دگرگون مي شود. اهالي روستا نيز به خاطر گناه جمعي دچار عذاب وجدان شده اند. رحمان كه از اهالي روستا نااميد شده و نهايتاً هم مي فهمد دختر مورد علاقه اش قصد ازدواج با پسر ديگري را دارد به نمازخانه مي رود. در شب نيمه شعبان در حالي كه همه اهالي روستا براي نامزدي حنانه در خانه او گرد آمده اند، رحمان به جمع آنها مي آيد. او در حالي كه شيريني نامزدي حنانه را مي خورد از اين كه براي اولين بار توانسته در جشن نيمه شعبان شركت كند، رضايتش را نشان مي دهد و نهايتاً خود او علم امام زمان را دور مي گرداند. صبح روز بعد اهالي روستا بر اين گمان هستند كه رحمان آنها را بخشيده و دوباره پيش آنها زندگي خواهد كرد، اما وقتي ايوب به محل زندگي رحمان مي رود، از نقاشي هايي كه بر ديوار كشيده شده پي مي برد كه او براي هميشه روستا را ترك كرده است.
مدت بسیاری از مرگ مهران گذشتهاست و ژاله با کاوه (هومن سیدی) زندگی میکند. سر رسیدن یک دوست قدیمی باعث میشود تا او داستان همسر درگذشتهاش را به یاد آورد: مهران (بابک حمیدیان) رماننویسی است که در مراحل پایانی مبارزه با سرطان خون و در بستر مرگ است. مادرش بانو (رؤیا نونهالی) و همسرش ژاله (سحر دولتشاهی) از او نگهداری میکنند و در این میان مردی به نام آقاسید (سید ابراهیم عمادی) به آنها در نظافت و پرستاری کمک میکند. میان بانو و ژاله بر سر مهران کشمکشی شکل میگیرد که با هر گام نزدیکتر شدن به مرگ مهران شدیدتر-اما درونیتر- میشود.
بانو برای برگرداندن زندگی به مهران تلاشهای بسیاری را میکند، از سویی خواندن رمان بربادرفته برای یادآوری خاطرات قدیم و از سوی دیگر، دعوت دوست دوران کودکی او، همایون (سام قریبیان) و معشوقهٔ دوران کودکی او، صدا (شیرین اسماعیلی) برای ملاقات او.
اما تلاشهای مادر اثری ندارند و مهران هر چه بیشتر به مرگ نزدیک میشود، مرگ را آسانتر میپذیرد و وضعیت زندگی خود را مانند «یخفروش نیشابور» در شعر سنایی میداند.
ژاله را متقاعد میکند که پس از مرگ او نیز به زندگی خود-به ویژه از نظر عاطفی- ادامه دهد. مهران میمیرد و ژاله و بانو از خانه نقل مکان میکنند. به جای آنها در خانه دو نوازنده ساکن میشوند (که پیش از این به همراه صدا به خانهشان آمده بودند)
ژاله در مییابد که مهران پیش از مرگ از همایون خواسته بود تا بعد از مرگ او «هوای ژاله را داشته باشد.» اما ژاله، همسر تازهاش را خود انتخاب میکند و حالا، زندگی دیگری را آغاز کردهاست.