برچسب بابک حمیدیان

خدا نزدیک است 1385

رضا با موتور مسافركشي مي كند. او در نگاه اهالي، شيرين عقل است، ليكن در باطن جواني با عاطفه و مهربان و برخوردار از سلامت كامل ذهني است. در نزديكي محل زندگي رضا، روستاي كوچكي است كه بخشي از جاده آن در مسير سيل ويران شده است. اهالي براي تردد به آنجا ناچارند با موتورهاي مسافركش و از راه جنگلي عبور كنند. در همين ايام، ليلا معلم جديد روستا از راه مي رسد و براي رفتن به مدرسه ناچار مي شود با موتور سفر كند. رضا دلباخته ليلا شده، رفته رفته احوالاتش به گونه اي تغيير مي يابد كه مادرش او را براي شفا به امامزاده مي برد.

50 قدم آخر 1392

فيلم داستان جواني نخبه هرمز (بابک حميديان) است که از سوي مردي بسيجي به نام احمد براي يک پروژه اطلاعاتي به جبهه دعوت مي شود. مرد جوان با انجام بخشي از ماموريت اسير مي شود و دختر کردي جوان (طناز طباطبايي) او را نجات مي‌دهد. بين هرمز و دختر عشقي به وجود مي آيد اما آنها مجبور به جدايي مي شوند تا هرمز به جبهه خودي برگردد. در راه بازگشت به ايران، هرمز با موانع مختلف مواجه مي شود دست آخر احمد او را نجات مي دهد. سال ها بعد احمد جانباز شيميايي است و هرمز در ايران و آمريکا استاد دانشگاه است.

شکاف 1393

سارا براي معاينه به دكتر مراجعه مي كند و متوجه مي شود كه توده اي خطرناك در رحم خود دارد و تنها راه درمانش بارداري است. از سوي ديگر فرهاد و نسيم كه دوستان سارا و همسرش هستند از هم جدا مي شوند . ايليا پسر فرهاد و نسيم است كه به دليل مشغله پدر چند روزي به استخر محل كار پيمان مي رود و پيمان متوجه مي شود كه او مشكل ريه دارد و به فرهاد هشدار مي دهد و او هم سهل انگاري مي كند .ايليا يك روز در حالي كه حواس پيمان نيست ، وارد قسمت عميق شده و آب داخل ريه هاي او مي رود و عفونت مي كند تا جايي كه به كما مي رود. اين حادثه زندگي پيمان و سارا را كه خود در چالش براي بچه دار شدن هستند را تحت تاثير قرار مي دهد و در نهايت با كشمكش هاي ميان آنها تنها قرباني اين غفلت ها و بي توجهي‌ها، ايليا است.

مصادره 1396

داستان فیلم از دههٔ ۱۳۵۰ آغاز می‌شود و داستان یک ساواکی به نام اسماعیل یارجانلو (رضا عطاران) است که درگیر ماجراهایی می‌شود. او که کارمند ساواک است با خرید بلیت بخت‌آزمایی برندهٔ اعانهٔ ملی می‌شود. او با پولی که بُرده، ۵۰۰۰ متر زمین در عباس‌آباد می‌خرد و بر اثر سقوط شاه و انقلابِ ۱۳۵۷ مجبور به خروج از کشور می‌شود و وکالت زمین را به دوستش جلال خاوندی (بابک حمیدیان) می‌دهد و….

هیس! دخترها فریاد نمی زنند 1391

شیرین هشت‌ساله، مورد آزار جنسی مردی از نزدیکان قرار می‌گیرد. آنچه این زخم را عمیق‌تر می‌کند و واقعه را به فاجعه ختم می‌سازد، این است که دخترک هیچ‌کس را نمی‌یابد تا دردش را با او در میان بگذارد و حرفش را باور کنند.

شیرین در بزرگسالی بعد از دو نامزدی ناموفق حالا واقعاً عاشق شده اما وقتی می‌خواست با او ازدواج کند مردی را می‌بیند که می‌خواهد به دختر کوچکی تجاوز کند که شیرین دختر کوچک را فراری می‌دهد و آن مرد را به قتل می‌رساند و در آخر به دلیل پیدا نکردن ولی دم و شواهد کافی مبنا بر حرف هایش اعدام می‌شود.

با دیگران 1392

آرزو به دليل سقط جنين هاي مکرراميد خود را به داشتن فرزند، ازدست داده و زندگي مشترک او با امير حسين در شرايط بحراني قرار دارد. مريم دوست و همکار او با اقدامي فداکارانه مسير تازه اي را در برابر اين زوج جوان قرار مي دهد.اما آزادي يعقوب شوهر سابق طاهره از زندان زندگي انها را پيچيده مي کند.

روباه 1393

يک پيک موتوري به طور اتفاقي با فردي آشنا مي شود که از قضا تروريستي است که از طرف سازمان هاي جاسوسي رژيم صهيونيستي براي ترور دانشمندان هسته اي به ايران آمده است و وزارت اطلاعات بدنبال دستگيري اوست که در نهايت با همکاري فرد موتور سوار "يوهان نتانياهو" که برادر بنيامين نتانياهو نخست وزير رژيم صهيونيستي است دستگير مي شود و عمليات و نقشه هاي آنان خنثي مي شود.

کلبه 1387

داستان چهار دانشجو است كه براي انجام تحقيقات راهي غسالخانه اي در جنگل مي شوند. اما در آغاز تحقيقات شب هنگام اتفاقاتي مي افتد كه گويي نبايد به اين سفر مي آمدند.