برچسب اکبر نظری

نیش 1373

همسر و فرزند خردسال يك سروان نيروي انتظامي، كه افسر تجسس است و باعث اعدام يك قاچاقچي شده، جلوي چشمان او، سوار بر اتومبيل بين دو تريلي مي مانند و له مي شوند. او براي به دام انداختن مسببان اين واقعه از قاچاقچي كهنه كاري به نام كمال كه از همسرش جدا شده و پسرش در پاكستان تحصيل مي كند كمك مي گيرد. آن دو ابتدا دو راننده ي تريلي را مي يابند و سپس با اعتراف يكي از آنها به جوزي (برادر قاچاقچي اعدام شده) مي رسند. يك قهوه چي به نام غلام آنها را از رد و بدل شدن يك گلدان عتيقه ي قاچاق مطلع مي كند. آن دو با به دست آوردن گلدان عتيقه نظر جوزي را براي معامله جلب مي كنند. معامله سر مي گيرد، اما جوزي و افرادش سروان و كمال را محاصره مي كنند. سروان با تهديد اين كه گلدان عتيقه حاوي مواد منفجره است جوزي را دستگير مي كند و با خود مي برند. در ميان راه جوزي به دروغ به كمال مي گويد كه افرادش پسر او محسن را در پاكستان به گروگان گرفته اند و از سوي ديگر براي افرادش پيغام مي فرستد تا محسن را به گروگان بگيرند. كمال از بيم جان پسرش سروان را غافلگير مي كند و در حالي كه همسر سابقش نيز براي يافتن محسن نزد او آمده با جوزي قرار مبادله مي گذارد. اما موقع معامله ميان دو گروه درگيري مي شود و كمال و دوستش غلام محاصره مي شوند. در اين اثنا سروان و نيروهاي انتظامي سرمي رسند و درگيري را به نفع خود با دستگير كردن قاچاقچيان به پايان مي رسانند.

شیفته 1379

طاهر كه برخلاف نظر خانواده اش با روجا ازدواج كرده، در شب تولد دختر خردسالش براي او هديه اي دريافت مي كند كه بعداً معلوم مي شود از طرف مردي ناشناس است. مرد ناشناس از آن پس مدام زنگ مي زند تا (به قول خودش) حقيقتي تلخ را به اطلاع او برساند. اين حقيقت درباره خيانت همسر اوست. طاهر كه لكنت زبان دارد و كودكي ناخوشايندي داشته به مرور به همسرش مشكوك مي شود و با او به كشمكش برمي خيزد. او همچنين نسبت به دوست روجا، زيبا كه با او مراوده زيادي دارد عكس العمل نشان مي دهد. تلفن ها ادامه پيدا مي كند و ناشناس به جزئياتي اشاره مي كند كه خون طاهر را به جوش مي آورد و او قصد جان همسرش را مي كند. بعدتر نواري به دست طاهر مي رسد كه شك او را به يقين بدل مي كند و او كارش به جنون مي كشد. او را در بيمارستان و سپس در بيمارستان رواني بستري مي كنند و روجا با درخواست طلاق همراه زيبا به سراغ مرد ناشناس مي رود كه معلوم مي شود برادر زيباست. كل ماجرا دسيسه اي بوده از سوي زيبا و برادرش براي به دست آوردن روجا. روجا وقتي از ماجرا باخبر مي شود، زيبا و برادرش را مي كشد و كارش به زندان مي كشد. دست آخر او و طاهر با هم ملاقات مي كنند.

تقاطع 1384

دكتر مينو رحماني متخصص زنان و زايمان، شوهرش مرده است و در حالي كه قصد دارد با داريوش ازدواج كند، نگران تنها فرزندش امير است. از سوي ديگر امير بيشتر اوقات خود را با پدرام كه يكي از دوستان هم دوره دانشگاهي اش است مي گذراند. در يكي از روزها، پدرام كه فرد مرفهي است به اتفاق امير براي خوشگذراني و شب نشيني از خانه خارج مي شوند، اما در مسير به دليل سرعت غيرمجاز پدرام، اتومبيل ديگري دچار حادثه شده و منجر به مرگ دو نفر به نام بهناز و مهسا مي شود. در تقاطع، حول و حوش دكتر مينو رحماني، امير، بهناز و مهسا آدم هاي ديگري حضور دارند كه به نوعي با تقاطعي بزرگ در زندگي رو به رو شده اند و تقاطع حوادث، زندگي آدم هاي بسياري را تغيير مي دهد.

انتهای خیابان هشتم 1390

سعيد به جرم قتل عمد تا دو سه روز ديگر قصاص خواهد شد. اطرافيان او براي جلوگيري از اجراي اين حكم و جلب رضايت اولياي دم، مجبورند در همين مدت كوتاه صد ميليون تومان تهيه كنند. نيلوفر خواهر سعيد، نامزدش بهرام و موسي دوست سعيد، براي تهيه اين پول به هر دري مي زنند. نيلوفر و بهرام چند بار به خانه خانواده مقتول سر مي زنند،‌ اما كسي در آن خانه نيست يا شايد جواب نمي دهند. اين دو راه هاي مختلفي را براي تهيه اين پول امتحان مي كنند؛ نيلوفر به همراه دوستش پريسا براي فروش كليه اش اقدام مي كند اما بدون داشتن رضايت والدين، اين كار عملي نيست. مادر او مدتي پيش از دنيا رفته و پدرش كه زماني فعاليت سياسي داشته، در شرايط ناگوار جسمي و روحي، تحت نظر هم هست. تا دو روز مانده به اجراي حكم، جمع پولي كه از فروش اتومبيل بهرام و تلاش موسي و پريسا به دست آمده، رقمي در حدود 35 ميليون تومان است. بهرام مطلع مي شود شركتي به مديريت فردي به نام كشميري كه به امور خيريه هم مي پردازد، ممكن است كمك‌شان كند. كشميري وعده پنجاه ميليون كمك را مي دهد اما در موعد دريافت پول، يكي از كاركنان شركت مي گويد براساس استعلامي كه شده، به دليل سابقه پدر سعيد، امكان اين كمك مالي وجود ندارد. نيلوفر با خبر مي شود كه صاحب كار دوست بهرام، امير، حاضر است كل پول را بدهد اما قبل از آن بايد ديداري حضوري با او داشته باشد. پيشنهادي كه مرد مي دهد، نيلوفر را خوش نمي آيد و او خشمگين از اين وقاحت، آنجا را ترك مي كند. موسي به دلايلي كه نمي دانيم، دخترش را از همسرش دور نگه مي دارد و زن ديگري كه با او آشناست، علاقه مند به نگه داري اين بچه است. او در مسابقه هاي مخفيانه، در درگيري هاي تن به تن شركت مي كند و...

شمارش معکوس 1376

در زمان جنگ تحميلي به يك گردان غواص مأموريت داده مي شود ضمن نفوذ به جزيره هاي عراق ـ ام الرصاص و ماهي ـ نقطه مشكوكي را در آن جا شناسايي كنند كه در واقع مخفي گاه مهمات شيميايي عراق است. با سرگرم كردن عراقي ها پيش قراولان فتح فاو وارد منطقه مي شوند و حمله وسيعي را آغاز كنند. يك ژنرال عراقي كه با نيروهاي ويژه رياست جمهوري مأمور حفاظت از انبار مهمات شيميايي است، معتقد است به «گنج پنهان» او در جزيره اش تجاوز شده و هرچه سريعتر بايد نيروهاي ايراني را نابود كرد. نيروهاي عراقي در سطح جزيره پخش مي شوند؛ اما سيداحمد سرانجام از طريق نشانه اي كه يكي از رزمندگان پس از شناسايي انبار مهمات شيميايي گذاشته، آن جا را پيدا مي كند و با خبردادن به نيروهاي خودي، اسباب نابودي انبار را فراهم مي كند.

بی خداحافظی 1390

فیلم «بی‌خداحافظی» گزارشی است از زندگی و اوضاع و احوال یک هنرمند، از روزی‌که شروع به تلاش و فعالیت می‌کند و از یکی از جنوبی‌ترین شهرهای ایران، بندر‌عباس به تهران می‌آید. این شخصیت می‌خواهد خواننده شود و مسیر سختی را پشت‌سر می‌گذارد تا به اوج برسد و در اوج به دلایلی تصمیم به یک انزوای خودخواسته می‌گیرد. او دچار یک سرخوردگی می‌شود که این سرخوردگی درنهایت او را به کما می‌برد. در این میان یک خبرنگار کنجکاوی می‌کند و به دنبال داستان زندگی این فرد می‌رود. او با افراد مختلفی که در طول این مدت با او در تماس بوده‌اند آشنا می‌شود و بیننده بر‌اساس اطلاعاتی که این افراد می‌دهند قطعات پازل زندگی او را کنار هم می‌چیند.

رئیس 1385

سيامك، جواني كه تا زباله شدن رفته است، ليست بيست و پنج جوان در جيب اوست كه بايد به آنها مواد مخدر از نوع پيشرفته ترين تا قديمي ترين برساند. رضا، پدر سيامك، بعد از چندين سال دوري از وطن براي پدري كردن مي آيد، در حالي كه خودش هنوز يك فراري است. تنها دوست دوران جواني او كه بسيار با هم چرخيده اند، درس خوانده اند، سينما رفته اند و بيليارد بازي كرده اند، شايد هنوز او را باور كند. رضاي ديگر، دوستش، يك سرهنگ شاغل و تنهاست. زن سرهنگ با دو پسرش در يك حادثه از جهان رفته اند. سرهنگ رضا را باور دارد كه رضاي قديمي گناهكار نيست. آنچه مي ماند عشق و عاشقيت است. رضاي گناه كرده، هنوز عاشق زن از دست رفته و سقوط كرده اش، مي تواند او را ببخشد. سيامك كتابچه نام هاي مشتري هايش را مي سوزاند. سيامك عشق را در ميان نام هاي كتابچه اش پيدا كرده و خط زده است. عاشقان سياه بخت، به دنبال قطره اي از زندگي از دست رفته شان مي دوند. حتي جراح پير شده تنهاي يك دوره، عشق را بنيان تازه شان مي داند. جراح مي داند،‌ عاقبت، شكستن «رئيس» است. رئيس در برج عاج خود همه را مي گرداند. فقط احساس زنده شدن رفاقت دو رضاي رفيق مانده است كه سيلي هولناك مي شود و دست رئيس را به دستبند و سينه اش را به گلوله مي رساند. رضا پسرش را يافته است...اما...قصه تمام نيست...قطره هاي زهر ارزانند و در انتظار...آنها.

متولد ماه مهر 1378

مهتاب، دختر دانشجويي كه در رشته جامعه شناسي تحصيل مي كند با پدر مستبد، مادر و برادر كوچكترش زندگي مي كند. او كه دلباخته دانيال همكلاسي اش است ماجرا را به مادرش مي گويد و از او مي خواهد كه جريان را به پدرش اطلاع دهد تا دانيال به خواستگاري اش بيايد. در دانشگاه، مهتاب به دانيال مي گويد كه پدرش مي خواهد او را ببيند. مسأله جداسازي دختران از پسران در دانشگاه با بيانيه اي كه تني چند از دانشجويان در ديوار سالن دانشگاه نصب كرده اند حالت بحراني و جدي به خود مي گيرد. در زير اين بيانيه امضا و نام دانيال هم به چشم مي خورد. دوستان مهتاب ماجرا را به او مي گويند و دانيال اعتراف مي كند كه امضاي او در زير بيانيه جعلي است و به همين دليل با امضاكنندگان بيانيه درگيري لفظي پيدا مي كند. دوستان مهتاب از او مي خواهند كه از نفوذ پدرش كه جزو هيأت امناي دانشگاه است استفاده كند و از او بخواهد كه با اين طرح مخالفت كند. رئيس دانشگاه، آقاي افصحي جلسه اي با هيأت امنا مي گذارد و قرار مي شود اين طرح تصويب و اجرا شود. دانشجويان با اين طرح مخالفت مي كنند. دوستان مهتاب كه از امضاي دانيال زير بيانيه عصباني هستند نامه اي جعلي را كه از طرف دانيال به مهتاب نوشته شده است رو مي كنند. پدر مهتاب به سختي با دانيال برخورد مي كند و به او گفته مي شود كه از دانشگاه اخراج شده است. مهتاب از دانيال دلگير مي شود ولي در جريان يك كيف زني و زماني كه دو مرد موتورسوار كيف مهتاب را مي دزدند، دانيال پس از درگيري با دزدان كارش به كلانتري كشيده مي شود و بار ديگر پدر مهتاب به كلانتري مي آيد و با سپردن يك چك آن دو را آزاد مي كند. دانيال به زادگاهش در جنوب ـ انديمشك ـ مي رود و مدتي بعد مهتاب كه هنوز او را دوست دارد به نزد او مي آيد ولي در پايان، زماني كه مي خواهد با موتورسيكلت مهتاب را به ايستگاه راه آهن براي بازگشت به تهران برساند به دليل باران سيل آسايي كه مي آيد در يك رودخانه مي افتند و به سختي خود را به يك خشكي مي رسانند. آنها به زودي درمي يابند كه در يك منطقه مين گذاري شده گرفتار شده اند. بر اثر انفجار يك نارنجك، دانيال مي ميرد ولي پيش از مرگ از مهتاب مي خواهد كه آنجا را ترك كند. مهتاب نيمي از پلاكي را كه بر گردن دانيال است جدا مي كند و نزد خود نگاه مي دارد.