برچسب اکبر نظری

پسر مریم 1377

رحمان مؤذن نوجوان روستا با دیدن تابلوی تازه حضرت مریم که برای کلیسای روستا آورده شده، به یاد مادر خود می‌افتد. کشیش پیر برای آماده شدن کلیسا برای مراسم مذهبی، تصمیم می‌گیرد راه قنات قدیمی نزدیک کلیسا را باز کند. رحمان به او کمک کرده، اما پدرش او را سرزنش می‌کند. وقتی پدر رحمان برای تهیه وسایل لازم جهت مراسم ماه محرم از روستا بیرون می‌رود، رحمان هنگام اذان گفتن متوجه کشیش می‌شود که قصد نصب صلیب روی بام کلیسا را دارد ولی از نردبان می‌افتد و آسیب می‌بیند. رحمان کشیش را به بستر می‌برد و کشیش شمارهٔ تلفن برادرش ژرژ را به او می‌دهد. رحمان، برادر کشیش را تلفنی نمی‌یابد و به ارومیه می‌رود تا او را پیدا کند و در این مدت داوود دوست نابینایش را مأمور مراقبت از کشیش می‌کند. رحمان و ژرژ به روستا می‌آیند و ژرژ برادرش را به بیمارستان می‌برد و در غیاب کشیش، رحمان و داوود از کلیسا مراقبت می‌کنند. آن‌ها همه چیز را برای مراسم مذهبی کلیسا آماده می‌کنند، اما ژرژ خبر مرگ کشیش را می‌آورد. او کارت پستالی از حضرت مریم برای رحمان می‌آورد که کشیش آنرا قبل از مرگ، برای رحمان تهیه کرده بود.

طلای سرخ 1381

حسین آقا فردی است با سابقه حضور در جبهه که به عنوان پیک موتوری در یک پیتزافروشی کار می‌کند. به خاطر سفارش‌هایی که از مناطق مرفه شهر به او می‌رسد با زندگی طبقهٔ بورژوای تهران آشنا می‌شود. از طرفی در چندین مواجهه با یک طلافروشی، مورد تمسخر و اهانت قرار میگیرد. سیر او در بین افراد طبقه مرفه جامعه و نگاه به جایگاه خودش در اجتماع و تاثیرات روحی مورد اهانت قرار گرفتن توسط صاحب طلافروشی، باعث میشود دست به یک جنایت بزرگ بزند.

زمهریر 1388

این فیلم داستان دختر یکی از هدایش نظامی زمان جنگ ایران و عراق است که بعد از سالها به وصیت پدرش به سراغ فرمانده و هم‌ رزم وی میرود.

رنج و سرمستی 1392

خانمی در جنگ ایران و عراق اسیر شده و به عراق رفته است. او پس از سال‌ها به ایران بازمی‌گردد و با ماجراهای گوناگون روبرو می‌شود.

همسفر خورشید 1394

نوجوانی هندی و مسلمان به نام علی که همراه خواهر و مادربزرگش در یکی از محله‌های فقیرنشین بمبئی زندگی می‌کند، به بیماری تنفسی مبتلا است. او بارها نام رضا، امام هشتم شیعیان را از مادربزرگش شنیده است و می‌داند آرزوی مادربزرگ این است که برای زیارت و درخواست شفا به حرم امام رضا برود؛ اما مادربزرگ علی بیمار می‌شود و امیدی به زنده بودنش نیست. آرزوی مادربزرگ ممکن است هرگز برآورده نشود و علی می‌خواهد او را به آرزویش برساند.علی در نهايت به وسیله یک کشتی و از راه قاچاق به ایران میرود وی در بین راه و در کشتی با توجه به مشکل تنفسی (اسم) که دارد مشکلاتی در این زمینه برایش پیش میاید اما نجات میابد در ايران پلیس ایرانی او را دستگير میکند تا به کشورش باز گرداند اما او هر طور شده میخواهد ارزوی مادر بزرگش را براورده کند به همین دلیل چندین بار از دست پلیس فرار میکند و به شهرهای مختلف میرود در اخر در حرم امام رضا ع پلیس اورا پیدا میکند و در اخرین لحضات دستگیر میشود در همان بین مادر بزرگش که به کما رفته بود به هوش میاید و به طور معجزه اسایی دوستش که بیگناه زندان رفته بود نیز حکم ازادیش صادر میشود.

مسافر ری 1379

قرن سوم هجری، مقارن با خلافت عباسی (دهمین خلیفه) و امامت دهمین پیشوای شیعیان علی النقی است…

عبد العظیم حسنی برای فرار از ماموران خلیفه عباسی راهی شهر ری میشود و در این راه اتفاقات گوناگونی برای او می افتد و با اقوام مختلف ایرانی برخورد میکند!

کاراگاه علوی 1375

کارآگاه علوی با بازی احمد نجفی، مأمور اداره تأمینات است که در بین سال‌های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۴ مشغول انجام وظیفه در تهران است. داستان‌های این سریال اپیزودیک در چند قسمت به تصویر کشیده شده است: شروع دوباره، پی‌جویی یک جنایت، جواهرات گمشده، جنایت در خیابان پاستور، نامه‌ای به شاه، ترکمن‌ها، ماجرای لیستر، قتل در چاپخانه، پنج گلوله برای شاه، جنایت در تماشاخانه، قتل نخست‌وزیر، فرار و...

خاموشی دریا 1380

سياوش كه سال ها در سوئد مهاجر بوده و اكنون داراي همسر و فرزند سوئدي است، يك باره همه چيز خود را از دست رفته مي بيند و تصميم مي گيرد به ايران بازگردد. سرنوشتي مبهم او را به جزيره ي قشم، يكي از جزاير آزاد جنوب ايران، مي كشاند؛ جزيره اي كه ورود خارجي ها به آن آزاد وخروج از آن به قصد رفتن به ديگر مناطق ايران مستلزم داشتن رواديد ايران است.سياوش به جزيره ي قشم مي رود و همه ي دلتنگي هايش خط باريكي در آن سوي آب است.او با تلفن همراه مدام با همسرش صحبت مي كند، سپس تلاش مي كند حسين، دوست قديمي اش را كه در خرم آباد است پيدا كند تا شايد غم غربت و تنهايي در جزيره را فراموش كند. حسين به دليل مشكلاتي كه احتمالاً براي سياوش به وجود خواهد آمد از او مي خواهد كه جزيره را ترك نكند اما سياوش مي خواهد از آب بگذرد. در اين مدت سياوش در جزيره به آدم هايي برخورد مي كند كه مي خواهند از ايران خارج شوند. وقتي عبدو، دوستي كه سياوش در جزيره با او آشنا شده به يك سفر بي بازگشت مي رود، سياوش تصميم مي گيرد يك قايق اجاره كند و شبانه از قشم خارج شود و به بندرعباس برود،اما قايق ران در نزديكي هاي بندرعباس به او مشكوك مي شود و او را در تاريكي شب دوباره به قشم باز مي گرداند.