برچسب اکبر صادقی

آبی روشن 1402

حاج یونس، صاحب یک معدن فیروزه و پیرمرد خوشنام شهر، قرار است خادم امام رضا علیه السلام شود. سنگ فیروزه عجمی ارزشمندی در معدن پیدا می شود و حاجی قصد دارد آن را هم به آستان قدس هدیه کند. سنگ فیروز دزدیده و نگهبان معدن کشته می شود. حاج یونس به همراه ستاره، همسر دزد فیروزه، مسیر طولانی را برای پیدا کردن فیروزه طی می کند و در این مسیر رازهایی از گذشته حاجی آشکار می شود.

آقای زرنگ 1389

فیلم آقای زرنگ داستان فرشید میباشد که به سن ازدواج رسیده دائما با برادرش مقایسه شده و از سوی خانواده سرکوفت می خورد. وی به صورت اتفاقی دختر هم محله ای سابقش را دیده و عاشق او می شود و از والدینش می خواهد به خواستگاری او بروند. اما آنها معتقدند چون پسرشان کاری ندارد، پس نمی تواند ازدواج کند…

آبی مه آلود 1391

عماد سرهنگ فضای تبادل اطلاعات است. او برادر زاده ای بنام امير دارد که 21 ساله است و با پدرش زندگی ميکند مادر و پدر امير از هم جدا شده اند .بنابراين امير برای پر کردن تنهایی اش در فضای مجازی با دختر 30 ساله ای بنام نازنين ارتباط برقرار می کند .عماد که به رابطه آنها شک کرده است با نازنين صحبت ميکند اما ...

قصه قرارگاه 1379

داستان «قصه قرارگاه» دربارهٔ مردی به نام اکبر آقا یک راننده کامیون است که در دوران جنگ به سر می‌برد و قرار است یکسری بار و تجهیزات از تهران برای جبهه ببرد. این اکبرآقا با یک روحیه جاهل ماب است و اصلاً علاقه و اعتقادی به جبهه آمدن و جنگیدن ندارد. حضور این شخصیت در جبهه، به آشنایی او با روحیات رزمندگان و ایجاد تغییرات خیلی کوچک در او منجر می‌شود. از طرفی همسرش به او اطلاع می‌دهد که پسرش از خانه به سمت جبهه فرار کرده‌است. اکبر آقا که خودش به خاطر بردن محموله در منطقه گیر افتاده و از او خواسته‌اند فعلاً آنجا بماند، با شنیدن این خبر کلافه و عصبانی است. اما به مرور زمان، اتفاقات جبهه روی اکبر آقا تأثیر می‌گذارد.

در محاصره 1360

سيدحسين، فرزند يك استوار ارتش، به دليل فعاليت ها ضد دولتي به زندان مي افتد. پدرش از طريق دوستان و آشنايان نظامي خود موجب آزادي او مي شود. سيدحسين خانه اي در خارج از محدوده مي سازد، اما مأموران طبق «قانون تخريب» با بولدوزرهاي شهرداري خانة او و چند خانة‌ ديگر را ويران مي كنند. سيدحسين با مأموران گلاويز و از نو راهي زندان مي شود.آزادي مجدد او مقارن است با روزهاي آغاز تظاهرات خياباني مردم. سيدحسين به زادگاهش، جهرم، مي رود و با همكاري پيشنماز مسجد و دوستانش به تهييج مردم مي پردازند. فرماندة نظامي شهر وقتي پي مي برد كه آن ها سازمان دهي مردم را بر عهده دارند از پدر حسين كمك مي خواهد. استوار با اين شرط كه سلامت پسرش تضمين شود به همكاري تن مي دهد و محل اختفاي سيدحسين و يارانش را گزارش مي كند. فرمانده همة افراد دستگير شده را زنده بگور مي كند. استوار به تلافي فرمانده و سربازان را به گلوله مي بندد.

بالاش 1362

«بالاش» پس از سال ها حبس به روستاي زادگاه خود بازمي گردد. همراه دوستش به مزار پدر، كه در غيبت او كشته شده است، مي رود. پس از آن تصميم مي گيرد كه زندان ناتمام «قالاسي» را كه در نقطه اي پرت افتاده قرار دارد، ببيند. در آنجا با چهار ساواكي مواجه مي شود كه پس از انقلاب گريخته اند و به دنبال فرصت هستند تا به كمك راهنماي محلي از مرز بگذرند. بالاش كه كينه ي ساواكي ها را از سال هاي زندان به دل دارد آنها را پس از چند بار مرافعه و گريز به دام قانون گرفتار مي سازد.