برچسب انقلاب اسلامی

خاطرات شفاهی خواهر چهار شهید همدانی در کتاب «خامِجی» منتشر شد

کتاب «خامِجی»؛ روایتی از خاطرات شفاهی فاطمه بهادربیگی، خواهر چهار شهید دوران دفاع مقدس و مربی پرورشی اهل همدان، به تحقیق و نگارش معصومه عط انتشارابداللهی توست «راه یار» روانه بازار نشر شد.

وقتی رهبر شهید به تخت شکنجه بسته شد/‌آن‌قدر شلاق زد که از هوش رفتم

در خلال این‌تجربه عملی تلخ دریافتم که ضربه‌زدن به کف پا از سخت‌ترین شکنجه‌هاست؛ چون پیش از آن‌که شخص بی‌هوش شود، ضربات می‌تواند ساعت‌ها ادامه یابد. ضمنا تاثیر وحشتناکی روی اعصاب دارد. شنیده بودم که این‌شکنجه‌گران دوره‌های شکنجه را زیر نظر کارشناسان اسرائیلی گذرانده‌اند و لذا در اعتراف‌گرفتن حرفه‌ای هستند و در کار خود مهارت دارند.

اسیر کلیشه‌های افسانه‌آلود ایدئولوژیک

متاسفانه این شیوه حملات لفظی حجم قابل توجهی از «انقلاب آرام ایران» را دربرگرفته است و خواننده در جای جای اثر با «کوررنگی»روشنفکران در قبال «واقعیت‌های حاکم بر زندگی معاصر مردمان ایرانی» مواجه می‌شود و در آخر هم جزئیاتی از این «واقعیات حاکم» که گویا این قدر بدیهی بوده که نیاز به سخن گفتن از آن هم مشاهده نشده، دیده نخواهد شد!

کتابی که رهبر شهید بر آن حاشیه نوشت

کتاب حاضر بررسی روندهای فرهنگی در طول تاریخ با تمرکز بر رویدادهای فرهنگی-سیاسی که پایه و اساس انقلاب اسلامی بوده است. رهبر شهید با دقت در جزئیات، در حاشیه صفحات کتاب، برخی مطالب را تصحیح یا تکمیل کرده و در مواردی نیز نسبت به نحوه قضاوت درباره اشخاص و گروه‌ها تذکر داده‌اند. در این حاشیه‌ها، بر ضرورت دقت در نقل رویدادهای تاریخی، پرهیز از داوری‌های شتاب‌زده و توجه به شرایط زمانی و سیاسی هر دوره تأکید شده است.

تشییع رهبر شهید؛ حماسه ملت / بیعت دوباره با رهبر انقلاب

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس با اشاره به حضور میلیونی مردم در مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب، این اجتماع را نشانه پیوند عمیق ملت با آرمان‌های انقلاب اسلامی و رهبری دانست و گفت: حضور مردم، تحقق همان وعده‌ای بود که رهبر شهید انقلاب پیش از شهادت فرمودند؛ «مردم مبعوث خواهند شد.»

رجوی گفت اگر بناست به آقای بهشتی گلوله بخورد، باید به من بخورد!/ شهید بهشتی پیش از شهادت چه‌کسانی را حلال کرد؟

سال ۱۳۵۸ در زمان اقامت امام (ره) در قم، وقتی آیت‌الله بهشتی و چندتن دیگر از بیت امام بیرون می‌آمدند و رجوی و تعدادی از مجاهدین خلق داخل می‌رفتند، رجوی به بهشتی نزدیک شد و کمی با او حرف زد. نیروهای حفاظت با نگرانی به شهید بهشتی نزدیک‌تر شدند و رجوی که متوجه نگرانی آن‌ها شد، گفت: «شما چرا ناراحت هستید؟ اگر قرار باشد گلوله‌ای به آقای بهشتی بخورد، من اینجا ایستاده‌ام که به من بخورد!» 

«این‌ها می‌روند و شما می‌مانید»/سابقه نداشت این‌طور بزنند!

همه مضطرب بودند. فراموش نمی‌کنم در نهایت اضطراب بودم. ایشان با خیال راحت با آرامش کامل با یک طمانینه شگفت‌آور نماز مغرب و عشاء را خواندند، بعد رفتند به یکی از اتاق‌های همان‌منزلی که در آن اقامه جماعت شده بود. ما هم رفتیم به طرف آن اتاق.