برچسب امین تارخ

مادر 1368

پيرزني كه در آسايشگاه سالمندان به سر مي برد به شش فرزند خود اطلاع مي دهد كه مي خواهد در لحظات واپسين اعضاي متفرقه خانواده را در خانه ي‌ قديمي پدري ببيند. فرزندان كه هر كدام با ديگري، به دليلي، اختلاف دارند به يكديگر گوشه و كنايه مي زنند، اما نصايح و مرگ مادر موجب مي شود كه به هم نزديك شوند.

رازها 1383

زن جوانی بنام شیوا به همراه شوهرش پیام که یک مجری معروف تلویزیون بوده است زندگی خیلی مرفهی دارند. پیام فرد خیلی پولداری است که صاحب کارخانه و ویلا و برج است. شیوا از آن دسته از زنانی است که ازدواجی اجباری داشته است و

چمدان 1365

اعضاي خانواده اي در راه سفر به يكي از شهرهاي شمالي كشور، در كنار جاده، چمداني مي يابند. داماد خانواده با شيطنت ديگران را ترغيب مي كند كه چمدان را بگشايند. اما با منع پدر همسرش روبرو مي شود. عاقبت چمدان از باربند اتومبيل آنها مي افتد. سرنشينان يك اتومبيل، چند جوان، چمدان هاي آنها را مي يابند و با اشتياق، به قصد گشودن با خود مي برند.

پاییزان 1366

مسعود به منظور عزيمت به خارج از كشور تصميم به ترك پروانه و فرزندش مي گيرد. مسعود و پروانه كه قبل از جدايي براي ديدن يكي از اقوام به مسافرت رفته بودند در راه با غريبه اي مجروح و مسلح برخورد كرده در پي تهديد او مبني بر رفتن به روستاي پاييزان با او همسفر مي شوند. ولي غريبه در ميانه راه جان خود را از دست مي دهد. مسعود بدنبال صحبت هاي غريبه از تصميم خود مبني بر خروج از كشور منصرف شده و زندگي سابق خود را از سر مي گيرد.

شقایق 1370

احمد كه با همسرش متاركه كرده، پس از سال ها دوري از وطن باز مي گردد تا از تنها پسرش علي ديدار كند. همسر سابقش پروانه كه با جوان نا اهلي به نام كريم ازدواج كرده و در كارخانه اي مشغول به كار است از بيم اينكه احمد، علي را با خود ببرد مخالف ملاقات احمد و علي است. احمد براي يافتن علي به شمال كشور مي رود، اما مرد متمكني كه علي را تحت تكفل خود دارد به احمد مي گويد كه علي در دريا غرق شده است. كريم به زندان مي افتد و پروانه را طلاق مي دهد. پروانه و احمد كه از نو به هم علاقه مند شده اند به هم نزديك مي شوند. از طرف ديگر كريم به دروغ به پسرش مي گويد كه فرزند واقعي او نيست و پدر واقعي اش احمد است. احمد با پروانه و پسري كه از ازدواج كريم و پروانه به جا مانده زندگي را آغاز مي كند.

سارا 1371

حسام براي درمان بيماري اش مجبور است به خارج از كشور سفر كند. سارا همسر او مخارج سفر او را تامين مي كند، اما مي گويد كه اين پول را از محل ارثيه پدرش به دست آورده است.حسام بهبودي مي يابد سارا پنهان از چشم شوهرش با كار سخت و مداوم خياطي سعي مي كند بدهي هاي خود را پرداخت كند.گشتاسب مردي كه به سارا كمك مالي كرده است متهم به جعل اسناد شده است و موقعيت شغلي او در بانك دچار مخاطره مي شود و از سارا مي خواهد از طريق اعمال نفوذ حسام كه حالا رئيس بانك شده است در شغلش ابقاء شود.سارا خود نيز مي داند كه امضاي پدرش در اسناد جعل شده چون خود او امضاي پدرش را جعل كرده است. وقتي حسام پي به واقعيت امر مي برد،در جريان يك نزاع لفظي مي گويد كه او را لايق زندگي و معاشرت با خود و فرزندانش نمي داند.سارا آزرده از بي رحمي شوهرش در قبال رنجي كه خاطرش متحمل شده ناگزير خانه او را ترك مي كند.

توطئه 1374

ساره و داوود كه هر دو در كار تهيه فيلم مستند هستند يك شب در حين فيلمبرداري جسدي را در كوچه ي خود مي بينند اما وقتي پليس در محفل حاضر مي شود جسدي را نمي بيند. ساره به جوادي همسايه ي طبقه ي بالاي آپارتمان خودشان كه به تازگي همسر باردارش را از دست داده شك مي كند. روزي كه ساره براي فيلمبرداري به محل فروش داروهاي غيردولتي مي رود جوادي همسايه ي خودشان را مي بيند، به تعقيب او مي پردازد و درمي يابد كه او با قاچاقچيان داروهاي تقلبي همكاري دارد. همدستان جوادي ساره را مي بينند و جوادي را دستگير مي كنند. داوود از طريق يادداشتي كه جوادي براي او گذاشته و محل زنداني شدن ساره را نوشته به محل مورد نظر مي رود و همسرش را نجات مي دهد. اما وقتي قاچاقچيان پيگيري ساره و داوود را مي بينند به منزل آن ها رفته و تمامي فيلم هايشان را با خود مي برند. وقتي جوادي يكي از اعضاي باند را در خانه ي خود به قتل مي رساند و فرار مي كند جوادي به تلافي كشته شدن همسرش در اثر خوردن داروهاي تقلبي همراه ساره و داوود به انبار داروها مي رود تا آن جا را به آتش بكشد، پليس هم مطلع شده و در محل حاضر مي شود و تمامي قاچاقچيان را دستگير مي كند.

مرگ یزدگرد 1361

مؤبد، سركرده و سردار سپاه يزدگرد سوم در آسيابي نزديك مرو گرد مي آيند تا آسيابان، همسر و دختر او را به اتهام قتل پادشاه محاكمه كنند. روايت هاي آسيابان و همسر و دخترش با هم تعارض دارد: يكي مي گويد پادشاه را به جرم تجاوز به همسرش كشته، ديگري مي گويد جسدي كه با جامه ي پادشاه بر ميانه ي آسياب افتاده آسيابان است كه به دست پادشاه كشته شده تا همه تصور كنند كه پادشاه مرده است. بيرون از آسياب سپاه شاه مقتول با اعراب مسلمان درجنگ و گريزند. لحظه اي كه داوري به پايان مي رسد و صاحب منصبان سپاه حكم بر برائت آسيابان و خانواده اش مي دهند سربازي خبر از پيشروي اعراب مي آورد. همسر آسيابان مي گويد كه داوري به پايان نرسيده است واينك داوران اصلي، با پرچم هاي سياه، از راه مي رسند.